
فاش نیوز - آقای غلامحسن رشوند در قسمت پایانی گفتوگوی یک ساعت و نیمهاش با «فاش نیوز» از پیچیدگیهای شرایط کردستان آن زمان، خباثتهای کوموله، ماجرای خروج به موقعاش از حلبچه دقایقی قبل از بمباران شیمیایی و ترکشی که هنوز در سر دارد برایمان حرف زد. همینطور از دستیار ترسویی که در جنگ، فرمانش را اجرا نکرد و مشکلاتی درست کرد و بعدها، پُست بالایی هم در یکی از دولتها گرفت!

فرمودید شرایط کردستانِ دوران جنگ، شرایط بسیار پیچیدهای بود. کمی بیشتر در این باره برایمان توضیح میدهید؟
- در سپاه بانه، من دیدم یک پیر مردی آمده، دارد گریه میکند. خدا رحمت کند، فرمانده سپاه بانه شهید نصراللهی بود که الان در قطعهی شهدای بهشت زهرا هستند. بچهی کاشان بود. ایشان فرمانده سپاه بانه بود. این پیرمرد گریه میکرد و میگفت«دیشب ضد انقلاب آمده» حالا یادم نمیآید که دموکرات بوده یا کوموله«ضد انقلاب آمده در روستای ما، دختر و گاو مرا برده است. میدانم دخترم بر میگردد» (راست میگفت مخصوصا این کومولهی کثیف از این کارها میکرد. چهار ماه، پنح ماه، شش ماه نگه میداشت، بعد آزاد میکرد و میآورد نزدیک روستا آزادش میکرد) میگفت: «میدانم دختر من را آزاد میکنند ولی، گاو مرا بردهاند و من الان گاو ندارم» چون امرار معاشش از این گاو بود. یک جانشینی داشت این شهید نصراللهی خیلی عصبانی شد و یک کشیده زد زیر گوش این بندهی خدا پیر مرده و گفت: «مرتیکه! تو ناموست رفته گریه نمیکنی داری برای گاوت گریه میکنی؟! سرت بخوره این گاوه».
شهید نصراللهی اینجا برگشت گفت: «پول بدهید برود یک گاو بخرد». پولی گرفت و رفت. فقر و نداری و بیچارگیشان مجبور میکرد به ضد انقلاب امتیاز بدهند. آنها(ضد انقلاب) هم ابزار داشتند، تسلیحات داشتند، میآمدند فشار میآوردند. محصول مردم را، گاو مردم را بر میداشتند میبردند. زنشان را دخترشان را بر میداشتند میبردند. کردستانِ آن ایام را در این شرایط باید ببینید.
آقای رَشوند! سرنوشت آن تیمسار خائن چه شد؟
- مُرد. کشته شد؛ در همان عملیات کشته شد. تیمسار اللهیاری در آن عملیات کشته شد.

شما مجروح هم شدید؟
- من در عملیات والفجر ۱۰ مجروح شدم. الان ترکش در سرم هست هنوز. من جانباز ۱۰ درصد هستم. شیمیایی هم بودم ولی دنبال پروندهی شیماییام نرفتم. اینجا یک خاطرهای هم از حلبچه بگویم بد نیست. در شب عملیات والفجر ۱۰اسم، آن طرف را نمیتوان بگویم، در عملیات والفجر ۱۰ من مسئول«تعاون تیپ» بودم. احصاء آمار شهدا و مجروحین، تحویل پلاک شهدا و...انجام این کارها به«تعاون تیپ» باز میگردد. پلاک میدهند برای شناسایی، آمار شهدا، آمار مجروحین را رد میکنند. مقدمات این کارها را مسئول «تیپ تعاون» انجام میدهد.
جانشینِ ترسو!
ما در شب عملیات و در پشت منطقهی«شاخشمیران»، مستقر بودیم. کنار رودخانهی منتهی به سد«دربندیخان» عراق. این طرف مستقر بودیم. رودخانه، خط مرزی ما را جدا میکند. البته الان که دیگر آب ندارد. قبلا با قایق میرفتند آن طرف رودخانه ولی الان نه... من یک جانشینی داشتم که بعدها و در دوران اصلاحات از عناصر سیاسی کشور شد و تا حد مدیر کل سیاسی وزارتخانهی کشور هم رفت. ایشان جانشین من بود. جانشین تعاون تیپ بود. من شب عملیات با بچهها رفتم برای عملیات و همانجا مجروح شدم؛ ترکش به سرم خورد که الان هم دو ترکش در سرم هست به عنوان یادگاری... الحمدلله.
