تاریخ : 1404,شنبه 15 آذر14:04
کد خبر : 122615 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

شهیدی که حتی در باغ کتاب هم حواسش هست دست خالی برنگردید



فاش نیوز - قطعه ۵۰ بهشت زهرا همیشه شلوغ است، اما این‌بار دوستداران شهید سجاد زبرجدی در باغ کتاب گرد آمدند. رونمایی کتاب با صدای دمام، اشک مادر و خاطرات مردم، فضایی معنوی آفریده است.

خبرگزاری فارس: امروز قرارِ دوست‌داران شهیدسجاد زبرجدی نه زیر سایه درختان بهشت زهرا، که در دل باغ کتاب است؛ جایی که قرار است از کتابی رونمایی شود که نامش خودش پیام شهید را فریاد می‌زند: «حواسم هست».با شروع مراسم، صدای دمام‌زن‌ها فضا را به‌یکباره عوض می‌کند. ضرباهنگ دمام، همان حال‌وهوای آشنای هیئت‌ها را زنده می‌کند؛ انگار طنین هر ضربه دارد فاصله میان قطعه ۵۰ و باغ کتاب را می‌دوزد تا بگوید صاحب این مراسم، اینجا هم حاضر است.صدای دمام از دیوارهای شیشه‌ای باغ کتاب می‌گذرد و روح جمعیت را قلقلک می‌دهد؛ همان حال‌وهوای حرم، همان طعم خاک‌خوردگی جبهه، همان حس حضور.
و در میان جمعیت، چهره‌ای که بیشتر از همه می‌درخشد، مادر است. مادری که سال‌هاست پذیرای مردم و غصه‌ها و اشک‌هایشان بوده. امروز اما نه کنار مزار پسرش، بلکه روی صحنه‌ای که کتاب زندگی او برای نخستین‌بار به دست‌ها می‌رسد. نگاهش آرام است؛ یک نوع آرامشی که تنها مادران شهدا بلدند… آرامشی که از یقین می‌آید، از دیدن اثرِ ماندگار فرزندی که هنوز بعد از سال‌ها، دارد گره از دل مردم باز می‌کند.جمعیت آرام نشسته، اما چشم‌ها میان مادر، جلد کتاب، و صدای دمامی که هنوز در پس‌زمینه می‌پیچد، در رفت‌وآمد است. همه آمده‌اند تا ببینند از پس این صفحات، چه رازی، چه روایت‌هایی از سجاد زبرجدی بیرون خواهد آمد؛ شهیدی که حتی بعد از رفتنش هم سنگرش را رها نکرده. هنوز همان‌طور که وعده داده بود، کنار مردم ایستاده…
مادر لبخند از لبش کنار نمی‌رود؛ لبخندی پرصبر، پرحکمت، اما آمیخته با دلتنگی.گردنبندی بر گردن دارد که عکس سجاد روی آن نقش بسته. آن را بلند می‌کند و رو به دوربین‌ها می‌گیرد و با زبانی ناواضح می‌گوید:«سجادِ من است… پسرِ من است…»
خواهر شهید می‌گوید مادرم کودک بود که قدرت تکلم را از دست داد.صدایش کمی می‌لرزد، اما استوار است؛ همان استواری که همه عمر پشت فرزندانش ایستاده.در دست دیگرش قاب عکس پسرش را محکم در آغوش گرفته؛ آن‌قدر محکم که انگار می‌خواهد فاصله‌ی میان این عکس و آغوش واقعیِ پسر را با فشار دستانش کم کند. اما دلتنگی… دلتنگی با هیچ بغل و فشاری رفع نمی‌شود.امیر اسماعیلی، مشاور انتشارات روایت فتح، آرام پشت میکروفون می‌ایستد و رو به جمعیتی که با سکوتی مشتاق گوش سپرده‌اند، می‌گوید: «شمایی که اینجا نشستید… با یقین قلبی می‌گویم که به دعوت آقا سجاد زبرجدی اینجا هستید. ایشان ما را فرماندهی کرد تا این کتاب را جلو ببریم. شاید یک ساعت دیگر به زندگی معمولی برگردیم، اما خدا برای ما مستاصل‌ها یک نشانه گذاشته؛ ریسمانی. وقتی از همه‌جا ناامید شدیم، می‌توانیم به آن چنگ بزنیم. شهید زبرجدی آدم با آبرو و عزتی است.