
فاش نیوز - یکی از روزهای اواخر بهار یا اوائل تابستان ۱۳۶۳ حمیدرضا نوبخت که ما دیگر در سنگر فرماندهی گردان به دلیل وجود صمیمیت پیشگفته، او را حمید(بدون هیچ صفت یا لقبی قبل یا بعد به اصرار خودش) خطاب میکردیم، گفت: میخواهم به شناسایی خط بروم اما یک دست لباس خاکی یا لباس بسیجی میخواهم.

لباسهای او لباس رسمی سبز سپاه(و تا جایی که یادم میآید بعضا لباسهای پلنگی) بود و در گردان هم بیشتر با این لباس حاضر میشد.
من گفتم من یک دست لباس خاکی ساده بسیجی دارم. (لباس خاکی کره ای نبود ساده، نرم و سبک بود) به او دادم و پوشید کاملا اندازه تن شان بود. با آن لباس به خط رفت. نه گفت به کجا می روم و نه ما میپرسیدیم به کجا می روی! دو یا سه روز بعد با صورت خسته از خط برگشت. لباسم را در آورد و در درون تشتی گذاشت تا ببرد بشورد(بشوید).
گفتم لباس کثیف نشده نیازی به شستن ندارد. گفت عرق بدن من با عرق بدن شما فرق دارد باید شسته شود. گفتم خودم میشورم(میشویم). اما قبول نکرد که نکرد. گفت من باید خودم آن را بشورم. لباسها را شست و پهن کرد.
پس از خشک شدن آنها را تا کرده و مرتب تحویل من داد. نمیدانم چه کار کرد که چین و چروک لباس کاملا از بین رفته بود! کاش آن لباس خاکی را به یادگار نگه میداشتم و الآن در موزههای دفاع مقدس نگهداری میشد!
|| دکترخسرو قبادی