تاریخ : 1404,یکشنبه 06 مهر12:30
کد خبر : 121420 - سرویس خبری : جانبازان

گفت‌و‌گوی «فاش نیوز» با غلام‌حسن رشوند، رزمنده دوران دفاع مقدس (قسمت سوم)

فقط ۴ ماه و ۲۶ روز از ۱۸ ماه جبهه‌ام برای خدا بود!


فقط ۴ ماه و ۲۶ روز از ۱۸ ماه جبهه‌ام برای خدا بود!

من ۱۴ ماه جبهه دارم اما در اصل ۱۸ ماه و خورده‌ای جبهه دارم. گفتند کُپی پایان ماموریت شما هست اما اصل آن در پرونده نیست. آن ۴ ماه و ۲۶ روز سابقه جبهه من را هیچکس محاسبه نکرده است (خنده). این برای من خیلی شیرین است چون فقط این ۴ ماه و ۲۶ روز خالصانه برایم مانده است...

فاش نیوز - غلام‌حسن رَشوند، در این بخش از گفت‌و‌گوی خواندنی خود، از برخی بی‌تدبیری‌ها در جنگ ۸ ساله گفت که معمولا کمتر رسانه‌ای می‌شود؛ بی‌تدبیری که به قیمت شهادت ۴۰ سرباز تمام شد! او از فداکاری‌های برخی بچه‌های جنگ که شاید شنیدنش برای نسل امروز، شبیه به افسانه‌ها باشد هم برایمان حرف زد. از «کاک مجید لطفی»، یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس که شخصیتی کم نظیر داشت، شیعه شد، بسیاری از اعضای خانواده و فامیل را شیعه کرد و در نهایت، از پشت و نامردی گلوله خورد و به شهادت رسید، برایمان صحبت کرد که فکر می‌کنم برای نخستین بار است که رسانه‌ای می‌شود. بخوانید:

من فکر می‌کنم، علاوه بر آن حس وطن پرستی، یک دلیل دیگر برای این ادعا که، در صورت بروز جنگ، جوانان دوباره پای کار می‌آیند، آن «دشمنی» است که قرار است با آن وارد جنگ شویم. یعنی ما با «بد» دشمنی سر و کار داریم. واقعا اسرائیل، یک رژیم آپارتاید و خون‌ریز است. دیروز گزارشی تهیه می‌کردم به نقل از دو استاد دانشگاه و پژوهشگر که می‌گفتند، شمار شهدای غزه ۶۸۰ هزار نفر است و نه ۶۵ هزار نفر. یعنی با رژیمی سر وکار داریم که ۶۸۰هزار نفر را در غزه کشته و یک قتل عام به راه انداخته و بخش بزرگی از این قربانیان نیز زن و کودکند. یعنی این جوان، این ایرانی می‌داند که اگر با چنین رژیم پلیدی وارد جنگ نشود، این بلاها سر خودش، وطنش وخانواده‌اش خواهد آمد.
- من این صحبت‌ها و این موضع شما را تکمیل کنم. یک تکمله‌ای بزنم. ما در ابتدای انقلاب با رژیم پهلوی مواجه بودیم که یک حکومت دیکتاتوری بود و ما آن صحنه‌ها را دیده بودیم و با دشمن خارجی مواجه نشده بودیم. جوان امروز ما خوشبختانه، تجربیات این چهل و پنج _ شش سال دوران انقلاب را با انواع و اقسام دشمن خارجی داشته است. در واقع این یک تجربه جدیدی است. من تجربه نداشتم. من اولین تجربه‌ام با دشمنی مثل کشور عراق بود و در واقع، در دوران حکومت پهلوی آمریکایی‌ها بودند، و لانه‌ی جاسوسی را که تازه گرفته بودیم. البته دشمنی بود. آشکارا نیامده بود برای دشمنی. مثلا در مورد حمله طبس، حمله گسترده‌ای در این مورد ندیدیم. دشمنی‌ها را می‌دیدیم، تحریمش را هم می‌دیدیم، تحریک این‌ها را می‌دیدیم. ولی بمباران و این چیزها نبود. اگرهم بود به این شکل بود که فرانسوی‌ها امکاناتی دراختبار صدام می‌گذاشتند و... البته هنوز پرونده‌هایی وجود دارد که نشان می‌دهد هواپیماهای فرانسه آمدند و سه تا روستای ما را بمباران کردند. هنوز ما نتوانسته‌ایم ثابت کنیم که فرانسوی‌ها چنین کاری کرده‌اند ولی هست و این اتفاق افتاده است.

