
فاش نیوز - این سومین بخش از گفت و گوی ما با جانباز دکتر خسرو قبادی است. در این شماره هم بیشتر از جبهه و میدان نبرد و قضیه مجروح شدن و جانبازی میگوید و برخی مسائل دیگر ....
تیر به رانتان خورده بود؟
- بله به بخشی از ران خورده بود. جای گلوله معلوم است که درآوردند و بعداً که من عکسهای رادیولوژی را دیدم بهگونهای بود که انگار استخوان ران را از دو طرف مثل اره بریده باشند. چند تا از تکههای استخوان و ترکش هم در عکسها مشاهده میشد. حالا خدا کند که آن عکسها را نگه داشته باشم بههرحال وقتی کاظم علیزاده آمد من را دید، شما پرسیدید "چطوری رفتید و چه شد؟" دارم این را میگویم. بعد از آن که زخمی شدم. کاظم آمد پیش من. به کاظم گفتم من هرچه داشتم گذاشتم اصلاً هیچ کم نیاوردم. خیلی با هم رفیق بودیم حالا باید نوشتههای من رو در باره ایشان بخوانید تا متوجه رفاقت ما بشوید، ایشان هم برداشت و لب من رو سه بار بوسید. ایشان ساعت سه بعدازظهر همان روز شهید میشود. اینکه این حالت واقعاً چه بوده چرا یک همچون عکسالعملی بهعنوان فرمانده گردان نشان داد برای من قابل تعجب است. البته ما با هم رفیق بودیم یک زمانی من هم یک گروهان داشتم ایشان هم یک گروهان و رابطه ما رابطه بالابهپایین نبود. این لحظه مجروح شدن من بود. وقتی مجروح شدم دیگر مشخص شد شاید نیم ساعت بعدش یا کمتر بود که امدادگر آمد. او از دوستان بود بنام شجاع ایزدی که متوجه شدم را دارد بالای ران مرا باندپیچی میکند. گفتم مگر خون آمده است؟ چون من فکر میکردم با نارنجکهای تخممرغی پایم سوخته و قطع شده است! این را بست و بادگیر سبز کمرنگی داشتم را از تنم درآورده بودند و امدادگر اما آن را نزد خود نگهداشت سالهای بعد که تلفنی با هم در تماس بودیم میگفت بادگیر تو را نگه داشتهام. من ایشان را ندیدم تا اوایل دهه ۹۰ فکر کنم سال ۹۳ که برای بازدید از مناطق محروم آنجا با آقای دکتر واعظ مهدوی (معاون آموزش و پژوهش وقت سازمان برنامه) به چاهبهار مسافرت کردم (آن زمان من رئیس پژوهشگاه علوم انسانی جهاد دانشگاهی بودم) ناگهان آقای شجاع ایزدی را بعد از ۳۰ سال دیدم. ایشان مسئول حراست یک جایی بود و کلی خاطره تجدید شد.
علیایحال وقتی ایشان پایم را باندپیچی کرد، مسئله این شد که ما را ببرند عقب. خب با چه ببرند؟ اصلاً وسیلهای وجود نداشت. حتی برانکارد هم نبود. پا آویزان، عرض کنم دوستان رفقا آمدند یکی، یکی کول کنند ما را. این خسته میشد میداد به آن یکی و آن به نفر سوم فکر میکنم در حدود ۵۰۰ تا ۷۰۰ متر راه روی دوش حدود ۱۰ نفر جابهجا شدم و آتش دشمن هم که مثل نقلونبات میبارید اصلاً هر کسی صد مترصد، پنجاه متر میبرد میداد به دیگری! این پا اینجوری آویزان من هم هر چه آه و فریاد میزدم کسی توجهی نمیکرد. چون در میان آتش و صدای خمپارهها و گلولههای توپ و تانک چیزی شنیده نمیشد یا اگر هم میشنیدند کاری نمیتوانستند بکنند. تا اینکه یک آقایی بود به اسم آقای عمویی ایشان بسیجی بود بعد سرباز شد در گروهان ما. فرمانده دستهاش آمد چند بار از بینظمیهای او کلافه شده بود و از دستش پیش من شکایت میکرد و گفت آقای عمویی وقتی همه میخوابند این بلند میشود همه بیدارند او میخوابد در برنامههای گروهان شرکت نمیکند تذکرات هم نمیشنود! چادر و نظم اینها را بههمریخته است. از دو نفر شاکی بود یک نفر را آورد من تنبیهش کردم بماند. وقتی عمویی را فراخواندم که بیاید پیش من تا تنبیهش کنم دیدم قدش اینقدر بلند است که اگر در گوشش میزدم واکنشش برای من ترسآلود بود! معرفی کردم به گردان تا بفرستندش دفتر قضایی. آنجا ۲۳ روز اضافهخدمت برایش بریدند! درهرصورت وقتی ایشان آمد با خودم گفتم این آدم با آن کاری که من بار او کردم، یک گلوله دیگر به من میزند؛ اما جالب اینجاست این آدم بهتنهایی بیشتر از همه آن ۱۰ -۱۲ نفر من رو کول کرد و به عقب آورد. کول کرد آورد تا اولین برانکارد رسید شاید حدود ۱۰۰۰ متر را ایشان بهتنهایی روی دوشش مرا آورد. من فکر میکردم ایشان بچه بهشهر مازندران است و دیگر او را ندیدم و پیدا نکردم تا اینکه دو سال پیش از یکی از دوستان در یکی از روستاهای بابلسر پرسیدم که گفت بچهمحل ماست. الان تلفنی با او در تماس هستم. گفتم خیلی جوانمردی بابا! خیلی مردی! اینهمه مردانگی رو از کجا آوردی؟ عرض کردم واقعاً میگم میخواستم تنبیهش بکنم دیدم خب از لحاظ فیزیکی و اینها که نمیتوانم تنبیه بکنم! این آدم از من بلندقدتر، چهارشانهتر و... یک مقداری احتیاط کردم، حالا جالب این است که آن یکی را هم که تنبیه کردم کوچکتر بود به او گفتم نظم را به هم زدید آخر وقتی دیگر مثلاً فرمانده دسته به جانش میرسید میآمد به گروه میگفت. آن زمان قبل از عملیات کربلای چهار و پنج بود. عملیات کربلای چهار هم ما رفتیم تا نزدیکی عملیات ولی شرکت نکردیم. من شبهای نزدیک به عملیات کربلای پنج جوانی را که تنبیه کرده بودم را خواستم و به او گفتم من ترا تنبیه کردم بهخاطر نظم گروهان؛ اصلاً نمیدانم چنین حقی داشتم یا نه؟ بنابراین یا بیا بزن در گوش من یا حلال کن ممکن است ما برویم عملیات و برنگردیم. آن جوان که الان اصلاً اسم و مشخصاتش را هم نمیدانم با کمال بزرگواری گفت میبخشم و من صورت ایشان را بوسیدم. حال الان آیا چنین رابطهای را در خطاهای خود و دیگری اعمال میکنیم؟ خیلی به حرکت خودم و واکنش آن جوان در این سالها فکر کردهام. آیا واقعاً چنین روابطی میتواند در محل کار یا همسایگی ما رخ دهد؟ که صمیمانه تذکر دهیم و صمیمانه از هم طلب بخشش کنیم و صمیمانه از هم درگذریم و دوستی و مهر و محبت را ترویج دهیم؟ آیا از تهدیدها فرصت ایجاد میکنیم یا آتش کینه را شعلهورتر میکنیم؟
بگذریم؛ من به آقای عمویی گفتم بس است. دیگر خسته شدهای بهتنهایی مرا بیش از همه کول کردی. چند بار به او گفتم بابا منو بگذار، اما قبول نمیکرد. دشمن هم میزد میدانید شرایط عادی نبود شما وقتی سه روز چهار روز غذای خوب نخوردی! خواب نداشتهای؛ بعد هم عملیات انجام داده باشی خسته و کوفتهای. تازه وقتی خط تثبیت نشده و داری به عقب برمیگردی خستگی چندبرابر میشود. من خودم هم بارها آزمودم، در چنین شرایطی شما بیش از صد متر نمیتوانی کسی را ببری؛ یعنی نمیشود اصلاً انرژی ندارد این که میبینید میگم چند نفر عوضکردن واقعاً خسته کوفته، نخورده، نخوابیده بودند دیگر انرژی نداشتند. خودت هم بهسختی میتوانی حرکت کنی چه رسد به اینکه طرف هنگام بازگشت بخواهد کسی دیگر را هم کول کند. آن وقت این آدم(عمویی) من را آورد. به هش گفت من را بزار و برو! و واقعاً دلم به حال او سوخت که عرقریزان و خسته مرا هم کول کرده بود. آدم قدبلند و چهارشانه هم بود پای من روی دوش او در حالت آرام و مناسبی بود. وقتی چند بار به او گفتم مرا بگذار برو گفت یک حالتی هم با لهجه خودش صحبت میکرد میگفت من تا شما را با خودم نبرم مگر به عقب میروم!
کسی که اصلاً انتظارش را ندارید ببینید چقدر فداکاری کرد این بنده خدا من را برد و رساند تا اولین برانکارد و من را که گذاشت بر روی برانکارد دیگر ندیدمش تا دو سال پیش که عرض کردم تلفنی با هم صحبت کردیم و هنوز هم ندیدمش. روی برانکارد من تازه جان گرفتم. بعد چهار نفر برانکارد رو بلند کردند و مرا به عقب میآوردند. از دور این را عراقیها میدیدند و خمپاره پشت خمپاره حواله میکردند! میزدند ما را و حجم آتشی که میزدند زیاد بود یکدفعه دیدم دو نفر جلویی مثلاینکه به دستشان ترکشخورده و آخ بزرگی کشیدند و برانکارد را بر زمین گذاشتند! حالا بگو چقدر مرد بودن که من را در هوا رها نکردند بعد که گذاشتند من را روی زمین، دیدم که آخهای خود را ادامه دادند. حالا نشان به این نشان که سال ۸۳ من در همایش پیامبر اعظم یک نفر را دیدم که مرا شناخت و گفت که شما فلانی هستی گفت قبادی گفتم بله چند تا از رفقا و شهدا را اسم برد. منصور علیپور کاظم علیزاده گفت من بهرام رباط هستم. گفتم بهرام رباط کردجزی؟ من دنباله اسم او را هم میدانستم. گفت بله گفتم دستت، دیدم دستش هنوز که هنوز هست؛ دست نشده! یعنی طوری ترکشخورده بود که دستش تا حد بالایی ازکارافتاده بود. آن وقت فهمیدم که آنها چقدر مقاوم بودند که مرا در هوا رها نکردند و برانکارد را بر زمین گذشتند! خلاصه یکی از آن چهار نفر را سال ۸۳ من در آنجا دیدم. بعد دیدم دست دارد میدهد دستش ناقص است آن یکی را هم من تا الان ندیدهام گویا کارمند بانک بود. نفر دوم جلو که دستش ترکش خورده بود، همان فرمانده دستهای بود که از آن دو نفر نزد من شکایت کرده بود. ولی از او خبر ندارم و نمیدانم که چقدر آسیب دیده است؛ ولی آسیب باید مانند آقای رباط کردجزی جدی بوده باشد.