به ایشان گفتم «من میروم.» این سنگر ما کنار بیمارستان صحرایی بود. یگانهای اداری را آنجا قرار داده بودند. من گفتم «با بچهها میروم. فردا عصر اولین آمار مجروحان را برایت میفرستم. تو این آمارها را بفرست برای کرمانشاه.» کرمانشاه هم این آمار را فکس میکند به قزوین تا قبل از اینکه پیکر شهیدا برود، اطلاع بدهند تا آماده باشند، خانوادهشان مطلع شوند و ... گفت: «باشد.» من لیست آمارها را دادم به ایشان. شانزده یا هفده نفر شهید شده بودند. برای مجروحان هم لیست جداگانهای دادم و رفتم عملیات. روز اول من نیامدم(سر کارم) مجروح هم شده بودم. سرم باندپیچی بود. خوشبختانه ترکش رفته بود در داخل جمجمه گیر کرده بود. اگر دو سانت جلوتر رفته بود .... خلاصه من آمار را فرستادم و آمار دوم را هم گرفتم و به سر کارم آمدم.
به بچههای بیمارستان صحرایی گفتم: «شما که مجروح بردید، فلانی را ندیدید؟! ایشان کجاست؟» گفتند: « والله ما اصلا ایشان را ندیدیم.» پرسیدم: «مگر برای شما آمار نیاورد و..؟» گفتند: «نه». فکر کردم آمار را نداده به آنها. رفتم در سنگر دیدم نشسته. گفتم: «فلانی! آمارها را نبردی؟!» گفت: «نه! نبردم». پرسیدم: «یعنی چه نبردی؟!» گفت: «آخر توپخانه داشت کار میکرد. مرتب شلیک میکرد و من ترسیدم و نرفتم.» گفتم: «مرد حسابی! حداقل اگرخودت نمیبردی، از سنگر بیرون میآمدی میدادی به بچهها میبردند.» خلاصه. خیلی عصبانی و ناراحت بودم. خیلی تاخیر ناجوری بود دیگر. آمار را دادم بچهها بردند و خودم برگشتم.
بعد از یک مدتی ایشان شد مدیرکل سیاسی استان گیلان بعد شد مدیر کل سیاسی قزوین. بچههای سپاه قزوین بعد از جنگ و در دوره اصلاحات به من گفتند که فلانی! این آقا خیلی ما را اذیت میکند. یک روز من رفتم دفتر ایشان. به رئیس دفترش گفتم که بگوئید فلانی آمده است با تو کار دارد. رفت و گفت. «ایشان گفته بود من نمیشناسمش! من دو ساعت آنجا معطل ماندم تا آمد بیرون. با همین لحن به اوگفتم: «مرتیکه! تو مرا نمیشناسی؟! تو نبودی که در عملیات والفجر ۱۰ از ترست کُپ کرده بودی و از سنگر بیرون نمیآمدی؟! الان برای بچهها داری طاقچهبالا میگذاری و اذیتشان میکنی؟!»

خلاصه! این خاطرهای است از آنجا... بله داشتم میگفتم کهُ من در عملبات والفجر ۱۰مجروح شدم... این را بگویم که خدا نمیخواهد ما برویم. هواپیماهای عراقی که میآمدند حمله میکردند، ۱۰تا، ۲۰ تا، ۳۰ تایی میآمدند. اولا وقتی به حلبچه شیمایی زد، درست 35 دقیقه قبلتر، من در شهر حلبچه بودم. از شهر آمدیم بیرون، یک تپهای بود مُشرف به شهر حلبچه، بچههای تیپ ما آنجا مستقر بودند. اصلا یگان ما آنجا مستقر بود. ساعت حدود ۹ و نیم تا ۱۰ شیمیایی زد. منطقه آلوده بود، همهی بچههای شیمیایی که در حلبچه بودند، هنوز هستند. اینکه همه رفتند و درصد گرفتند و ما نرفیتم، به خاطر قضایای خاص خودش است. وسیله و قایق نبود. یکبار خواستم بیایم این طرف رودخانه، مسیری را پیاده آمدم میخواستم سوار قایقی شوم و بیایم آن طرف. هواپیماهای عراقی آمدند و بمباران کردند. دیگر هیچ چیز روشن نبود. هیچ چیز. همه جا تاریک تاریک شد. اولین کاری که کردم، از این نوک انگشت پایم دست زدم تا بالا تا ببینم، سالم هستم یا نه (خنده). سرم باندپیچی بود ولی دیدم سالم هستم. این هم یک خاطرهای بود گفتم اینجا بگویم بد نیست.