اما آنچه واضح است این که، سی و چند کشور به صدام امکانات می‌دادند. می‌خواهم بگویم در این شرایط چهل ساله انقلاب، ما انواع و اقسام دشمنان را دیده‌ایم. تجاوزات رژیم صهیونیستی  به جبهه‌ی مقاومتی که با ما همراه بوده است را، تک تک این‌ها را دیده‌ایم، حضور داعش را در منطقه و سی کیلومتری مرز خودمان دیده‌ایم، جوان امروز قطعا متوجه این‌ها بوده و این‌ها را دیده است.
 

آن دوره، جوان آن موقع، پهلوی را دیده بود، آن تحقیرهایی که شما گفتید را دیده بود، فرمودید امام انگشت را روی نقطه درست یعنی «محرومین» گذاشته بود، و نتیجه این شد که مردم و جوانان با تمام وجود رفتند به جبهه‌های جنگ. در این دوران، این جوان چیزهای دیگری را دیده است. منتهی نتیجه یکی است. یعنی اگر در آن دوران تحقیر را دیده و برای جلوگیری از بازگشت آن شرایط جنگیده است، امروز این جنایت‌ها ودشمنی‌ها و داعش را دیده و برای جلوگیری از هجوم آن‌ها به کشور، وارد جنگ می‌شود. به عبارتی، دلایل متفاوت است ولی، نتیجه‌ای که جوان به آن می‌رسد یکی است و آن این است که باید جنگید. 
- خدمت شما عرض کنم که، بعد از این که دوره ما تمام شد... من ۶ فروردین رفتم سقز تا ۲۱ مرداد. می‌شود تقریبا ۴ ماه و  ۲۵ یا ۲۶ روز. یکی از شیرین‌ترین، تاکید می‌کنم، شیرین‌ترین دوره جبهه من که به من چسبیده، همین دوران است. دلیلش را حتما می‌دانید چیست. دلیل چسبیدنش این است که، آن زمان سپاه تهران، گزارش‌هایی که به ما می‌دادند، و برگه پایان ماموریت را که می‌دادند، می‌آمد به ناحیه‌ی فلان و فلان و از آنجا می‌آمد به منطقه و در منطقه اصل برگه‌های پایان ماموریتت را داخل پرونده‌ات می‌گذاشتند. ما این برگه را آوردیم دادیم به مجمع سپاه ناحیه مالک‌اشتر شهر تهران و... اینها نگاه کردند به این برگه و حساب و کتاب کردند با ما و... بعد دیدیم ما ۴ ماه و ۲۶ روز  جبهه داریم و .... رفتیم. زمانی که بعد از جنگ رفتیم حساب و کتاب و دیدیم در پرونده ما جبهه را چقدر نوشته‌اند - چون من ۱۴ ماه جبهه دارم اما در اصل ۱۸ ماه و خورده‌ای جبهه دارم-گفتند کُپی این در پرونده شما هست و اصل پایان ماموریت نیست و این قبول نیست. آن ۴ ماه و ۲۶ روز سابقه جبهه من را هیچکس محاسبه نکرده است(خنده). نه در مسئله حقوق و نه در غیرحقوقی حساب نشده است. این است که برای من خیلی شیرین است این قضیه. چون فقط این ۴ ماه و ۲۶ روز خالصانه مانده است. هیچ جا هم محاسبه نشده است. (خنده) از این جهت برایم شیرین است.
 

