
فاش نیوز - «غلامحسن رشوند»، رزمنده و جانباز دوران دفاع مقدس در این بخش از گفتوگو خیلی«بیتعارف» و رُک حرف زد؛ آنجا که گفت، جوانان دوران جنگ ۸ ساله، هیچگاه تکرار نخواهند شد و جوانان امروز را خیلی متفاوت از جوانان دوران جنگ ارزیابی کرد. ولی تاکید کرد که این دلیل بر این نیست که، جوانان نسل حاضر، پای دفاع از کشور و وطنشان نیایند. او به یک سوال خیلی چالشی هم پاسخ «جامعه شناختی» و خوبی داد آنجا که پرسیدم: «چرا بچههای دوران جنگ ۸ ساله، غالبا روستایی، دانش آموز و ۱۶ و ۱۷ ساله بودند و رزمنده بالای مثلا ۳۰ سال کم داشتیم. آیا این نوجوانانِ غالبا از مناطق محروم، جوگیر و احساساتی شده بودند؟
یک سوالی مدتهاست ذهن مرا درگیر کرده است. فکر میکنم شما بتوانید به آن پاسخ دهید. چرا اکثر بچههایی که وارد جبهه و جنگ شدهاند، سنشان زیر بیست سال است؟ من تقریبا با ۱۰نفری که تاکنون طی سه ماه گذشته گفتوگو کردهام، چه آزاده و چه جانباز، تقریبا همهی آنها وقتی مجروح شدهاند، شانزده تا هفده و حداکثر۲۰سال سن داشتهاند.
به این سوال من با توجه به فضای امروز جامعه که سال ۱۴۰۴ است پاسخ دهید. بچههای شانزده هفدهسالهای که امروز میبینیم را مقایسه کنید با آن بچهها. بعد به پاسخ سوال من بیندیشید. اصلا بگذارید این سوال را به یک شکل دیگر مطرح کنم. چرا بچههای مثلا بالای ۳۰ سال و ۴۰ سال کمتر به جبهه و جنگ میرفتند؟ چرا بیشتر این بچههایی که وارد جبهه و جنگ میشدند، روستایی هستند؟ بچه روستاییِ دانشآموز. بچه روستایی سوم راهنماییِ شانزده ساله. آیا به ذهن اینطورخطور نمیکند که اینها بچههای سادهای بودند، احساساتی بودند یا فریب خوردند؟! عشق اسلحه بودند. البته بخشی از پاسخ این سوالها را بالا دادید. آنهایی که عشق اسلحه بودند درهمان دوران سخت آموزشی ریزش کرده و برگشتند. همین شهید کزازی که تعریف کردید در دوره آموزشی به پایش شلیک شد ولی با پای باندپیچی شده برگشت، نشان میدهد، اگر عشق اسلحه بود، برنمیگشت. این ابهام ممکن است در ذهن برخیها ایجاد شود که «چرا اکثر بچههای جنگ واقعا شانزده هفده ساله و روستایی بودند؟
- بهتر این است که از این واژه استفاده کنیم. بپرسیم که چرا بیشتر بچههای جنگ از «طبقه محروم» جامعه بودند؟ چون محروم، هم شامل حال روستایی میشود هم شهری. شما اگر نگاه کنید، من در اقوام خودمان میگویم که در تهران و در شمیران زندگی میکردند درشمال شهر زندگی میکردند. نمیخواهم عمومیت بدهم. ولی غالب اینها از کسانی بودند که، سرایدار مدرسه بودند. یا کارگر بودند که برحسب شغل پدر، در شمال تهران ساکن شده بودند. ولی طبقه، طبقهی محروم جامعه بود. در روستا هم، همین جنس آدم دارد زندگی میکند؛ یعنی طبقه محروم جامعه. اعتقاد من این است که پیام امام، پیام به محرومین و مستضعفان بود. یعنی درک پیام امام توسط منِ محروم، خیلی بهتر صورت میگیرد. مخصوصا مثل ماهایی که قبل از انقلاب یک نوجوان مثلا ۱۲ساله ۱۳ساله بودیم و حس میکردیم این محرومیت را.
من یک خاطره بگویم شاید ارتباط داشته باشد با این موضوع. مثلا امروز قزوین دو تا نماینده مجلس دارد. اما الموت شرقی و غربی خودش، نماینده ندارد و زیر نظر قزوین است. ولی قبل از انقلاب ما به جای نماینده مجلس، یک سناتور داشتیم. مثل دکتر مصطفی الموتی. سناتورِ الموت بود(در زمان شاه). اصلا ایشان الموتی نبود. ایشان اصلا قزوینی نبود. حالا بعدا گفتند که ایشان قزوینی بوده و ... در کتابها هم نوشتند که ایشان قزوینی است. ولی ایشان در اصل کُرد بود. خب من بچهی ۱۲ یا ۱۳ساله، چه حسی میکردم با دیدن این موضوع؟!