این آقا هنوز هستند پس؟
- بله بله؛ وقتی آوردند این دو نفر که مجروح شدند و رفتند آن دو نفر دیگر یکی آقا مصطفی آقامیری بود یکی هم معلم بود از اهالی نوشهر مازندران. من این معلم را خدمت شما عرض کنم دیگر ندیدم متأسفانه یکی از مسائل جبهه این است که شما از شهرستانهای مختلف یا دو تا استان مختلف در لشکر ۲۵ کربلا مثلاً گیلان هم بودند گلستان هم که جدا شده بودند، ارتباطی نداشتیم بعد از جنگ با هم دیگر خصوصاً اگر که شما مجروح شده باشی و به مدت طولانی در استان دیگری بستری شده باشی، من ۸۴ روز روی یکتخت بودم.
چند درصد هستید؟
- من ۵۰ درصد هستم. ۸۴ روز فقط روی تخت بودم در شهر یزد، در ۲۳ سالگی در دیماه ۶۵ من مجروح شدم همان شب ساعت ده یا ده و نیم برادرم حسن قبادی به شهادت رسید که کوچکتر از من بود. حالا این را هم بگویم بههرحال این دونفری که مانده بودند یکی مصطفی آقامیری که طلبه بود و بعداً سال ۶۶ شهید شد. یکی هم آن معلمی که من هیچوقت بعد از آن صحنه ندیدم هست. وقتی آن دو نفر زخمی شدند و رفتند این دو نفر کنار برانکارد نشسته بودند. به آنها گفتم که بابا نمیتوانید من را ببرید! بگذارید در یک چالهای. چالههایی که با اصابت خمپاره به زمین نمناک نمکی ایجاد میشد، خیلی بزرگ بودند. میدانستم درون چالهها ترکشهای مستقیم نمیخورد و ترکش غیرمستقیم که بعد از سردشدن نسبی از هوا به زمین میآید خطری ندارد. حال اگر یک گلوله خمپارهای مستقیماً به درون چاله و روی سرم بیاید که قسمتم شده و کاری نمیشود کرد! اگر شما با برانکارد اینجوری بخواهید مرا ببرید آنها میبینند و میزنند و دو نفر دیگر را هم ناکار میکنند. مثلاً شما آقای بلوری! خودت ببین یک جوان ۲۳ساله در آن شرایط چطور باید این فکر را بکند؟ این چیزها از کجا آمده؟ شما اینقدر تدبیر میکنید خودت در این وضعیت باشی به دیگری بگویی که من را ول کن برو واقعاً هم گفتم. وقتی شما بیشتر میخواهی رنج را تحمل کنید که دیگری رنجی نبیند اینها در جبهه ارزشش بالابود اینها هر کجا باشد ارزشش بالاست. من رنجی میبینم تا رنج شما را یا بخشی از رنج شما را کم کنم که شما راحتتر باشید. این دو نفر خیلی گریه کردند بالای سر من، فکر کردند من اینجا میمانم و اسیر میشم، یا کشته میشم، یا چه میشم و اینها باید بروند، عذاب وجدان نمیگذارد. خیلی گریه کردند، گفتم نترسید، خدا بزرگ است بروید.
اینها آوردند من را در یک چاله بزرگی که جای خمپاره بود گذاشتند؛ اما با ناراحتی رفتند. پای ما هم در آن وضعیت دردهای وحشتناکی که این پا داشت، شما هم الان بروید بپرسید از پزشکان و کسانی که جراحی انجام میدهند واقعاً چیز عجیبی بود آن زمان هم من نمیدانستم چه خبر است و وضع پای من چطوری است. بههرحال کار خدا بود که من سالم تا عقب آمدم و دوام آوردم. خلاصه ما در همانجا خوابیدیم خواب هم نه به این معنا که استراحت کردم. حدود یک ربع همانجا بودم و در حال خودم بودم بعد اینجا خیلی چیز عجیبی اتفاق افتاد من آنجا بودم و گفتم بمانم اینجا که اتفاقی نمیافتد یک حرکتی بکنم ببینم چه خبر است.
