تاریخ : 1404,شنبه 15 آذر19:30
کد خبر : 122553 - سرویس خبری : مقاومت اسلامی

مصاحبه با آصف اکبری، از رزمندگان فاطمیون(قسمت سوم و پایانی)

تا گفتم مدافع حرم هستم، عصبانی‌ شد!


تا گفتم مدافع حرم هستم، عصبانی‌ شد!

من چیز خاصی برای گفتن ندارم و من فقط، وظیفه‌ام را انجام دادم و به سوریه رفتم و پشیمان هم نیستم. الان هم در این مسیر، حاضرم دوباره قدم بگذارم و بروم ...

فاش نیوز - قسمت سوم و پایانی گفت‌و‌گوی «فاش نیوز» با آقای «آصف اکبری» کمی متفاوت شد. در دو قسمت اول، او از رنج‌های جنگ در سوریه، دوری از خانواده و زندگی در افغانستان گفت. در این قسمت اما او از رنج‌هایش در ایران می‌گوید. با اینکه حضور و زندگی‌اش در ایران، کاملا قانونی است و به دلیل روحیه‌ی خوب و پرتلاشی که دارد، نان ۳۰ خانواده را با راه اندازی ۲ کارگاه بازیافت تامین می‌کرده، با او برخوردهایی شده است که، پیش از آنکه «قانونی» باشد، ریشه در نوعی نژادپرستی و  فساد. او می‌گوید یک مامور پلیس در نیمه‌های شب او را به کلانتری بُرد و خیلی شفاف به او گفت، اگر شانزده میلیون تومان پول نقد ندهی، برایت پرونده می‌سازم. او این را هم گفت که در آن کلانتری، افغانستانی‌های دیگری را هم دیده است که از ترس افتادن به دردسر مجبور می‌شدند به دو مامور فاسد رشوه‌های میلیونی بدهند تا برایشان «پرونده حمل مواد مخدر» درست نکنند. «آصف اکبری» می‌گوید من شانزده میلیون تومان نداشتم بنابر این گواهی‌نامه‌ام را ضبط کردند و حالا حدود 2 سال است که نمی‌توانم گواهی‌نامه‌ام را پس بگیرم. با این که شکایت کرده‌ام ولی، بازپرس نیز حاضر به همکاری نیست و به دخترش گفته «تو افغانی هستی و بهتر است برگردی به کشور خودت.» داستان آن‌جا تلخ‌تر می‌شود که مامور پلیس متوجه می‌شود آقای «آصف اکبری» مدافح حرم هم بوده! بخوانید..

شنیده‌ام که در ایران از سوی یک پلیس فاسد اذیت شده‌اید و او گواهی‌نامه شما را گرفته، از شما درخواست رشوه کرده و... این را هم شنیده‌ام وقتی دخترت که متولد ایران است و قانونی در این کشور زندگی می‌کند برای پیگیری شکایت به دادگاه رفته، از سوی بازپرس تحقیر و اذیت شده است. ببینید تا اینجا گفت‌وگوی من و شما درباره جنگ بود. شما رفتید و برای اعتقاداتت، برای ایران و برای همه با تکفیری‌ها جنگیدید و زخمی شدید و چیزهای زیادی را هم در این راه از دست دادید. بارها نیز تا مرز شهادت رفتید. اما می‌گوئید چنین برخوردهایی با شما شده است. هدف من این است که ببینم، این حرف‌هایی که درباره‌ی شما راجع به اذیت شدن از سوی پلیس و بازپرس شنیده‌ام چقدر صحت دارد. اگر ممکن است برای خوانندگان فاش نیوز ماجرا را تعریف کنید. این ماجرا آیا درست است؟

