
فاش نیوز - در گوشهگوشه این شهر، زیر گامهای عابران شتابزده، بر دیوارهای فرسوده و در قاب نام خیابانها و کوچهها، ردّی مانده که پاکشدنی نیست. گاه یادگاری از شهیدی گمنام، و گاه نام و نشان رزمندهای که هنوز با زخمهایش زندگی میکند. شهری که گویی با خون و صبر نوشته شده است؛ با قامتهایی که برای سبزیِ درخت آزادی، یا به ریشه پیوستند، یا ایستادند و بار سالهای بعد را بر دوش کشیدند.
چگونه میتوان در همین شهر، از معنا و ریشههای ایثار فاصله گرفت؛ شهری که هر وجبش وامدار نفسهایی است که در کربلا و خرمشهر و فکه به پایان رسید و نفسهایی که هنوز، با رنج و صبوری، ادامه دارد؟ نفس جانبازانی که سالهاست بیهیاهو، ادامه همان مسیر را زندگی میکنند. با این همه، گویی نگاهها گاه به دیدن بسنده میکنند و نه فهمیدن؛ و گوشها زمزمه تاریخ را میشنوند، بیآنکه مجال مکث و تأمل بدهند.
با این همه، آنچه بیش از همه به چشم میآید، فاصلهای است که میان حافظه جمعی و لایههای تصمیمسازی شهر شکل گرفته است. نشانهها هنوز بر دیوارها و تابلوها حضور دارند، اما در مسیر عبور نگاهها، اغلب به سطحی از سنگ و رنگ فروکاسته میشوند؛ گویی روایت نهفته در دل آنها، جایی در اولویتهای زمانه ندارد. نامها ماندهاند، اما صداهایشان در ازدحام برنامهها و پروژهها کمکم محو شده است.
در اتاقهای برنامهریزی، آنجا که نقشهها ترسیم میشوند و ردیفهای بودجه شکل میگیرند، سهم حافظه اغلب ناچیز است. توسعه، بیشتر در متر و طبقه و مسیر تعریف میشود تا در پیوند با گذشتهای که این شهر بر شانههای آن ایستاده است. گویی روح این نامها، جایی بیرون از محاسبات رسمی جا مانده؛ حضوری نمادین یافته، بیآنکه به بخشی زنده از سیاستگذاری شهری تبدیل شود. یادها به پلاکی کوچک بسنده کردهاند، در حالی که شهر، برای زنده ماندن، به چیزی فراتر از نماد نیاز دارد.
آسودگی پشت میزهای مدیریت، گاه این حقیقت را به حاشیه میراند که بسیاری از امکانات امروز، بر سکوتها و انتظارهایی بنا شده که روزگاری در سنگرها تجربه شد. وقتی یاد گذشته تنها به مناسبتها و آیینهای تقویمی محدود میشود، حافظه به تدریج از متن زندگی شهری کنار میرود و به حاشیهای امن اما بیاثر رانده میشود.
با این حال، مسئولیت تنها در سطح کلان متوقف نمیماند. شهر، آینهی رفتار همه ماست. در میان رفتوآمدهای روزمره، شاید بد نباشد گاهی مکث کنیم؛ نه فقط برای دیدن یک نام، بلکه برای بازگرداندن معنا به آن. مبادا یادها در ازدحام تصاویر، به قابهایی گذرا تبدیل شوند؛ قابهایی که دیده میشوند، اما زیست نمیشوند.

در این گیرودارِ فراموشیِ تدریجی، مطب دکتر محمدمهدی اسعدی دنیای دیگری بود. آرامش، چون نسیمی نرم، همهجا را دربر گرفته بود. صدای آرام و پیوسته قرآن، همچون چشمهای، از ژرفای زمان جاری میشد. روی میز، بهجای مجلات رنگارنگ، یک جلد قرآن و مفاتیح قرار داشت. عکس برادر شهیدش، سیدعلی اسعدی، جوانی خندان با چشمانی سرشار از امید، بر دیوار خودنمایی میکرد. در کنارش، وسایل بهجامانده از شهید؛ یک سجاده ساده، یک نشان غواصی و یادداشتی دستنویس دیده میشد. اینها تنها اشیا نبودند؛ نفسهایی بودند که در فضای مطب جریان داشتند..
در آن فضای آکنده از قداست، درد جسمانیام رنگ باخت؛ تنها به عظمت زندگیای خیره مانده بودم که پشت آن قاب عکس نهفته بود. دکتر اسعدی، نه فقط با رفتار حرفهای و محترمانه، که با این فضاسازی معنوی، درسی بزرگ آموخت: احترام به شهید، صرفاً یک گفتار نیست؛ یک سبک زیستن است، انتخابی روزمره. او یادگار شهید را از پشت شیشههای موزه و از دل سخنرانیهای کلیشهای بیرون آورده و در قلب تپنده زندگی جاری ساخته بود؛ آنجا که درد و درمان انسان معنا مییابد.
شاید راه زنده نگه داشتن حافظه این شهر، نه فقط در تابلوها و آیینها، که در همین انتخابهای ساده و روزمره نهفته باشد؛ آنجا که یاد شهید و جانباز، از حاشیه نمادها به متن زندگی بازمیگردد. وقتی احترام به ایثار به یک سبک زیستن تبدیل شود، شهر دوباره نفس میکشد؛ نفسهایی که از گذشته میآیند و آینده را معنا میکنند. پاسداشت آنان، ادای دِینی صرف به دیروز نیست، بلکه سرمایهگذاری برای فرداست. شهری که یاد بگیرد با این حافظه زندگی کند، نه در هیاهوی توسعه گم میشود و نه در فرسایش فراموشی؛ بلکه بر شانه همان صبرها و زخمها، مسیر خود را انسانیتر، عمیقتر و شریفتر ادامه میدهد.
|| حمیرا حسینی یگانه