من یکلحظه سرم را بلند کردم که همان لحظه فرمانده گردان کمیل لشکر ۲۷ حضرت رسول این داشت میرفت. گفتم حسینی! حسینی! آقا این تا من را دید گفت اینجا چهکار میکنی؟ اینجا چه خبره؟ فلان و اینها. جالب این است که نگو ما یک دورهای قبل از این در سال ۶۳ دیده بودیم همدیگر را در دوره کماندویی روحالله، دوره فشرده آبیخاکی که ایشان از لشکر ۲۷ آمد و ما لشکر ۲۵ بودیم. ما مازندرانی، آنها تهرانی....
چه آشنایی با هم داشتید؟
- سؤال بجایی است. بله! باید بگویم من چطوری فرمانده گردان کمیل را میشناختم. این آشنایی بهخاطر اینکه من ۵ سال (سالهای ۵۶ تا ۶۱) در تهران سکونت داشتم که نبود. گفتم من در تهران در آموزشوپرورش بودم؛ اما بعداً رفتم مازندران. صحبتم قطع شد که بگم رفتم سپاه لاریجان. همانها در زادگاه خودم آنجا یک سال و خردهای بودم و مسئول بسیج بودم. بعد از حدود یک سال و نیم فعالیت در سپاه لاریجان از مازندران به جبهه اعزام شدم؛ بنابراین با بچههای رزمنده تهران از طریق دیگری آشنا شدم که توضیح خواهم داد. این را قبل از آن باید حتماً بگم یک جایی چون مفصل گفتنش کمک میکند به این که من در لاریجان که یک سال مسئول بسیج بودم دو تا کار آن وقت بسیج باید میکرد یک پشتیبانی از جنگ؛ بسیج کمکهای مردمی را ارسال میکرد به جبهه، دومی سازماندهی نیروهای مردمی برای اعزام به جبهه. من در دوره یکسالهای که آنجا بودم واقعاً با بچههای مختلف و مردم آشنا شدم. چون مسئول بسیج بودم روستاهای مختلف رفتم و اینها را ۳۳ نفر را شناسایی و برای رفتن به جبهه آماده کردم این تعداد بهصورت یکجا در لاریجان بیسابقه بود و قبل و بعد در تاریخ لاریجان تکرار نشد و این تعداد یکسره برای اعزام نرفتند. آمدم و به فرمانده وقت سپاه آمل که سپاه لاریجان زیر نظر او بود، گفتم من کارم را کردم دیگر نه از این بعد نه اینجا (لاریجان) نیروی دیگری دارند که برود به جبهه نه کمکهای مردمی در این مقطع باقیمانده است. البته بخش جمعآوری کمکهای مردمی بعدها جدا و مستقل شد. واقعاً رفتم و گفتم دیگر اینجا نقشی ندارم برای من بعدها خیلی عجیب بود گفتم آدم ببینید نقش اجتماعی خودش را اینقدر بشناسد تعریف کند و اینقدر کاری که میخواستم اینجا بکنم کردم از این به بعد بیشتر نمیشود کار کرد. بروم جای دیگر کاری کنم.
حالا آن داستان را بیشتر میگویید که سرتان را بلند کردید؟
- بله حالا برمیگردیم؛ میخواستم این را عرض کنم که من از لاریجان و مازندران اعزام شدم به جبهه و با بچههای تهران ارتباط نداشتم و آن ارتباط در آن دوره آموزش کماندویی که از لشکرهای مختلف داوطلبانه جمع شده بودند، شکل گرفت. ولی بههرحال من سرم را بلند کردم آقای سیدمحمود حسینی را دیدم که ایشان دارد میرود. گفتم سید محمود، گفت تو اینجا چهکار میکنی و فلان اینها. گفت آخر تنهایی چرا اینجا آمدی من هم به او گفتم کی گفته تنها هستم؟ پس خدا کجاست و امام زمان کجاست؟ خیلی خوشحال شد. بعد به هر رهگذری میگفت آقا بیایید کمک کنید ببریم. حالا رزمندهها یکی مجروح بود، یکی خسته بود و یا اصلاً نا نداشتند. قبلاً گفتم در زمان عقب آمدن واقعاً توان دیگر برای آدم نیست! شما مثلاً الان فرض کن من آنجا که میگویم حالا به هر زحمتی یک و نیم کیلومتر من را با دوش آوردند؛ پانصد ششصد متر هم با برانکارد آوردن و هنوز هیچ خبری از هیچ وسیله نقلیهای نیست. نه آمبولانسی اصلاً هیچ ماشینی هنوز نیست که شما را بگذارند در آن ماشین. حسینی خدا به من گفت که من راستش این دستم ترکش خورده و بیسیمچی من هم ترکش خورده است و ما دو نفر هرکدام یک دستمان کار میکند و نمیتوانیم شما را به عقب ببریم باید کمک بگیریم. وگرنه خودم و بیسیمچی تو را میبردیم. حسینی شروع کرد به کسانی که عقب میرفتند گفت: آقا بیاید کمک کنید ایشان فرمانده گردان است. فلان است.... چون دو سال سه سال پیش من را دیده بود. چیزی که من در دوره آموزش کماندویی داشتم این بود که آدم سخنرانی بودم و در مسائل بسیاری یک مقداری مطالعات داشتم همانطور که به شما گفتم؛ مثلاً فرض کن اگر کتابهای دستغیب بود من یک دورهاش آنهایی که دستم بود را کامل خوانده بودم، مال آقای مطهری را دیگر زیرورو کرده بودم آن مقدار آن سالها آنجا و اینها نظامی بودند فرمانده گروهان بودند من آن وقت نیروی عادی (فرمانده دسته) بودم. من سال ۶۳ رفتم به این دوره. ولی به لحاظ فکری یک جایگاهی داشتم و جالب این است که مثلاً آن مانوری که جاهای مختلف رفته بودیم آموزش دیده بودیم اصلاً آموزش کماندویی و تیپ هوابرد شیراز آمدند مربی ما شدند. بخشی از بچههای ذوالفقار ارتش بودند یکبخشی از تهران بودند یک قسمت و لشکرهای مختلف ما همه با هم ادغام شده بودیم که یک دوره آموزشی را ببینیم تا مشابه همان عملیاتی که بعداً در فاو انجام شد را ما قبلاً در جزیره مینو انجام دهیم؛ بنابراین نیروهای مهمی بودیم. مثلاً یک عده غواص بودیم. همگی آموزشهای آبی - خاکی زیادی دیده بودیم. آن موقع آقای رفسنجانی خدابیامرز آنجا آمدند و از مانور ما بازدید کردند. سه بار صیاد شیرازی خدا رحمتشان کند و محسن رضایی خودشان آمدند این بار چهارم بود که به ما گفتند این دو میآیند؛ ولی به همراه آقای رفسنجانی خدابیامرز.