- من از خاطره خودم بگویم. یک سال تابستان بود. جاده هم نداشتیم و با همان چهارپایان و اینها تردد میکردیم تا لب جاده، که حدود ۱۴یا ۱۵کیلومتر فاصله داشت تا روستایمان. بار را با چهارپا تا آنجا میبردیم و از آنجا ماشین میآمد و بار را میبُرد به سمت شهر و قزوین. یک سال گفتند که، دکتر مصطفی الموتی میخواهد بیاید الموت برای بازدید. پدرمن آن موقع در«خانه انصاف» بود. آن زمان روستاها به این شکل بود که، یک کدخدا داشت، یک شورا داشت و یک خانه انصاف داشت. خانه انصاف طبقه تحصیلکرده بودند. منظوراین که سواد خواندن و نوشتن داشتند.
«شورا» هم ریش سفید محل بود. کدخدا هم اُتوریته و فرد مقتدرو قدرت جامعه روستایی و محل بود، که با فحاشی و داد و بیداد، جمع میکرد موضوع را. یکی از مسائلی که امروز من به آن انتقاد دارم به شوراهای امروزی روستاها این است که، میگویند ما ساختار قدرت را عوض کردیم، اما آن چینشی که بعد ازاین تغییر ساختار آوردیم، جواب نداد. امروز میبینیم که هزاران پرونده در داخل روستاها وجود دارد، کسی هم حل نکرده است. در حالی که در آن زمان اینگونه نبود.
آن زمان اگر یک اختلاف ارضی و مرزی در روستا پیش میآمد، همان اول کدخدا با قدرت و اقتداری که داشت، مسئله را حل میکرد. اگر حل نمیشد، میرفت شورا. در شورا آن ریش سفید محل، آن پیرمردی که آشنا بود، بین روستاییان محترم بود، دو طرف دعوا را دعوت و مشکل را حل میکرد. و چنانچه اختلاف دامنهدارمیشد، زد و خوردی صورت میگرفت، میآمدند خانه انصاف. و چنانچه خانه انصاف نیز با صحبت و گفتوگو نمیتوانست مشکل را حل کند، عریضه مینوشت برای پاسگاه. یعنی در گام سوم، پای پاسگاه بازمیشد به دعوا و اختلاف. امروز اما شورا میگوید مسئولیت این مسائل برعهده من نیست. اگراختلاف دارید، شکایت کنید و... پرونده صاف به کلانتری و... میرود. در واقع الان پرونده روی پرونده میآید.
حالا برمیگردم به بحث خودمان. به ما گفتند که دکتر مصطفی الموتی میخواهد بیاید روستا برای بازدید. تابستان بود. بهترین گلابیها را داخل صندوق کردند، روی چهار پنج تا الاغ بار کردند. من آن موقع سوگلی پدرم بود. گفتم: آقا جان! من هم میخواهم بیایم. صبح ساعت مثلا ۴ از روستا حرکت کردیم که ساعت۶ صبح لب جاده باشیم تا وقتی که دکتر مصطفی الموتی میآید، او را ببینیم. آن روز ما تا ۴بعد از ظهر، در آفتاب بیابان ایستادیم. یعنی از صبح ساعت شش و نیم تا چهار بعد از ظهر در گرما ایستادیم اما دکتر مصطفی الموتی نیامد. یکی از خودروهایی که از آنجا رد میشد گفت پیغام فرستادهاند که دکتر امروز نمیآید، فردا میآید.
