
فاش نیوز - ده سال گذشت… از آن پاییز ۹۳ که با شوروشوق و کمی ترس، اولین جملهام را در پایگاه خبری فاش نیوز نوشتم.
ده سال که نه؛ یک کم بیشتر. من از اعداد رند خوشم میآید.
ده سال…
سیصد و ششصد و پنجاه روز(اگر سال کبیسهای در کار نبوده باشد، وگرنه سیصدو شصت و پنج روز، بعلاوه یک روز اضافی که هرگز در مرخصیهای ما لحاظ نشد!) که من با کلیدواژههای ایثار، فداکاری و عملیات روزگار گذراندهام و با آموزههای روانشناسانه عملکرد دوران پس از جنگ را تحلیل کردم.
ده سال است که درباره رزمندگان مینویسم؛ رزمندگان یک دوره خاص. چون که بعضی از همان رزمندگان عوض شدهاند. رزمندگان آن روزها انگار از یک دنیای موازی آمده بودند؛ جایی که سیمکارتها آنتن نمیدادند، اما اتصال به آسمان، سِرویسدهیِ کامل داشت!
آن موقع که با فاش نیوز آشنا شدم، فقط میخواستم بنویسم؛ قصهٔ شهیدان و جانبازان، لحظههایی که خاک جبهه در دلشان خانه کرده بود. هدف داشتم.
کمکم نوشتههایم شدند رفیق روز و شبم؛ گاهی جدی، گاهی روانشناسی در لباس ایمان و صبر، و گاهی کامنتهایی که خودم هم از نوشتن و خواندنشان خندهام میگرفت و از خنده اشکم درمیآمد. البته بعضی وقتها از عصبانیت گریه میکردم!
بهمحض اینکه انگشتانم روی صفحهکلید نشست تا کلمهای بنویسم، ناگهان لرزشی در سرور اصلی فاش نیوز افتاد. از هیبت حضورم رفت زیر سرم! گویی نه کلمه، که رعدوبرق است که میآید. ناگهان دستیار فاش نیوز که اول فکر میکردم او مسئول است، با صدای لرزان گفت: استاد، اجازه هست که از دور نظارهگر باشم که شر بهپا نکنی؟ مبادا کلامی ناخواسته، شأن شما را خدشهدار کند!
او حتی به من توصیه کرد سیم و رایانه و نمایشگر را جمع کنم و بگذارم توی کمد.
من در سکوتِ ناشی از احترام به او، فقط لبخندی زدم و شروع به تایپ کردم… درواقع به حرفش گوش نکردم.
البته بااحتیاط فراوان، پیش رفتم. چون میدانستم هر چه بنویسم، یا تاریخساز است یا حداقل بسیار خندهدار!
ده سال نوشتن، یعنی نوشتن هزاران واژه که بو دارند؛ بوی پلاک، بوی سجاده، بوی طنز و بوی دلتنگی.
گاهی فکر میکنم اگر شهدا کامنتهای من را میخواندند، لبخند میزدند و میگفتند: «بنویس که خندیدن هم عبادت است، اشک را خسته کن».
ده سال گذشت و فاش نیوز و من، دو یار قدیمی شدیم. البته در قاب کلمات. گاهی فکر میکنم شاید نوشتههایم قطرهای بوده در دریای فاش، اما همین قطره، خودش را باور کرده برای خدمت به یاد شهیدان، به لبخند روی تنهای زخمی و تا صبح پلک رویهم نگذاشته، و همدردی با دردهای بیادعا در گوشه خانه و آسایشگاهها.
من و فاش نیوز باید وظیفه خود را سنگینتر از همیشه بدانیم؛ زیرا اگر ما ننویسیم، الگوریتمهای دشمن(این کلمه را از روی زنجیره یاد گرفتم) خواهند نوشت. ادامه راه، بهمراتب حماسیتر از گذشته است. من آسیبدیده از همان رباتهای دشمن هستم. دستورالعملهایی که با بمب و با تهاجم فرهنگی خانه آرزوهایم را بر سرم آوار کرده است.
حالا که ده سال از آن آشنایی ما میگذرد، میفهمیم که این زحمت ما، هرچند با چاشنی اندکی اشک و لبخند و طنز همراه است، اما ادامهدهنده همان مسیر جنگ با دشمن از سال ۱۳۴۲ است. شهدا با خونشان، تاریخ را نوشتند؛ ما با قلممان، تلاش میکنیم آن خط عشق را از غبار فراموشی پاک کنیم.
زبان حماسه، زبانی نیست که متعلق به دوران خاصی باشد. حماسه، ریشهای است که باید در هر عصری جوانه بزند. مشکل ما، در برقراری ارتباط این زبان با مخاطب دیجیتالی است. چگونه میتوانیم مفهوم اتصال به معشوق را برای کسی توضیح دهیم که بالاترین سرعت اتصالش، سرعت فیبر نوری است؟
ما باید زبان شهدا را ترجمه کنیم. باید واژگان را از حالت فیزیکی خارج کرده و به بُعد معنایی منتقل سازیم.
شهدا با لباس خاکی، در برابر تانک ایستادند؛ ما با لباس راحت، در برابر سیل اطلاعات سردرگم ایستادهایم تا حقیقت را حفظ کنیم. فرهنگ ایثار و شهادت، مکتبی است که رزمنده، درس ایستادگی را زیر آتش نوشت و ما سعی میکنیم آن درس را در کتابهای مجازی بازنویسی کنیم.
بیایید همچنان با همان شور حماسی، اما با زبان روز، قصههای قهرمانان را روایت کنیم؛ قهرمانانی که نهتنها در جبهه، بلکه در صبر و استقامت روزمره ما نیز حاضرند. رستمهای دوران ما، همسایهها، معلمها، برادران و پدرانی بودند که لحظهای درنگ نکردند و نه با رخش قویجثه که با پای پیاده از جثههای نحیف خود سدی در مقابل ارتش دشمن با پیشرفتهترین سلاحها ساختند و نگذاشتند یک وجب از خاک وطن به دست دشمن بیفتد. سالگرد این مسیر برای من و فاش نیوز مبارک باد. بهسلامتی ده سالی که با همه خستگیها، پای دل شهدایی و خداپرستمان ایستادیم.
با امیدِ اینکه هنوز نوشتن، ادامهٔ جهاد باشد و سلاح پیشرفتهمان در این جبهه قلم پر قدرتمان.
|| قنبر مبارز