خب آقای رفسنجانی کمی دیر آمدند. همه آمده بودند تا ایشان بیایند و مانور شروع شود. آنجا گفتند حالا یک کسی بیاید صحبتی بکند و اینهمه جمعیت (حدود ۴۰۰ نفر از سپاه و ارتش) معطل نباشند. من آنجا سخنرانی کردم و یادم میآید سخنرانیام این بود که گفتم ما اگر بخواهیم؛ مثلاً لباسمان را بشوییم با پودر رختشویی میشوییم با همان پودر تمیزکننده نمیتوانیم دندانمان بشوییم باید با خمیردندان بشوییم و همینطور اگر بخواهیم برویم؛ مثلاً ماهیگیری تیروکمان برنمیداریم تور ماهیگیری میخواهد. شیطان اگر بخواهد، دام بیندازد بلد است راههای زیادی دارد برای هر شکاری دام مناسب با آن تهیه میکند و... در اثنای صحبتم بود که فرمانده ارتشی اشاره کرد که ایشان دارند میآیند و من به صحبتم خاتمه دادم. جالب این است که من سال ۸۶ در مجمع تشخیص مصلحت نظام یک جلسهای رفتم که آقای رفسنجانی را دیدم ایشان در پایان این جلسه اختصاصی که مدیران پژوهشگاه علومانسانی به همراه رئیس وقت جهاد دانشگاهی با ایشان داشتند، وقتی مرا دید، گفت پایتان چه شده است؟ من هم گفتم در جبهه مجروح شدم. بسیار تفقد کرد و اینها، من یکدفعه یادم آمد گفتم راستی ما جزو آن نیروهایی بودیم در سد دز شما آمدید و مانور ما را بازدید کردید. جالبش این است که گفت همان نیروهای آبی - خاکی؟ من اصلاً یادم رفته بود که ما نیروهای آبی - خاکی بودیم! گفتم بله بله! خیلی بیشتر احترام کرد و اینها یعنی آن همه مانورها و نیروهایی که ایشان در هشت سال جنگ بازدید کرده بود، این مانور در ذهنشان مانده بود. این نشان از اهمیت این مانور و نیروهایش نزد ایشان داشت. من در این نیرو و آنجا بود که با آقای حسینی آشنا شدم. آقای حسینی به گمانم بهخاطر اهمیت این نیروهای با توان بالا و جایگاه فرهنگی من بود که میگفت باید کمک کنید فرمانده گردان اینجا روی برانکارد است و.... در ذهنیت خودش که فرمانده گردان شد فکر کرد؛ مثلاً ما هم الان فرماندهی شده باشیم. البته خیلی بیراه نمیرفت. چون من تا جانشین گردان هم شده بودم؛ اما او که خبر نداشت در لشکر ما چه اتفاق افتاده.