حالا شما تصورش را بکنید که ما در بیابان خوابیدیم تا فردا. فردا ساعت ۱۰ یا ۱۱صبح، تازه دکتر با ماشین آمریکایی آمد. ببخشید با این لحن صحبت میکنم. این مردک پردهی ماشینش را هم نکشید کنار که ببیند، مردم اینجا منتظرش هستند. نه تنها پیاده نشد بلکه حتی، پردهی ماشینش را هم نکشید کنار ما را نگاه کند. میخواهم بگویم برای منِ نوجوان دوازده سیزده ساله یک عقده شد که، یک نفری که مسئول است در این نظام، حتی پرده ماشنش را هم کنار نکشید تا این مردم بیچارهای که این بار را آوردهاند بتوانند نگاهش کنند. از ماشین یک نفری آمد بارهای میوه را برداشت بار ماشین کرد و رفت به سمت قزوین. بهترین میوهها را برایش آورده بودند. پدرم آنجا رفت به سمت الموت و... قطعا با روستاهای دیگر هم همین رفتار را داشته است. تصورش را بکن! اصلا نگاهمان هم نکرد. بایدپرسید، اصلا برای چه آمد؟
حالا اینکه میفرمائید چرا این طبقه(محروم) گرایش پیدا کرد به سمت جبهه و جنگ، بخشی از آن باز میگردد به همین موضوع که گفتم. امام آمد و پیامی داد(به محرومین) و ما احساس کردیم هویتی داریم. ما باید از این هویتمان دفاع کنیم. هویت ما مورد تعرض قرارگرفته ما امروز باید از این هویت دفاع کنیم. منِ نوجوان شانزدهساله دیگر فهمیده بودم. از این جهت است که من بارها این را گفتهام که، نسل ما شرایط جامعه را بهتر میفهمید - ببخشید نسبت به نسل امروز. یک نوجوان شانزدهساله امروز اینها را بد میفهمد. چون در شرایطی زندگی کرده است که، دوره ثبات نظام بوده، محرومیتی از این جنس ندیده است. محرومیتی از جنس کمبود مثلا اینترنت و فلان و فلان دیده ولی اینها را(که من به گوشهای از آن اشاره کردم) ندیده است. این است که من با گوشت و پوستم محرومیت را حس میکردم، تا دیدم تعرضی به کشورم شد با خودم گفتم، این کشور نباید دوباره دست آنهایی بیفتد که این بلاها را بر سر ما آوردند. من به شخصه از این الهام گرفتم برای رفتن به جنگ.
احساس کردم همه چیز من در این کشور در حال تهدید است و من باید تا پای جان ایستادگی کنم. ضمن اینکه اصلا پیام امام، پیام معنوی بود. و نسل ما راحت میتوانست با امام ارتباط برقرار کند. هنوز که هنوز است من خودم را سرزنش میکنم. این دغدغهی خودم است. سن ما در زمانی که امام حضور داشتند بالا نبود. خب، زمانی که امام به رحمت خدا رفتند من ۲۳ سالم بود. سن ما طوری بود که جوان تا ۲۳ سالگی، کمتر میتواند مفاهیم عمیقِ ولایت و رهبری را بفهمد. بالاتر از این سن قاعدتا بیشتر میفهمد. با وجود این که همه در خدمت امام بودیم، من میگویم ظلم به امام کردم به خاطر عدم شناختم نسبت به امام. ما آنقدری که امروز آقا(رهبر معظم انقلاب) را میشناسم امام را نمیشناختم، چون سنم ایجاب نمیکرد که بشناسم. تعبدا و عاشقانه امام را میپرستیدم اما شناخت معرفتی نسبت به ایشان که الان نسبت به آقا دارم نداشتم. و این خب بخاطر آن بود که شرایط سنیام اینطور بود. ولی در عین حال این خلاء را کاملا حس میکنم دربارهی این قضیه. در حالی که امام خیلی بزرگ بود. ولی ما میتوانستیم این مرد بزرگ را خیلی بهتر از این بفهمیم و بشناسیم. بعد از ماها فرماندهان شهید ۲۷ سال ۲۸ سال، یقینا بهتر از ماها امام را میفهمیدند تا منِ ۱۶ و ۱۷ ساله.
خب من اولین جبههای که رفتم، کردستان بود. ما را بردند سقز. آن موقع تا منطقه دیواندره تحت تهدید و خطر بود. یعنی کوموله و دموکرات تا دیواندره میآمد. آن زمان از دیواندره که وارد شدیم تا وارد جاده شویم، بچههای ارتش که در پایگاه مُشرف به جاده مستقر بودند، با علامت دست، زیرگلویشان را نشان میدادند که، اینجا سر میبُرند. (با خنده) یک حالت شوخی در واقع. از قضا همین اتفاق هم افتاد. همان شب اول هم این اتفاق افتاد. ما جای دوری هم نرفتیم. ما مُشرف به شهر سقز، چند تا پایگاه داشتیم. یکی پایگاه تپهی شهدا و یک تپهی دیگرکنار ما بود که اسمش یادم رفته است. فاصله ما با آنها از هوا شاید یکصد متر بود، زمینی شاید حدود دویست سیصد متر. ما تردد آدمها بین دو تپه را هم میدیدیم. هر دو تپه هم مُشرف به شهر سقز بود. همان شب اول که آنجا رفتیم، ساعت یک نصف شب دیدیم صدای تیراندازی میآید. صبح که شد موقع نمازصبح، از سپاه سقز آمدند و به ما گفتند از پایگاه هیچکسی حتی سرش را از خاکریز نیاورد بیرون. برای اینکه تپهی بغلی را ضدانقلاب آمده و گرفته است. الان آنها در آنجا مستقر شدهاند. شما حساب کنید کسی که هیچ تجربه جنگی نداشته، در بین آنها(دشمن) نبوده، شب ضد انقلاب در فاصلهی سیصد چهارصد متری آمده آنجا را گرفته و بچهها را سر بُریده است. ما هم که از راه میآمدیم آن ارتشی به ما گفته بود اینجا سر میبرند. ما واقعا با چنین صحنهای مواجه شدیم.