- بله درست است. حدود دو سال پیش من سرکار بودم. داشتم از سرکار بر می‌گشتم خانه. ماشینم هم دست پسرم بود. رفته بودم دنبال کپسول گاز. زمستان بود. هوا سر بود... داشتیم می‌آمدیم خانه، دیدم ماشین پلیس از پشت سرمان می‌آید. آمد ایستاد گفت: «افغانی هستی؟». گفتم: «آره». گفت: «مدارک». حقیقتش آنجا مدارکم را ندادم. چون می‌دانستم که خیلی مواقع مدارک را می‌گیرند و اذیت می‌کنند. در این بیابان و شب گفتم: «مدارکم نیست.» گفت: «بشین بریم». در راه گفت: «هیچ‌چیزی نداری؟!» من هم گفتم: «فقط گواهی‌نامه پیشم است» گواهی‌نامه را نشانش دادم. از کلانتری باقرشهر بود. آمدیم کلانتری باقرآباد و رفتیم داخل. این آقایی که مرا گرفته بود، مرا معرفی کرد به یک مأمور دیگر که داخل کلانتری بود و به او گفت: «این‌ها را آوردم. دیگر خودت میدانی.» اسمش آقای «بحیرایی» است. آقای «بحیرایی» آمد و گفت که یا پول می‌دهی یا برایت پرونده درست می‌کنم. گفتم: «چه پرونده‌ای؟» بعد یک نفر دیگر آمد و آقای «بحیرایی» شروع کرد با او صحبت کردن. گفت: آقا! ۱۰ میلیون بده آزادت می‌کنم. او هم افغانستانی بود. او رفت گوشی‌اش را گرفت. با گوشی زنگ زد و هماهنگ کرد و آزاد شد. یکی دیگر هم آنجا بود. زنگ زد به خانواده. او که زنگ زد، گوشی را خود «بحیرایی» از او گرفت. گفت که این‌قدر باید پول بیاوری؛ چون من از این آقا مواد گرفته‌ام. آن بنده‌ی خدا گفت: «آقا کِی از من مواد گرفتی؟! مگر من موادی‌ام؟» همین‌طوری صحبت می‌کرد. آبروی آن بنده خدا را پیش خانواده‌اش برد. خلاصه نمی‌دانم خانواده‌اش چه کاری کردند که او هم رفت. من ماندم. به من هم گفت: شانزده میلیون تومان پول بده تا گواهی‌نامه‌ات را بدهم. گفتم: «من شانزده تومان ندارم.» گفت: «ازت می‌گیرم. گواهی‌نامه‌ات را می‌دهم راهور باطل کند.» گفتم: «عیبی ندارد.» ساعت ۱۲ یا یک شب بود می‌گفت برو این پول را درست کن. پول نقد درست کن. شماره کارت به کسی نمی‌دهم. از داخل کلانتری خیلی‌ها زنگ‌زده بودند.

مگر شما به‌صورت قانونی در ایران حضور ندارید؟ مجوز مگر ندارید؟ به چه چیز شما اشکال گرفت و دستگیرت کرد؟
- چرا؛ من قانونی اینجا زندگی می‌کنم.

یعنی ایشان هیچ دلیلی برای دستگیری شما نداشت و فقط دنبال گرفتن پول و رشوه بود، بله؟!
- آره. گواهی‌نامه من پنج‌ساله است. می‌گفت: یک افغانی گواهی‌نامه پنج‌ساله را از کجا گرفته است؟ چه جوری گرفته است؟ من رفتنم به سوریه را به هیچ‌کس نمی‌گویم. حتی به پلیس هم نمی‌گویم. اصلاً هیچ‌وقت نمی‌گویم که به سوریه رفته‌ام. ولی خب وقتی پلیس از من پرسید چطور این گواهینامه را گرفته‌ای و چرا پنج‌ساله است، من گفتم رفته‌ام سوریه. گفت: حالا که این‌طور شد، اصلاً تا شانزده تومان را ندهی گواهی‌نامه‌ات را نمی‌دهم.

یعنی بعد از این که متوجه شد شما جزو مدافعین حرم هستید، گفت تا پانزده میلیون تومان ندهی گواهی‌نامه‌ات را پس نمی‌دهم!
- به من می‌گفت تو چگونه این گواهی‌نامه را گرفته‌ای؟ من تابه‌حال ندیده‌ام کسی گواهی‌نامه ۵ساله داشته باشد. من اصلاً به این آقای «بحیرایی» نگفتم که همکارش چگونه مرا آورد و...چون این دو با هم دست داشتند. می‌چرخیدند آنهایی را که می‌توانستند پول بگیرند، به بهانه‌ای، تهدیدی چیزی می‌آوردند آنجا. یک‌جوری که از آبرویش بترسد که نرود. گفتم آخر من این پول را از کجا بیاورم؟ گفت: شما چطور این گواهی‌نامه را گرفته‌ای؟ گفتم: من سوریه رفته‌ام. دیگر اصلاً آتش گرفت که شما این‌طور کردید، نمی‌دانم آن طور کردید، پول گرفتید و... هر چه گفت ما فقط نگاه می‌کردیم.