شیرینی بعدی این است که خب، در منطقه به ما ۳۰۰ تومان مساعده می‌دادند به اضافه این که، یک حقوقی هم لحاظ کرده بودند. ۳۰۰ تا تک تومانی نه ۳۰۰ هزار تومان. مساعده بود که اگر بچه‌ها نیازی دارند یا مرخصی می‌خواهند بروند، یک پولی دستشان باشد. در پایان ماموریت ۱۳ هزار و خورده‌ای به ما بابت این ۴ ماه و ۲۶ روز دادند که آن ۳۰۰ تومان را هم از آن کم کرده بودند. زمانی که آمدم قسمت مالی مالک اشتر که تسویه حساب بکنیم، پول‌ها هم بیشتر دسته‌ی ۱0 تومانی بود. اسکناس‌های ۱۰۰ ریالی و یک بسته ۲۰ تومانی هم داشت که ۲۰۰۰ تومان می‌شد. این اندازه(اشاره با دست) پول ریختند جلوی ما. من آن موقع یادم است که پول کرایه ماشین نداشتم برم روستا؛ واقعا کرایه‌ی ماشین نداشتم. لباس هم فقط یک دست بیشتر نداشتیم. بعد هم که، چون از کار رفته بودم جبهه، کارم را هم از دست داده بودم. درس هم که شبانه می‌خواندم، وسط سال رها کرده بودم تا بعدا بیایم امتحان بدهم. خلاصه ما یک بسته  ۲۰۰۰تومانی از این پول را برداشتیم و به طرف گفتیم، بقیه‌اش را نمی‌خواهیم. آن‌طرف یک صندوق مقوایی، کارتُنی درست کرده بودند که هرکسی می‌خواست، یک اسکناس ۲۰۰ تومانی ۳۰۰ تومانی از پولی که می‌گیرد را بیندازند داخل آن به عنوان کمک  به جبهه. من گفتم بقیه‌اش را نمی‌خواهم. بعد آن آقا اصرار می‌کرد و می‌گفت که، بیشترش را بردار حداکثر یک بسته ۱۰۰۰ریالی‌اش را که می‌شود ۱۰۰۰ تومان، بگذار داخل آن کارتُن...
 

 چقدر به شما دادند و شما چقدر از آن را برداشتید؟
- ۱۳هزار و خورده‌ای کل پولی بود که به من داده بودند، من ۲هزار تومان آن را برداشتم. گفتم ۱۱ هزار و خورده‌ای از آن را نمی‌خواهم. نهایتا ما فائق شدیم به آن طرف. هفده سالم بود. درنهایت من ۳هزار تومانش را برداشتم... می‌خواهم بگویم، اصلا برای ما با وجود شرایط مالی سختی هم که داشتیم، پول اهمیت نداشت. چون اصلا با نیت این پول نرفته بودیم جنگ.

