
فاش نیوز - من سالها زیر سقفِ آسایشگاه، میان تختهایی که بیشتر از انسانها ناله میکردند، شاهد رفتوآمدِ درد بودم؛ دردهایی که نام نداشتند؛ اما هرکدام عمری از آدم میگرفتند. در همان سالها، مردی میان ما بود که حضورش مثل ستون دین؛ ستونی آرام، بیادعا، بیصدا. نامش اسدالله رئیسی بود؛ مردی از خاکِ جیرفت، از تبارِ آنانی که افتخارشان را روی دوش نمیگذارند، در دل نگه میدارند.

او سالها با قطعِ نخاع زندگی کرد، اما هیچوقت نگذاشت ما بفهمیم «تحمل» یعنی چه.
درد را قورت میداد، صدا را پنهان میکرد، نگاهش را صاف نگه میداشت.
ما که کنارش بودیم میدانیم سکوتش چه معنایی داشت؛ سکوتش فریاد نبود، «فروخوردن فریاد» بود.
او از آن مردانی بود که اگر تمام تنش زخم باشد، باز میپرسد: «دیگران چطورند؟»
در آسایشگاه، بعضی آدمها با زمان فرسوده میشوند، بعضی با درد خم، و بعضی هم مثل حاجاسد، با همان تنِ آسیبدیده، بهجای فرسودگی، «سخت» میشوند؛ نه سختیِ خشم، سختیِ استقامت.
او از آن مردانی بود که ویلچر را بهعنوان «سرنوشت» قبول نمیکرد؛ بهعنوان «مسیر» پذیرفته بود؛ مسیری که از جبهه شروع شد و در اتاقهای سفید و بیروح آسایشگاه ادامه یافت.
حاجاسد برای ما نماد یک چیز بود: آدمی که زیر بارِ درد، له شدنی نیست.
نه گریه، نه گلایه، نه توقع.
فقط مردانگیِ آرام، صبرِ سنگین، صداقتِ کرمانی.
وقتی رفت، انگار بخشی از آسایشگاه خاموش شد؛ نه بهخاطر مرگ، بهخاطر «حضورِ خاموشی» که دیگر نبود.
او شهید بود، سالها قبل؛ فقط زمانِ شهادتش دیرتر رسید.
سالها پیش، روحش جلوی درِ آسایشگاه ایستاده بود و فقط منتظر بود جسمش عقب نماند.
امروز ما - همآسایشگاهیها، همدردها، همشهریها - نامش را که میشنویم، نفسمان یکلحظه مکث میکند.
نه برای گریه؛ برای احترام.
برای آنهمه سال صبر، برای آنهمه سال تحملِ بیصدا، برای آنهمه مردی که در تنِ شکستهاش زندانی بود اما کوچک نشد.
اسدالله رئیسی فقط یک جانباز نبود؛ یک معیار بود.
معیاری برای اینکه بفهمیم «ایستادن» همیشه با پا نیست؛ گاهی با دل است، گاهی با صبر، گاهی با سکوت.
روحش روشن، یادش سنگین، و نامش-برای ما مردم جیرفت - در ردیف آنان است که خاک را آبرومند کردند.
|| غلامعلی محمدی