می‌توانی دقیقاً جملاتی را که به شما گفت را اینجا بازگو کنی؟
- شما رفتید آنجا نمی‌دانم، اسم مدافعین حرم را هر جایی گذاشته‌اند. شما به‌خاطر پول رفتید. اصلاً کدام قانونی گفته به افغانی باید گواهی‌نامه پنج‌ساله داد؟ این را (گواهی‌نامه) پس نمی‌دهم. اصلاً نمی‌دهم. گفتم باشد.

اگر پول داشتی می‌دادی؟
- برای پول زنگ زدم. داشتم می‌دادم. چون گواهی‌نامه برایم خیلی ارزش دارد. به دو سه تا از دوستانم زنگ زدم. یکی از آنها اسلام‌شهر بود. خیلی راهش دور بود. یکی دیگر را هم زنگ زدم، مشهد بود و دیروقت و شب هم بود و کسی گوشی را بر نمی‌داشت.

خب نهایتا کار به کجا کشید؟
- پول ندادیم. گواهی‌نامه‌ام را هم نداد. آمدیم بازرسی و شکایت کردیم. از آنجا هم پرونده‌ام رفت دادگاه نظامی. دخترم رفته بود به دخترم گفته بودند که «تو افغانی هستی برو افغانستان.» این حرف را بازپرس شعبه پنج دادگاه نظامی... می‌گوید.

یعنی آقای بازپرس به دختر شما می‌گوید «شما افغانی هستید و برگردید به کشور خودتان» درحالی‌که شما رفته بودید شکایت کرده بودید از یک آدمی که از شما رشوه می‌خواست و ایشان به‌جای این که به شکایت شما رسیدگی کند، می‌گوید اصلا شما نباید شکایت کنید و باید برگردید به کشور خودتان. درست است؟!
- آره آره آره

خب ادامه بدهید... یعنی شما از طریق دادگاه به نتیجه نرسیدید. درست است؟
- نه

الان گواهی‌نامه شما کجاست؟
- گواهی‌نامه من الان دست همان پلیس، آقای «بحیرایی» است.

الان ۲ سال است که گواهی‌نامه شما دست آن پلیس فاسد است؟
- کمتر از دو سال است. یک سال و خرده‌ای.

آقا آصف! آیا مثل شما زیاد هستند؟ از بچه‌های مدافع حرم که اذیتشان می‌کنند؟!
- آره آره. خیلی هستند. خدا این‌ها را به راه راست هدایت کند. همین فقط. ان‌شاءالله خدا به ایشان یک لطفی کند تا کمی حرام و حلال سرشان شود.

آقا آصف! من هم پلیس فاسد دیده‌ام. خودروی مرا نگه داشته و به بهانه‌ای درخواست رشوه کرده است. می‌خواهم بگویم همۀ پلیس‌ها این‌طور نیستند. ما پلیس خوب و وظیفه‌شناس زیاد داریم. منتهی در هر صنفی چند تا از این موارد پیدا می‌شود. فقط هم پلیس نیست. ما پزشک خوب و باشخصیت داریم، پزشک بد هم داریم. آقا آصف! حرفی چیزی هست که نگفته باشی؟ چه از آنچه در دوران جنگ بر تو گذشته، چه در داخل ایران. چیزی هست که من درباره‌اش از تو سؤال نکرده باشم و تو بخواهی درباره‌اش حرف بزنی؟
- من چیز خاصی برای گفتن ندارم و من فقط، وظیفه‌ام را انجام دادم و به سوریه رفتم و پشیمان هم نیستم. الان هم در این مسیر، حاضرم دوباره قدم بگذارم و بروم.

شما به‌خاطر این که از مدافعین حرم بودید، اگر برگردید افغانستان ممکن است به دردسر بیفتید. بااین‌حال پشیمان نیستید؟!
- نه. پشیمان نیستم. چون این دنیا ارزش ندارد.

الان که حرم حضرت زینب(س) افتاده دست رژیم جولانی، چه حسی دارید؟
- موقعی که دمشق سقوط کرد، چهار شب اصلاً نخوابیدم. اصلاً حالم بد بود. ما خیلی زحمت کشیده بودیم. بعد ما آنجا با بچه‌ها شانه‌به‌شانه در تماس بودم. اصلاً بچه‌ها بر نمی‌گشتند. همه گریه می‌کردند(موقعی که می‌خواستند برگردند). بچه‌های حیدریون، بچه‌های حشدالشعبی عراق، بچه‌های ما، بچه‌های حزب‌الله لبنان در همان جایگاه حرم درگیر شدند (با تکفیری‌ها)...