غلام‌حسن‌رشوند، نفر وسط از بالا 
 

 آقای رشوند! یک نوجوان ۱۷ ساله، چند ماه رفته و جنگیده است، بخشی از سابقه جنگش هم به دلیل گم شدن برگه اصلی ماموریت، حساب نشده است. این نوجوان حالا می‌خواهد برود خانه. برود روستا. برای اینکه از این نوجوان قدردانی بشود و دستش هم خالی نباشد، ۱۰ الی ۱۵ هزار تومان به او پول می‌دهند و او بین ۸۰ درصد آن را بر می‌گرداند. خواستم صحبت‌های بالا را یک مروری کرده باشم تا خواننده متوجه قضیه بشود. حالا ادامه بدهید لطفا...
- این مسئله، تنها مشمول من نبود. بقیه بچه‌های جنگ هم همین بودند. تفکر بچه‌ها اینگونه بود. خلاصه اینکه، آن مقطع تمام شد و ما آمدیم امتحان دادیم و بعد، کلاس‌ها را مجددا نمی‌توانستیم برویم و دوباره برگشتیم جبهه و این دفعه رفتیم بانه. من مرتب می‌رفتم و بر می‌گشتم. در واقع من در مجموع ۱۹ ماه رفتم جبهه اما آن ۴ ماه و ۲۶ روز به آن دلیلی که گفتم، در سابقه‌ام درج نشد... خلاصه این بار رفتم بانه. من همیشه فکر می‌کنم که، تشیع یا تسنن اهمیت ندارد، بلکه آن شناخت نسبت به موضوع، شناخت نسبت به همدیگر است که خیلی اهمیت دارد. کلا وقتی به کردستان می‌رفتی، یا می‌رفتی در پایگاه‌های ثابت مستقر می‌شدی-به همان شکلی که ما در سقز مستقر بودیم-یا می‌رفتی گردان جندالله، که گردانی عملیاتی بود مستقر می‌شدی که یک تیپی هم در قدس بود. قدس در سنندج مستقر بود. ولی بچه‌هایی که می‌رفتند کردستان، بیشتر می‌رفتند گردان جندالله یا پایگاه مستقر آنجا. یک گروه دیگری هم آنجا بود با عنوان «گروه ویژه محمد رسول الله». که این فقط در بانه بود. این گروه ویژه را هیج جای دیگری نداشت.

داستان عجیب کاک مجید
- فرمانده ما «کاک مجید لطفی» نام داشت. کاک مجید لطفی به ظاهر، سنی بود. ولی خب می‌گفتند شیعه شده است. حالا مقصر لو رفتن شیعه شدنش هم به نوعی من بودم. ما دو نفر همیشه با هم بودیم. ایشان یک قناصه داشت که دوربین و تشکیلات داشت. دقیقا می‌دانست ضد انقلاب‌ها از کجاها تردد می‌کنند. من هم ترک موتور ۲۵۰ او می‌نشستم. یک کلاش دستم بود با خشاب ۷۵ تایی. از این خشاب حلقه‌هایی‌ها. من پشت ایشان می‌نشستم و می‌رفتم منطقه. او چون می‌دانست ضد انقلاب کجا قرار دارد، کمین می‌کردیم، ضد انقلاب که بیرون می‌آمد، با قناصه می‌زد. وقتی می‌زد، آنها حرکت می‌کردند و به دنبالمان می‌آمدند. من فقط پوشش آتش رگباری می‌دادم. بعد سوار موتور می‌شدیم و منطقه را ترک می‌کردیم. کار ما شده بود همین؛ به غیر از زمانی که با گردان جندالله عملیات بودیم و باید با گردان هماهنگ می‌شدیم و عملیات انجام می‌دادیم که بحث آن جداست. گروه ما هم ۲۲ نفر بیشتر نبود. دو نفر تهرانی بودیم، من و جانشین ایشان تهرانی بودیم. مابقی پیشمرگ بودند کُرد بودند. که ایشان به عنوان فرمانده گروه ما هم کُرد بود.

 

فلسفه شیعه شدن ایشان هم این بود که با ایشان یک بار آمدیم بیرون. خسته بودیم. همه‌ی تخت‌های آسایشگاهمان دو طبقه بود. پیشمرگ‌ها همه روی تخت‌هایشان نشسته بودند. ایشان موقع نماز دست‌هایش را جلو می‌گذاشت و از مهر هم استفاده نمی‌کرد. الباقی پیشمرگه‌ها ناهارشان را خورده بودند و داشتند استراحت می‌کردند. نمازمان که تمام شد، دست من را گرفت و گفت: «بیا حسن! این هدیه برای تو». من دیدم این مهر نماز است که در دست گرفته بود و موقع سجده نماز از آن استفاده می‌کرد(خنده) من هم که نمی‌دانستم موضوع چیست. فکر کردم دارد هدیه می‌دهد واقعا. دستم را باز کردم دیدم مهر نماز است! یکی از پیشمرگ‌ها از بالای تخت دید و گفت: «آهان! کاک مجید! می‌گفتند تو شیعه شدی و ما باور نمی‌کردیم.» خب، مجید را بعدها در سال ۶۵ از پشت تیر زدند و شهید شد. برخی معتقدند احتمال دارد خودی او را زده باشد. پدرش هم شهید شده بود. اسم روستایشان«کوخان» بود که در بانه قرار دارد. هم شهید شده بود، برادش«کاک ابراهیم» از بچه‌های سپاه بود. آن یکی برادرش هم در سپاه بود. 