بههرحال آقای حسینی با این حرفها چهار نفر را بالاخره بسیج کرد خودشان و بیسیمچی جلو برانکارد را گرفتند؛ دو نفر هم آمدند عقب برانکارد را گرفتند تا رسیدیم به اولین تویوتا ما را سوار کردند عقب تویوتا وانت آمدیم تا اولین تویوتا که جلو و عقب آن مجروحهای دیگری هم نشسته یا مثل من در برانکاردها درازکش بودند. حالا راه که نبود. همش دستانداز بود. با دستاندازهای زیاد. اصلاً تویوتا میرفت بالا میآمد پایین؛ من هم پاهایم آقا درد میگرفت، به یک آدمی که یک کلاه آهنی و کولهپشتی داشت گفتم آقا نگهدار پایم را! نگهدار پایم را! او هم با دستهایش پایم را نگهداشت. جالب این است که من در سال ۷۲ در دانشگاه تهران دانشجو بودم و این آدم را دیدم دانشجوی لیسانس بود. ولی نمیشناختم. ایشان هم نشناخت که مثلاً آنجا مجروح شدم و بهاصطلاح این هم در ماشین نشسته بود من گفتم پایم را بگیر پایم را بگیر! تا اینکه من با مجله صبح صادق مصاحبه کردم ببینید این مصاحبهها چقدر ارزشمند است و چه جوری چه کسی را به چه کسی وصل میکند. مجله صبح صادق بعد از آنکه من در سال ۷۵ پایاننامه را با نمره ۲۰ دانشگاه تهران دفاع کردم آمدند منزل ما به عنوان رزمندهای که در درسهایش موفق بود مصاحبه کنند. خدمت شما عرض کنم این کسی که با ما مصاحبه کرد خودش هم از سرداران این کشور است این آدم آمد خانه ما و با من مصاحبهای کرد و ابتدا از نحوه مجروح شدنم پرسید و من ماجرا تعریف کردم. آن آقایی که پایم را در عقب تویوتا با اصرار من محکم نگهداشت تا در دستاندازها کمتر اذیت شوم؛ این آقا زنگ زد به من گفت ببینم در آنجا بودی به گسی نگفتی پایم را نگهدار و فلان اینها؟ آنجا یک آدمی نبود کولهپشتی و کلاه آهنی داشت؟ گفت آن فرد من بودم دیگر اینهمه مدت ما همدیگر را در دانشگاه دیدیم نفهمیدیم؛ ولی از آن مصاحبه این آدم پی برده بود که منم بههرحال آقای حسینی ما را آورد حسینی بعداً اسیر میشود خودش الان اینها داستانهایی دارد که الان نمیرسم به آن اشاره کنم که من حسینی را بعداً چگونه در تهران پیدا کردم و...
ما آمدیم در ماشین تا به جایی رسیدیم که آب بود و آوردند در قایق حمل کنند. قایق هم پر بود از مجروح؛ ما را هم گذاشتن در قایق بالای قایق دو طرف برانکارد در بیرون از قایق بود؛ یعنی عمود بر قایق مرا گذاشتند در عرض قایق بقیه مجروحها نشسته یا درازکش بودند. نمیدانم برانکاردهای دیگر بود یا نه؟ هر چند تا توانسته بودند پرکرده بودند. مثلاً من یادم است وقتی قایق داشت میپیچید نزدیک بود من بیافتم من بدنه قایق را با دستم گرفتم تا به درون آب پرت نشوم. تا آمدیم به خشکی آن طرف و در خط پدافندی خودمان. به اولین آمبولانس رسیدیم. دیگر شما حسابش را بکن اولین آمبولانس ما را آوردند و دیگر لباسها را هم پاره کرد که مثلاً یک پانسمانی هم کردند تا بردند داخل بالگَرد بردند در داخل بالگَرد فکر کنم یک چیزی به ما تزریق کردند که یک مقدار بیهوش بشویم و این مسیر را تحمل بکنیم. چون شخصی آمد دو سه جمله کوتاهی چیزی به من گفت و بلافاصله بخواب یا بیهوشی رفتم.
خلاصه آمدیم رسیدیم اهواز چهار روز ماندم یک شب من را بردند که بیاورند تبریز هواپیما جا نداشت دوباره برگرداندند و اینجا خدمت شما عرض کنم که به پاهایم از مچ تا لگن آتل بستند و باند پیچیدند. اینقدر ورم کرده بود در این چهار روز که اصلاً از نوک پا زیر شکم بعد به ورم به طرف پای راستم هم در حرکت کرده بود که اصلاً یک چیز عجیبی بود حالا باید از پزشکان بپرسیم که این چه سیستمی بوده است. بعد پای چپ که آتل بود این زیر پاشنه پا اینقدر سوزش و درد گرفت دیگر تحمل نداشتم به دو سه نفر از پرستاران که رفتوآمد میکردند در راهروها (چون ما ها را داخل بخش نمیبردند مجروحهای بدحالتر را میبردند.) را میگفتیم که درد دارم و پایم میسوزد کسی توجه نمیکرد یکنفری آمد رد بشود صدایش زدم گفتم این مچ پایم خیلی درد میکند میسوزد (بعداً دیدم که اندکی سیاه شده) گفتش که چه شده یکذره این باندهای روی آتل قسمت مچ پا را باز کرد گفت اینجا درد داری؟ مچ پایم را میتوانستم تکان بدهم. گفت حالا خوبه گفتم آره در این فاصلهای که ما اینجا بودیم با همین چهار جمله ردوبدل شده بین من و دکتر، یکی از آن طرف گفت آقای قبادی گفتم بله! سلام چطوری گفت خب چه خبر بچهها چهکار میکنند چطوری شد. یک اسمهایی برد که من نمیشناختم. گفتم اینها را نمیدانم. من نیستم با یک قبادی دیگر اشتباه گرفتی! گفت مگر شما حسن قبادی نیستی گفتم نه من برادرشم فقط با صدا این آدم نه من را دید نه من او را دیدم؛ چون در جایی بودیم که حالت المانندی بود. نه ما پا داشتیم آن را که نمیدانم چه وضعیتی داشت. با صدا فکر کرد من حسن قبادیام من گفتم خب آره برادر من است. گفت من فکر کردم شما هستی؛ یعنی تن صدای آدمها و برادرها چقدر به هم شبیه است و جالب بود برای من، بههرحال او نمیدانست من هم نمیدانستم که برادرم شهید شده و بقیه ما هیچ خبر نداشتیم؛ ولی فقط دیدم ایشان میگفت خب کجاست برادرم چون در یک تیپ دیگری از لشکر ۲۵ کربلا در گردان امام محمدباقر بود.