حتی با واسطه‌ها پیغام فرستاده بود… گفته بود: من خیلی وقت است دست مادرم را نبوسیده‌ام؛ مراسم مرا برای تکریم مادرم بگذارید.»سیدمحمدجواد هاشمی هم حضور دارد. با صدایی آرام اما لرزان از احساس، پشت تریبون می‌آید و می‌گوید: «شاید افسانه به نظر برسد… اما وجود دارند این افسانه‌ها؛افسانه‌هایی که حاجت می‌دهند، درون خاک لبخند می‌زنند و مزارشان بوی عطر گلاب می‌دهد...»فضا معنوی است و هرکسی با حاجتی که در دل دارد، اشکی از چشمش فرومی‌ریزد.
خواهر شهید کنار مادر نشسته است؛ چشمانش پر از اشک. می‌گوید: «مادرم برایمان خیلی زحمت کشید… خیلی تنها بود… دست‌تنها.»بارها تکرار می‌کند: دست‌تنها…بعد می‌گوید: «مادر کودک بود که قدرت تکلمش را از دست داد. دهه هفتاد هم پدرمان را از دست دادیم… و او دست‌تنها ما را بزرگ کرد. اگر سجاد به این درجه رسید… به‌خاطر زحمت‌های مادر بود… و البته وجود خودِ شهید.»امروز باغ کتاب، مزاری بی‌سنگ و بی‌خاک شده؛ مزاری از جنس خاطره، از جنس عشق و تکریم.و همه آمده‌اند تا دوباره ثابت کنند که شهید زبرجدی حتی اکنون هم «حاضر» است؛ همان‌طور که وعده داده بود.قطعه ۵۰ این روزها انگار آسمانش نزدیک‌تر است. نسیمی که از لابه‌لای درخت‌های کهنسال بهشت زهرا می‌گذرد، بوی امید دارد؛ بویی شبیه همان لحظه‌ای که زائران کنار مزار شهید سجاد زبرجدی می‌ایستند و آرام زیر لب حرف می‌زنند؛ انگار نه انگار که آن‌ها آمده‌اند کنار سنگی سرد و بی‌صدا. همه‌شان مطمئن‌اند اینجا از آن مزارهایی نیست که تنها نوشته‌ای و نشانی بر خود داشته باشد. اینجا «قرار» است؛ قرار گفت‌وگو، قرار آرامش، قرار شنیده‌شدن.
هر کس که می‌آید، با خودش چیزی دارد؛ حاجتی، دل‌تنگی‌ای، گره‌ای که در گلویش مانده. هیچ‌کس این مسیر را بی‌قصد و نیتی نمی‌آید. همه انگار همان جمله وصیت‌نامه را در ذهن دارند؛ جمله‌ای که سال‌هاست دهان‌به‌دهان می‌چرخد و امید را در دل مردم روشن نگه داشته است: «اگر درد دل داشتید یا خواستید مشورت بگیرید، بیایید سر مزارم…به لطف خداوند حاضر هستم…دعا می‌کنم هرکسی لیاقت داشته باشد شهید شود…من را با خوشی یاد کنید تا دعایتان کنم…»همین چند جمله، قطعه ۵۰ را شلوغ‌تر از همیشه نگه داشته؛ آن‌قدر که گاهی مزار شهید در حلقه‌ای از آدم‌ها گم می‌شود؛ زن و مرد، پیر و جوان، هر کس با چشمی نمناک و دلی امیدوار. می‌گویند خیلی‌ها جواب گرفتند، خیلی‌ها سبک شدند، خیلی‌ها با امید دیگری برگشتند. انگار واقعاً حواسش هست که هیچ‌کس دست خالی برنگردد.

امروز باغ کتاب هم پر از کسانی‌ست که یک روز کنار مزار او ایستادند و حاجتی گرفتند، آرامش یافتند یا فقط سبک شدند. حالا آمده‌اند تا ادای دین کنند؛ برای شنیدن ادامه راه، ادامه قصه، ادامه لبخند شهیدی که دست خیلی‌ها را از دلِ بی‌قراری گرفته.مراسم با رونمایی از کتاب تمام می‌شود. و مادر گویی که دیگر بی‌طاقت شده باشد می‌زند زیر گریه. .صدای دمام، لحظه اذان و اشک‌های این مادر شهید می‌شود حسن ختام برنامه....برنامه‌ای که یقین داریم هیچکس دست خالی برنگشته است.