خود «کاک مجید» تعریف می‌کرد قضیه‌ای را درباره شیعه شدنش. بعد که لو رفت برای من تعریف کرد. می‌گفت: «برای اینکه شهادتین را به تشیع جاری کنم رفتم قم. رفتم پیش یک عالِمی شهادتین را جاری کردم واز آنجا رفتم بازار و گفتم یک سجاده بخرم. یک سجاده‌ی قشنگ با مهر خریدم آوردم روستای کوخان.» بعد می‌گوید: «دیدم در کوخان و در خانه هیچکس نیست.» من خانه‌ی ایشان رفته بودم. دور تا دور اتاق بود و یک حوض بزرگ وسط حیاط. عمو و زن عمو و همه‌ی این‌ها در این خانه با هم زندگی می‌کردند. می‌گفت: «با خودم گفتم، حالا که کسی اینجا نیست بگذار سجاده و مهر را بیندازم و یک نماز درست و حسابی بخوانم. همین که به رکعت دوم داشتم می‌رسیدم، دیدم در حیاط را باز کردند و دارند به داخل می‌آیند. با خودم گفتم خدایا این نماز را بشکنم،گناه کردم، اگر نشکنم، این‌ها می‌بینند که من شیعه شدم. آمدند داخل و داد و بیدادها شروع شد. عمویم داد و بیداد کرد و....اولین کسی که در خانواده ما(بعد از من) شیعه شد، زن برادرم بود. بعد از او برادرم بعد از او عمویم. کل خانواده شیعه شدند.» این داستان «کاک مجید» بود.

خاطره دردناک
- یک خاطره دیگری هم آنجا دارم که خاطره‌ی دردناکی برای من است. (آه عمیق) خدمت شما عرض کنم که در بانه، آخرهای تابستان بود. نزدیک اسفند. الان اسفند ماه برف نمی‌آید. آن زمان برف خیلی می‌آمد. به طوری که برف‌های امسال که بود، برف‌های سال بعد هم می‌آمد روی آن می‌نشست. در کردستان در فصل زمستان در واقع به بچه‌های رزمنده چکمه‌های پلاستیکی با جوراب پشمی می‌دادند. یک عملیات برون مرزی قرار بود انجام شود. در مرز بین ایران و عراق یک کوهی هست به نام «سور‌کوه» مرز ما با عراق را از هم جدا می‌کند این کوه. یک عملیات قرار بود انجام شود. سن من کم بود. تقریبا ۱۸ سالم شده بود. یا ۱۷ سال و خورده ای. در عین حال که من همیشه با «کاک مجید» بودم، ایشان در این عملیات مسئول دسته شده بود. من را به عنوان معاون دسته‌ی خود قرار داده بود. حالا فکرش را بکیند یک بچه هفده هجده ساله را گذاشته بودند معاون دسته. خودش در ابتدای دسته حرکت می‌کرد و من را فرستاده بود انتهای دسته تا بچه‌ها عقب نمانند.