علیایحال داستان مجروحیت تا اینجا این شد که شب چهارم من را بردند یزد، یزد روز پنجم یا ششم مجروحیت بود که عمل کردند و بردند به باقی داستانهای پس از آن که خودش مثنوی ۷۰ من کاغذ است. ولی متأسفانه من فکر میکنم یک مقداری مثلاً اهمالهای پزشکی شد و پایم عفونت کرد و من ۲۷ بار عمل جراحی کردم سر این پایم تقریباً ۱۶ بارش با بیهوشی کامل همراه بوده ۳ بار فقط بونگرافت (عمل پیوند استخوان از ناحیه بالایی پا) کردم؛ اما این استخوان شکسته که چه عرض کنم بگویید بریده، جوش نخورد که نخورد و من هنوز با عصا اینطرف و آن طرف میروم.

دیگر بعد از آن برنگشتید جبهه؟
- نه نمیشد. من واقعیتش فکر میکردیم مثلاً دو سه هفته بعد خوب میشوم و به جبهه برمیگردم. حتی وقتی خبر شهادت کاظم علیزاده به من رسید در یزد جایی که احساس غریبی کردم، از شهادت برادر خودم آن اوایل اینقدر احساس غربت نکردم که کاظم علیزاده شهید شد من احساس تنهایی کردم. زیرا با خود میگفتم بعد کاظم من چگونه به گردان برگردم. یعنی فکر کردم بهزودی خوب میشوم و به گردان برمیگردم. نمیدانستم که این اتفاق هرگز نمیافتد. به کجا برم خدایا؟ اینقدر شهادت کاظم علیزاده به من سخت گذشت کاظم علیزاده با هم ارتباط خیلی صمیمانهای واقعاً داشتیم. خیلی آدم عجیبی بود یکسروگردن از بچههای رزمنده آن موقعی که من با آنها بودم احساس میکردم بالاتر است واقعاً عجیب بود. آنوقت حافظ رو جوری میخواند و میفهمید که من الان بهسختی میفهمم. یادم هست؛ مثلاً من این شعر «هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیب باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور» من آن موقع خیلی نمیفهمیدم ایشان برای من تشریح کرد که موضوع چیست و یک روزی من دیدم خیلی نوربالا میزند گفتم کاظم چرا شهید نمیشوی، بلافاصله و بدون درنگ گفت که «گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیض ور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود» من همیشه بهعنوان گوهر پاک راجع به کاظم علیزاده میگفتم که حالا آن صحنه را با ایشان داشتم. من تقریباً حدود سه ماه در یزد بستری بودم که همه روزش رو روی یکتخت بودم؛ یعنی وقتی آمدم بیرون اولینبار ماشین دیدم گفتم ماشین چیست و بیرون از بیمارستان برایم جلوه تازهای داشت. اما هرگز به لحاظ روحی و معنوی کم نیاوردم. همان موقع هم یکی از بچههایی که مجروح شده بودند یا مثلاً از خانوادهها دور بودند نمیآمدند یک خانم پرستاری آمد به من گفت که یک مجروحی داریم آن طرف است خیلی بیتابی میکند پایش مجروح شده و اینها این خانوادهاش داشتند میآمدند بیایند ملاقاتش با مینیبوس تصادف کردند چند نفرشان مردن ما میخواهیم به او بگویم سخت است و این خیلی هم بیتابی میکند میخواهیم بیاوریمش در اتاق شما، شما با او مثلاً صحبت کن شاید آرام شود. آوردندش کنار من خلاصه از یک راهی با او صحبت کردم و آرام شد. کردم. ولی آدم برایش عجیب است چطور میشود آدم مثلاً ۸۰ روز دور از خانواده مثلاً یک جایی در یکتخت باشد؛ ولی آه از او درنیاید اینها واقعاً، آن قدرت معنوی اینجاها به درد آدم میخورد. همان وقتها مثلاً یک دانشجوی رشته ریاضی در دانشگاه یزد بود این هر شب میآمد به بچههای رزمنده رسیدگی میکرد. من بعداً این آدم را دیدم اسمش آقای عظیمی بود واقعاً اینها چه بودند؟ چطور بود یک دانشجو ریاضی دانشگاه یزد بگوید من کارم این باشد که بروم خدمت کنم به رزمندگان. تقریباً در مدت دو ماه هر شب میآمد و دو تا سه ساعت میماند. بعد یک مریضی داشتیم که اصلاً غذا نمیخورد این آمد غذا خورش کرد و با دست خودش قاشق، قاشق غذا را میگذاشت در دهان این مجروح که دو دستش زخمی بود. آقای عظیمی بعداً دبیر ریاضی داداش کوچکم شد در لاریجان. گفت شما با قبادی که در یزد بستری شد نسبتی داری؟ و.... به برادرم گفتم این مرد بزرگ را دعوت کن یک شب بیاید منزل ما...