آقای رشوند! فرض کنید این اصلا یک مصاحبه نیست. و ما داریم دوستانه با هم حرف میزنیم. خدا وکیلی و حضرت عباسی! شده بعد از جنگ تا الان، یکبار لااقل از ذهنت عبورکرده باشد که «عجب اشتباهی کردم. کاش نمیرفتم جنگ؟» شده پشیمان شده باشی؟!
- به والله قسم نه. به والله نه. حتی یک لحظه پشیمان نشده ام.
یعنی الان اگر دوباره همان شرایط پیش بیاید، به جبهه و جنگ میروی؟!
- مرد حسابی! من که همان اولش به شما گفتم. من مرتب این شعر را زمزمه میکنم که «جنگ کجایی که ....
ذهن آدم که دست خودش نیست. گفتم شاید در سختیها به ذهنت خطورکرده باشد.
- نه نه نه اصلا اینطور نیست. من این را با شناخت عمیق خودم میگویم. یک لحظه حتی یک لحظه پشیمان نیستم.

یعنی الان اگر فیلم زندگی شما را متوقف کنند و برگردانند به دوران کودکی و نوجوانی، دوباره همین مسیر را میروی؟
- بله همین مسیر را میروم فقط، درس نمیخوانم و فقط میروم در جبهه پیش بچهها میمانم.
علوم سیاسی خوانده اید؟
- من لیسانس علوم تربیتی دارم از دانشگاه تبریز. همان سال که در کنکور شرکت کردم، متاسفانه همان سال هم قبول شدم. البته سال ۶۵ قبول شدم و سال ۶۶ رفتم دانشگاه چون شش هفت ماه رفتم جبهه. به عنوان «مسئول کارگزیینی تیپ» رفتم. آن موقع دیگر کادری بودم. مستقر شدم در منطقه. بعد آن بندهی خدا میخواست آموزش ببیند. آن موقع بچهها برای آموزش به دانشگاه امام حسین (ع) میرفتند پیش آقای جلالیان. بعد من رفتم جای ایشان ایستادم. فرمانده سپاه قزوین آن موقع یک آقای روحانی بود به نام آقای «ظهرابی». من رفتم ثبت نام کنم. رفتم گفتم من دانشگاه قبول شدم آمدهام برای ثبت نام. گفت: «باید یکسال تعویق ترم بگیری». آن موقع نامه «تعوبق ترم» میدادند. نامه میزدند به وزارت علوم که ایشان به خاطر جبهه، نیاز به نامه «تعویق ترم» دارد. من رفتم گفتم که من مشکلی ندارم. من میمانم. آمدم پایین. معاونت نیروی انسانی ما، خدا حفظش کند آقای «کلانتری» برگشت و مرا توبیخ کرد. من نیروی او بودم.
گفت: «مرد حسابی! من گفتم برو یک طوری صحبت کن که بروی دَرسَت را بخوانی.» راست هم میگفت. از یک جهت او راست میگفت. میگفت در سپاه قزوین کلا دو نفر هستند که دانشگاه رفتهاند. یک فوق دیپلم داریم و یکی شما که لیسانس قبول شده ای. با نگاه به آینده حرف میزد. میگفت دو سه نفر لااقل تحصیلکرده باشند در سپاه قزوین. فوق لیسانس را هم در دانشگاه آزاد تهران مرکز در رشتهی علوم سیاسی خواندم. سال ۷۵یا ۷۶ خواندم. و در سال ۹۲ هم رفتم دانشگاه «دفاع ملی» دکتری «امنیت ملی» گرایش «تهدیدات» خواندم.