این یالِ «سور کوه» را داشتیم می‌رفتیم به سمتی که از شیار بیندازیم داخل خاک عراق و... به هر دسته‌ای دو سه تا طناب داده بودند. این که می‌گویم دردناک است، اینجاست. سر طناب‌ها را دو تا گره زده بودند، که هر کس داخل یک شیاری می‌افتد، با آن سرما نمی‌توانستیم خارجش کنیم از داخل شیار. به آنها طناب داده بودند که طناب را بکشند بالا تا به مسیر ادامه بدهیم. شب هم بود. من عقب دسته دیدم که یک نفر از دسته عقب افتاد و افتاد داخل یک شیار.  به یچه‌ها گفتم بیایید اینجا کمک کنید. طناب را انداختند پایین این فرد را کشیدند آمد بالا. با خودم گفتم «اومد بالا دیگه... داره حرکت می‌کنه». منتهی من دیدم این آدم هی عقب می‌اُفتد. آخر سر دیدم نشسته و با زانو راه می‌رود. خیلی برایم عجیب بود. رفتم دیدم که این طفلی... بعدها وقتی سراغش را گرفتم گفتند-اسمش را هم به یاد ندارم چون با گروه ما نبود. آنجا بچه‌ها را تلفیق کرده بودند. مثلا پیشمرگ‌ها را از گروه ویژه جدا نکرده بودند. همه‌ی نیروها را تلفیق کرده بودند. از یک گروهان دیگر از یک پایگاه دیگر آورده بودند و لذا با هم آشنایی نداشتیم... – من دیدم وقتی که طناب انداختند تا ایشان را بالا بکشند، چکمه پلاستیکی او در برف مانده، و با جوراب پشمی آمده بود بالا.

پاهایش در برف سِر شده بود، و نمی‌توانست با پاها راه برود لذا، با زانو داشت راه می‌رفت! خیلی برایم دردناک بود. هیچ حرفی هم نمی‌زد. خیلی برایم دردناک بود. ماشین هم همراهمان نبود که مثلا بگوئیم، یک جفت پوتین اضافه یا چکمه اضافه هست برایش بیاوریم. تنها راهی که وجود داشت این بود که، ایشان باید یک مسیری را می‌آمد تا به یک جای خشک و بی‌برف برسد و آنجا بماند تا راهی پیدا شود. ما هیچ کاری نمی‌توانستیم برایش بکنیم و باید می‌رفتیم.

ایشان را در یک جایی گذاشتیم وگفتیم، ما نمی‌توانیم بمانیم. کس دیگری هم نمی‌تواند چکمه‌اش را به شما بدهد چون، خودش هم باید راه برود و برود. اینطوری نیست که بیاییم ایثار بکنیم و بگوییم، یک نفر چکمه‌اش را بدهد و خودش بدون چکمه راه برود چون چهار متر دیگر همان اتفاق برای خودش می‌افتد. خلاصه این فرد آنجا ماند و ما رفتیم. البته در آن عملیات برای آن بنده‌ی خدا مشکلی پیش نیامد. بچه‌ها آمدند و او را بردند. پاهایش یک مقداری یخ زده بود ولی حل شد مشکل.

 

درباره این مسیر‌ها و شیارهایی که گفتید، کمی بیشتر توضیح بدهید. شما در دامنه کوه بودید یا بالای کوه بودید؟
- بالای کوه بودیم. بالای «سور‌کوه»، واقع در خط حائل بین مرز عراق و ایران. ما بارها در فصل بهار هم از این کوه عبورکرده بودیم. در حالت عادی و بدون برف، باید با خودروهای لندکروز قدیم که بود، باید چرخ‌هایش را «دوک» می کردیم(بکسل کردن) و وقتی بچه‌ها سوار می‌شدند، به سختی می‌توانست خودرو حرکت کند و بالا برود، چون کوه شیب زیادی داشت. بیشتر باید پیاده می‌رفتیم.  قاعده‌اش این بود که باید پیاده می‌رفتیم.