حالا اجازه بدهید به سوالی که درباره نوجوانان ۱۶ و ۱۷سالهی امروز و آن سالها پرسیدید بپردازم. ببینید! در جبهه گاهی برخی رزمندهها تکلیف میشدند و نیاز به غسل پیدا میکردند. از مسئلهای که طبیعی و عادی است، احساس گناه میکردند. با خود میگفت من چه گناهی مرتکب شدهام که اینجا این اتفاق برایم افتاد؟ جوان امروز اما چگونه است؟ زمانی که در ستاد بودم، سردار کارگر، معاونت اجتماعی نیروی انتظامی وقت، در سال ۹۲ یا ۹۳ فکر میکنم، گزارشی ارائه کرد. امروز را نمیگویم. دقت کن! ایشان میگفت ما یک پیمایشی انجام دادهایم و به این نتیجه رسیدهایم که ۳۲درصد از جوانان ما که به سن بلوغ و بالا میرسند، قبل از اینکه ازدواج رسمی بکنند، حداقل یکبار تجربه جنسی داشتهاند با جنس مخالفشان. دقت کنید! برای یک جوان امروزی به مراتب باید این عدد بیشتر باشد... آن جوان آن روز که در جبهه به صورت طبیعی محتلم شده، گریه میکرد. میگفت من چه گناهی مرتکب شدهام که در اینجا این اتفاق برایم افتاده است! شما میفرمائید تفاوت نسل؟! خیلی تفاوت دارد. این نسل با آن نسل خیلی تفاوت دارد. آنقدر این تفاوتها زیاد است که شما (به این تفاوت که) فکر میکنید وحشت میکنید. فکرش را میکنید وحشت میکنید.
دلیل یا دلایل تفاوت جوان ۱۶ساله سال ۶۲ با شانزده ساله سال ۴۰۴ چیست؟ مدیم دلیلش مثلا فضای مجازی است؟ و دوم این که اگر شرایط جنگی دههی پنجاه دوباره تکرار شود، فکر میکنید شانزده سالههای امروز مناطق محروم، مثل آن موقع پای کار میآیند؟
- از پاسخ سوال دو شروع کنم؛ من فکر میکنم که در واقع، آن نسل تکرارنشدنی است. آن نسل دیگر نخواهد آمد. به چند دلیل؛ اولین دلیل، شرایط جامعه است. در شرایط جامعه آن زمان، همه خوب بودند. هنر نبود که منِ حسنِ رشوند خوب باشم. همه خوب بودند... من از جبهه برگشته بودم و آمدم میدان آزادی. آن موقع جلوی تاکسیها دو نفر سوار میکردند. رانندهی تاکسی دو نفر را سوار کرد. من نشستم یک خانم آمد کنار من نشست. تا سر بهبودی من از بس خودم را به راننده چسبانده بودم، تا یک نفر از عقب پیاده شد راننده گفت: خانم! برو عقب بشین این بنده خدا خیلی ناراحته». ببخشید! نسل امروز همین کار را میکند! یا سعی میکند کمی راحتتر بنشیند! نمیخواهم بگویم میخواهد تنش بچسبد به او ولی، دغدغهی این چیزها را ندارد. میگوید «وِل کن! او هم یک خانم است و مگه چه اتفاقی میاُفته!». اصلا شرایط آن زمان این بود. آیا راننده تاکسی امروز مثل راننده تاکسی آن روز به این مسئله واکنش نشان میدهد. آن زمان همه خوب بودند. من هنر نکرده بودم که خوب بودم. بقیهام خوب بودند. ۸۰ درصد جامعه مثل من فکر میکردند.