هنوز با بچه‌های مدافع حرم در ارتباط هستی؟ دوست لبنانی یا سوری داری؟ با هم ارتباط دارید؟
- آره. با هم ارتباط داریم آره. ارتباط حضوری سخت شده ولی تلفنی و اینترنتی در ارتباطیم. جلسات زیاد می‌رویم، اردو زیاد می‌رویم و می‌بینیم هم را. من بیشترین رفیقی که پیدا کردم در عملیاتی بود که حاج‌قاسم در آن، پایان داعش را اعلام کرد. در آن عملیات با بچه‌های حزب‌الله لبنان دو ماه با هم بودیم. در یک صف نماز، در ناهار و شام، در عملیات. همه‌مان با هم بودیم.

آقا آصف! شما گفتید که پای راستتان گلوله خورد. دیگر کجای تنتان مجروح شده است؟
- به‌غیر از گلولهُ، ترکش هم خورده‌ام. الان من جانباز جنگی هستم. 

********

در ادامه، چند دقیقه‌ای هم باخانم «نرگس اکبری»، فرزند دختر مدافع حرم، آقای «آصف اکبری» که دانشجوی حقوق دانشگاه علامه است، گفت‌وگو کرده‌ایم.

خب خانم اکبری! شما درگیر کارهای حقوقی و قضایی پدر در ماجرای آن پلیس رشوه‌گیر بودید برای پس گرفتن گواهی‌نامه رانندگی ایشان. اگر ممکن است برای خوانندگان «فاش نیوز» تعریف کنید که وقتی رفتید به دادگاه نظامی تا شکایت خود را از آن پلیس پیگیری کنید، چه اتفاقی افتاد؟
- یک بار وقتی به همراه پدرم رفتم کلانتری، کلانتری باقرشهر، یک بار خود رئیس کلانتری در حضور پدرم و یک آقای دیگر که آنجا بودند، با کمال بی‌احترامی من و پدرم را از آنجا بیرون کردند و گفتند که «دیگر اینجا نیایید؛ بروید دادسرا، خدمات قضایی یا هر جایی که دلتان می‌خواهد و شکایت کنید و... من  می‌دانم (آن پلیس گواهی نامه شما را) گرفته است.» کاملا اقرار کرد این رئیس کلانتری. گفت: «من که می‌دانم گرفته ولی حالا نمی‌دهد!». گفت: «برو هر کاری که دلت می‌خواهد انجام بده.» این یک جرقه‌ای در ذهن من ایجاد کرد که من بروم و بیشتر پیگیری بکنم. نمی‌شود که حق من و حق پدرم ضایع شود. وقتی پیگیری کردم، این‌طور شد که در دادگاه، شعبه پنج بازپرسی دادسرای نظامی، دقیقا خود آقای حسن‌پور، رئیس آن شعبه بازپرسی به من در حضور سردفترشان آقای «اکبریان» این‌طور گفتند. من وقتی وارد شدم خیلی به‌صورت تهاجمی به سمت من آمدند و گفتند که «تو چکارۀ این مملکتی؟!

من گفتم که «چه می‌گوئید آقا؟». گفت که «تو چه کارۀ این مملکتی؟! چرا آمدی اینجا؟! اصلا دنبال چه هستی؟» گفتم: «آقا من دنبال حقم هستم. من فقط آمده‌ام که پرونده پدرم را پیگیری کنم و ببینم به کجا رسیده است؟» بعد گفت که «برو به مملکت خودت. اینجا چه کار می‌کنی؟» گفتش که «تو افغانی هستی؛ برو به مملکت خودت. اینجا برای تو هیچ حقی نیست.» من دست و پاهایم داشت می‌لرزید و سردفترشان آقای اکبریان هم سر من داد و بیداد کردند و من همینطور ماندم. بعد آقای بازپرس آمدند سر آقای اکبریان داد و بیداد کردند(لبخند). یک دعوایی هم (بین خودشان) پیش آمد و به من گفتند که «برو بیرون.» و دقیقا آنجا بازپرس آن شعبه مرا از دادگاه بیرون کرد.

|| جعفر بلوری

لینک قسمت اول: https://fashnews.ir/122485

لینک قسمت دوم: https://fashnews.ir/122539