بی‌تدبیری که باعث شهادت ۴۰ سرباز شد
- بعد از این، یک اتفاق دیگری در همانجا در همان منطقه‌ای که رفته بودیم در یک مقطع دیگری اتفاق افتاده بود. این هم یک خاطره بدی است که همیشه در خاطرم بوده است. قبل از «سورکوه»، ما یکبار از«بانه» حرکت کردیم برای عملیات. این برای زمانی بود که «تیمسار اللهیاری» که از ارتش بود رفته بود به دموکرات‌ها پیوسته بود و خیلی ما را اذیت می‌کرد. این خبیث خیلی اذیت می‌کرد. تصمیم بر این گرفته شده بود که در یک عملیاتی حذفش کنند. مقرش را شناسایی کرده بودند در خاک عراق و... از آن طرف تیپ قدس که توپخانه داشت و امکاناتی داشت، وارد عمل شد؛ از این طرف جندالله وارد عمل شد و از این طرف هم، ما با جندالله وارد عمل شدیم، از ساعت ۴ بعداز ظهر مثلا امروز حرکت کردیم تا فردا تقریبا ساعت ۳رسیدیم به آن مقصدی که شب در آنجا استراحت کنیم تا ساعت ۱۰ شب برویم برای عملیات. آنجا در منتهی الیه منطقه روستای بانه، یک روستایی بود که اگر آن را رد می‌کردی، بعد از آن «سور‌کوه» و مناطق دیگری بود، بعد می‌رفتی  می‌رسیدی به آن طرف مرز. در این روستا ارتش می‌خواست یک پایگاه بزند. بی‌تدبیری هم کرده بود. معمولا بچه‌ها اگر می‌خواستند یک پایگاه ثابت بزنند، کمک می‌گرفتند. به پایگاه‌های اطرافشان می‌گفتند ما می‌خواهیم اینجا یک پایگاه بزنیم، شما ما را پوشش بدهید که اتفاقی نیفتد.

فرمانده آنجا یک سرگردی بود، بی‌تدبیری کرده بود و از مقر اصلی‌شان بچه‌ها را انتقال داده بود به یک منطقه‌ای که پایگاه ثابت در آنجا بزند. شاید یه بخشی از دلیل این کارش، بحث رقابت بود. بعدا فهمیدم این قضیه می‌توانست به دلیل رقابت باشد. با سپاه رقابت می‌کردند تا اینجا پایگاه خودشان را داشته باشند. به بچه‌های سپاه هم نگفته بودند. رفتند در آنجا پایگاه زدند. ضدانقلاب وارد این پایگاه شده و در آنجا به ۴۰ نفر از بچه‌های ارتش تیر خلاص زده و شهید کرده بود! بچه‌های ارتش و از خرم‌آباد هم بودند. همه‌شان هم ۳ روز ۴ روز از خدمتشان باقی مانده بود. فرمانده‌شان رفته بود آنجا شیون می‌کرد، جنازه‌ها را آورده بودند، شیون می‌کردند که این چه وضعی است. این اتفاق در سال ۶۴ رخ داد.

 بعدها گروه دیگری آمدند آنجا پایگاه زدند با همین «کاک مجید» خودمان که کُردی بلد بود؛ رفت داخل روستایی پایین همان پایگاه. صبح رفتیم آنجا. مجید به ماموستای آنجا گفت: «چه خبر بود اینجا؟» و ماموستا جواب داد: «والله نمی‌دانم. اما دیشب این‌ها آمدند اینجا ما برایشان غذا درست کردیم شام درست کردیم ناهار درست کردیم خوردند، بعد صبح زود گفتند که ما می‌خواهیم زود برویم. بعد یکدفعه دیدیدم که اینجا صدای تیراندازی می‌آید و... » ظاهرا(این روستاییان) شب از این‌ها(ضدانقلاب) پذیرایی کرده بودند و صبح به ما(ایرانی‌ها) صبحانه خوبی دادند. هم از آنها پذیرایی کرده بودند هم از ما! مجبور هم بودند بندگان خدا. چون در یک شرایط خاصی قرار داشتند و نمی‌توانستند امتیاز ندهند به این‌ها... ادامه دارد

||مصاحبه کننده: جعفر بلوری

لینک قسمت اول مصاحبه: https://fashnews.ir/118774

لینک قسمت دوم مصاحبه: https://fashnews.ir/121383