آقای دکتر قبادی از آن هشتاد و چند روز به ما میگید؟ حتماً خوابهایی میدیدید، حتماً بعضی وقتها بیدار میشدید یکدفعه یادتان میافتاد که من مجروح شدم یا نه یادتان نمیآید؟
- نه خواب که آن وقتها بعید میدانم دیده باشم روحیم بالابود عرض کردم...
ببینید بهعنوانمثال یکی از این اسرا به ما میگفت که ما بیشتر اوقات میخوابیدیم میخواهم وصل کنم به شرایط شما علتش این بود که دیگر آن صحنهها را نبینیم و به یاد نیاوریم یا این بود که دیگر در خواب زجر نمیکشیم؛ لذا خوابهایی هم که میدیدیم خاص بود همیشه خواب آزادی میدیدیم خیلی عجیب است دیگر اینها چیزهای روانشناسی است، یا یک دوستی داشتم که قطع نخاعی بودند با ایشان که مصاحبه میکردم ایشان میگفت که من خواب امام را میدیدم خیلی جالب است چهار پنج نفر از این بچههای جنگ میگفتند ما خواب میدیدم که در جماران هستیم امام به من میگفت بیا و بنشین در کنار من اینها معنا دارد دیگر در روانشناسی یونگ اینها همش معنی دارد تعبیر خواب و اینها من شما را میخواهم بدانم که در آن دوران جراحت و اینها چه خوابهایی میدیدید؟
- یادم نمیآید واقعاً،
خوابهای صادقه و اینها؟
- نه من واقعاً یادم نمیآید. ولی یک چیزهایی بود که مثلاً مثل آن دوستی که به شما گفتم خانوادهاش تصادف کردند واقعاً روحیه خوبی نداشت و من هم آمدم از روی شکمسیری یک حرفهایی مثلاً به او زدم وقتی شرایط مرا دید که خانوادهام نمیتوانند بیایند و حتی مدتزمان بیشتر هم هست که بستری هستم مؤثر واقع شد. اما آنجا چند تا اتفاق افتاد که واقعاً برای من چیز عجیبی بود. بعد از عمل دوم جراحی که در رون پایم پروتز کار گذاشتند و ۴ یا ۵ ساعت عمل طول کشید. دکتر من به پرستاران گفت که آقا ایشان کمخون هست ۸ یا ۹ کیسه خون به من وصل کردند از ابتدای زانو تا انتهای ران اینهمه را باز کردند. بعدها پزشکان دیگر گفتند خیلی هم نیاز نبود. بعداً آمدم تهران خیلیها گفتند بابا این با کشش نود درست میشد آنوقت که پاره کردند و عفونت ناشی از جسم خارجی یک پلاکی که گذاشتن در این پا پلاک قشنگی با چهارده پیچ بود سه جایش را با سیم توری بسته بودند. من قشنگ در عکسها بعداً دیدم ببینید این ران چه شده بود! خود این وضعیت پا جسم خارجی را دیگر نمیپذیرفت بدن عفونت استخوانی کرد و به عفونت مزمن استخوانی دچار شدم که خب همینالان باعث شد که تا این پا بماند و جالب این است که من زانویم هم تا نمیشود و خب شما بفرمایید همه اینها چطور تحمل شد؟ سخت است شما با این مسائل و تردیدها مواجه شوید؛ اما با همه راحت کنار بیایید. آن هدف والا و مقدس هست که صبر را آسان میکند. یک کتاب اخیراً دیدم در مورد بحران میانسالی که میگفت در این سن خدمت شما عرض کنم که اضطراب هست و سالهای افسردگی من الان دیدم خب من میانسال هستم چرا من اصلاً آن چه که آنها گفتهاند چیزی نشدم هرچه فکر کردم دیدم من اصلاً آن گونه اضطرابها و افسردگیها و ناراحتیها در من مصداق ندارد. نویسندگان میگفتند استثنائاتی وجود دارد من به آن استثنائاتشان میخوردم و آن زمان مجروحیت که گفتم من روی یکتخت بودم؛ مثلاً عذر میخواهم یکی از سختترین مسائل آن بود که برای طهارت خودت همش مجبور هستی روی تخت انجام بدهید. اولاً ده دوازده روز مثلاً شکمم اصلاً کار نمیکرد شاید از ترس و خجالت بود. خب بالاخره بخشهای سخت ماجرا بود؛ ولی نمی دونم چه شد چه نبود؛ مثلاً عذر میخواهم دستشویی میخواستید بروید مشکل داشتید. هیچگونه از تخت بههیچوجه نمیتوانستم پایین بیایم بهخاطر اینکه پایم وصل بوده به جایی تا یک مدت چهل، چهل و پنجروز وصل بود به وزنهای. بعد از آن هم وضعی نبود که من بیایم پایین. علیایحال گذشت و من سختیای که کم بیاورم اینجا اصلاً احساس نکردم؛ بلکه برعکس دو سه تا ماجرا داشتیم که دوران را گذراندیم. یکی از چیزها این بود که با بعضی بچهها خیلی شوخی میکردیم یک پسری بود دانشجوی فیزیک دانشگاه شریف بود به گفته خودش دو واحد گذرانده بود و مثلاً چه حالا نمی دونم من دیگر ما که نمیتوانستیم تست کنیم درست میگوید یا نه ولی خب ایشان همپایش زخمی شد......