آقای رشوند، حرف شما این است که وضعیت جوانان امروز ما خوب نیست؟
- بله خوب نیست. اجازه بدهید من یک پرانتز کوچک باز کنم این وسط. نهتنها الان وضعیت جوانان ما خوب نیست، حتی آن ایام یعنی سال ۶۷ که میخواستم بروم خواستگاری هم وضعیت خوب نبود. به خواهرم گفتم برویم برای من خواستگاری... به فرض من دختر همسایه شما را دیدم و مثلا از ایشان خوشم آمده است. خانواده خوبی هستند به فرض. من یکی دو سال بود وارد تشکیلات سپاه شده بودم. گفت تو الان تازه وارد سپاه شدهای. الان تازه اولش است. بعد رفتم پیش مادرم با او صحبت کردم. مادرم گفت: الان موقع ازدواج نیست. جنگ تمام شده بود و من میخواستم ازدواج کنم. آن موقع ۲۳سالم بود. بعد به مادرم گفتم: ببینید! من تا امروز گناه نکردم ولی از امروز اگر گناه کردم، گردن شماست. ببین! گناه نکردن برای من اهمیت داشت. میفهمیدم که اگر گناه کنم، عذابم خواهند داد. این موضوع برایم مهم بود. الان برای جوان امروز گناه کردن مهم نیست. به خاطر این است که من حرص میخورم. آنموقع اینطوری بودند جوانها. این وضع حفظ شده بود و مانده بود. و بعد از دههی هفتاد دیگر کمکم رفت به یک سمت دیگری.
یک بخش دیگر هم باز میگردد به امکانات. موبایلی نبود، اینستایی نبود، کوفت و زهر ماری نبود و اینها را نمیدیدند و سالم میماندند. همین چند دقیقه پیش داشتم با یکی از دوستان در همین رابطه حرف میزدم. میگفت ول کنین آقا! حاکم شرعی بیاید یک حدودی را مشخص کند و بگوید مثلا حجاب تا اینجا شرعی است و از اینجا به بعد شرعی نیست و... گفتم:«مگر حاکم میتواند احکام شرعی را تغییر بدهد؟! قرآن حد حجاب را اینقدر میداند، مگر حاکم شرع میتواند بگوید، نه! باید حد حجاب را فلان قدر بداند؟! فوقش نادیده بگیرد و از کنارش بگذرد و هیچ چیزی نگوید. ولی نمیتواند احکام را تغییر دهد».
آقای رشوند، پس چنانچه جنگی رخ بدهد، شما میفرمائید جوانان امروز پای کار نمیآیند؟
- جوانان میآیند. قطعا جوانان میآیند. ما دو شکل جوان داریم در جنگ. چرا آقا میگوید «ای وطن بخوان»؟ ملی گرایی. ما دو شکل جوان داریم. یک شکل به همان شرایط و دوران جنگ ۸ ساله معتقد است. هنوز ما از آن جنس جوانان داریم. با همان روحیات پای کار میآیند. قطعا هم میآیند. یک شکل جوانی هم داریم که وطن برایش مهم است، عِرق وطن مهم است، حفاظت از مرزهای این سرزمین برایش مهم است. ملیگرایی برایش اهمیت دارد. ممکن است نمازش را هم مرتب نخواند، ممکن است اصلا نماز هم نخواند. ولی به دفاع از کشور اهمیت میدهد. رهبری این را خوب تشخیص داده است. میگوید من باید هر دوی اینها را داشته باشم.
ایدهآل، آن جوان دستهی اول است و باید همه تبدیل به آن شوند، که بخشی از آنها هم تبدیل میشوند. اصلا جنگ ۸ ساله ما هم همینگونه بود. در جنگ ۸ ساله، آن جوان داشمشدی که آمد و شما دهها مورد از آنها را دیدهاید، همین گونه بود. سبیل میگذاشت، «یکهبزن» محل بود، آمد و رفت جبهه، تغییر هم کرد. با نگاه دفاع از خاکش رفت جبهه، ولی دفاع از دینش هم رفت کنار آن قرار گرفت. قطعا در جنگ بعدیِ ما هم این اتفاق میافتد. حالا ممکن است تعداد این جوانها به اندازه آن دوران نباشد. یا درصد و تعداد آن افرادی که خیلی دین برایش پررنگ است(درجنگ)، بالا نباشد. به نظر من جوانان امروز بیشتر ملی فکر میکنند تا دینی. به نظر من این جنگ است که میتواند پیوند برقرار کند بین این ملیگرایی و دینگرایی و اینها را مثل هم کند. مثل آن جوانان جنگ ۸ ساله نمیشود ولی شبیه به آن میشود... ادامه دارد
|| مصاحبه: جعفر بلوری
پیوست قسمت اول: https://fashnews.ir/118774