همهی دوستان جانبار ما بلااستثناء، میگفتند که ما وقتی جانباز شدیم خیلی فکر میکردیم و نگران میشدیم. مثلا جانباز نابینایی میگفت: «وقتی به من گفتند چشمهایت را از دست دادی، من خیلی ترسیدم و با خودم گفتم خدایا! چه اتفاقی خواهد افتاد؟» دوست دیگری که دوتا از دستهایش قطع شده بود میگفت: «حتی نیم ثانت نمیتوانستم دستهایم را تکان بدهم وقتی انفجار رخ داد و دستهایم قطع شد». همهی این دوستان میگویند ما خواب جماران را میدیدیم بعد از جانبازی. امام را در خواب میدیدند. شما خواب خاصی ندیدید در این دوران جنگ؟ ی؟ اتفاق ویژهای رخ نداد که نظرتان را جلب کند.
- من ندیدم. نه خواب جماران را دیدم نه خواب خاصی در دوران جنگ دیدم. فقط یک بیت شعری را شهید «رحیم جباری»، همیشه تکرار میکرد. در عملیات کربلای 5 شهید شد. میگفت:
هر که به شب راه رفت زود به مقصد رسید
هر که به شب خواب رفت خاک به سر میکند
همیشه این را میخواند. من احساس میکنم یک مشکلی داریم. آنها در شب راه رفتند و به مقصد رسیدند. شما ساعت ۲ نصف شب به میدان صبحگاه پادگان دوکوهه میرفتی میدیدی همه یک چفیه انداخته اند به سر و گردنشان، صورتشان را هم پوشاندهاند، احساس میکردی نماز جماعت صبح شده است. همه نماز شب میخواندند. اینها آنهایی هستند که به شب راه رفتند، زود هم به مقصد رسیدند. ماها خواب رفته بودیم....آن چیزی که فرد به آن «عُلقه» داشته باشد، چه به شخص چه به غیر شخص، یقینا یک نمادهایی از آن به شکل خواب یا چیزی میآید به ذهنش. من یک مثالی بزنم خدمت شما.
بعد از جنگ من خیلی دوست داشتم بروم مزار «کاک مجید لطفی». خیلی دوست داشتم. تا فکر میکنم سال ۹۰ یا ۹۱ بود که به بچهها گفتم یک سال سفر عید را برویم به سمت کرمانشاه و کردستان. رفتیم آنجا. جا نداشتیم و ما هر جا میرویم، از این مدرسهها را میگیریم برای استراحت. رفتیم بانه. خب بانهی الان با بانهی زمان جنگ فرق میکند. بازنهی زمان جنگ یک خیابان وسط شهر بود الان همه، مغازه و تشکیلات و جنس میآورند و ...ر فتیم به یک مدرسه. میخواهم بگویم، یک «علقه» و «علاقه» با فرد چه میکند. دیدم نوشته «دبستان شهید لطفی». اصلا کُپ کردم. به سرایدار آنجا گفتم که، این، دبستان شهید مجید لطفی همان «کاک مجید لطفی» است؟ گفت: «کاک مجید را از کجا میشناسی؟» گفتم که من یک زمانی درجبهه و...گفت: «کی هستی تو؟» گفتم: فلانیام. گفت: «من کاک ...هستم دیگر». یکی از آن پیشمرگهایی که در گروه ما بود، سرایدار همین مدرسه شده بود.

ما از اینجا رفتیم آنجا. مدرسه شد، مدرسهی شهید لطفی؛ سرایدارش هم شد دوست دوران جنگ...از این جنس اتفاقات داشتیم ما هم. آن بندهی خدا نگذاشت ما آنجا در مدرسه بمانیم ما را برد خانهاش. دو شب در خانهاش نگه داشت. صبح ما را برد سر مزار کاک مجید. میخواهم بگویم از این چیزها وجود داشت.
بسیار خب. من دیگر سوالی ندارم. اگر مسئله خاصی هست که خودتان دوست دارید بگویید بفرمایید.
- نه.همینها کفایت میکند. تشکر
مصاحبه کننده: جعفر بلوری
لینک قسمت اول: https://fashnews.ir/118774
لینک قسمت دوم: https://fashnews.ir/121383
لینک قسمت سوم: https://fashnews.ir/121420