
فاش نیوز - پیش از آنکه نام کربلا بر زبانم جاری شود و پیش از آنکه دستم به دستگیرهٔ چمدان برسد، خیالم در معبری میان دیروز و امروز جا میماند. به چمدانهایی فکر میکنم که در غبار جبههها نیمهباز ماندند و صاحبانشان هرگز برای بستنشان بازنگشتند؛ به ساکهای خاکیرنگی که سالهاست در گوشهٔ اتاقِ مادرانی منتظر، گردِ صبوری میگیرند.
این سفر، بیهزینه نیست. بهای این زیارت را پیشتر با سکهای از جنس جان پرداختهاند. ما مسافرانِ مرفه تاریـخیم؛ با هواپیماهایی که آسمان را میشکافند و جادههایی که به سلامت طی میشوند. امروز ما بر صندلیهای امنِ خطوط هوایی تکیه میزنیم، در حالی که روزی، مردانی در تلاطم خونینِ اروند، بینام و نشان غرق شدند تا راهِ این وصال گشوده بماند. آنان سنگرهای نمور و شبهای تاریکِ هور را به جان خریدند و با زمزمهٔ «یا حسین»، راهِ بستهشده را با کلیدِ جان گشودند. جادهٔ کربلا، تنها با آسفالت و سنگفرش هموار نشده است؛ این مسیر از میانِ وصیتنامههایی میگذرد که با جوهرِ خون، آرزوی زیارت را مشق کرده بودند. هر قدمِ من بر این خاک، وامدارِ کسی است که ایستاد تا من بروم.
پاسپورتی با اعتبار پلاکهای سوخته
من امروز با پاسپورتی در دست به سوی کربلا میروم که اعتبارش نه در کدهای دیجیتال و هولوگرامهای نقرهای، که در تار و پود پلاکهای سوخته ریشه دارد. این دفترچه کوچک در دست من، سندی است که مهرِ اعتبارش را نه کارمندانِ پشتِ باجه، که جوانانی با انگشتانِ غرقِ در خونِ «والفجر» و «خیبر» زدهاند.
باید به یاد داشته باشم که این جادهی هموار، این عبورِ بیمنت و این «لغوِ ویزا»، توافقی نیست که بر میزهای دیپلماسی رقم خورده باشد؛ این امتیازی است که بهای آن را پیشتر، در سرمای استخوانسوزِ کردستان و هرمِ آتشینِ جنوب پرداختهاند. اگر امروز من برای گذشتن از مرز، تنها چند دقیقه در صف میایستم، روزگاری برای باز کردنِ همین مسیر، هزاران نفر در صفِ شهادت ایستادند. روزی جوانانی در محاصرهٔ تانکها، راه را با نثار جانشان باز نگه داشتند. آنان در همین خاکریزها جنگیدند تا امروز، «مرز» برای ما نه بنبستی برای حسرت، که دروازهای برای وصال باشد. آنان «معبر» باز کردند تا امروز ما «مسیر» داشته باشیم.
من زائرِ راهی هستم که هر عمودش، نشانی از ایستادگی مردانی دارد که در شبهای عملیات، زیرِ نورِ منورها، جغرافیا را به نفعِ عشق تغییر دادند. آنها پشتِ سیمخاردارها ماندند تا ما امروز پشتِ ضریح بایستیم.
امروز در مرزِ وقتی نسیم از سمتِ عراق به صورتم میخورد، بوی پیراهنهای خاکی را حس میکنم. پاسپورت من، برداشتی از وصیتنامه شهیدی است که نوشت: ما می رویم تا راه کربلا باز شود. حالا راه باز است، و من با چشمانِ آنها به گنبد نگاه خواهم کرد. من با پاسپورتی میروم که هر ورقش، بوی باروت و اخلاص میدهد؛ ویزایی که امضایش، پلاکِ بهجامانده در عمقِ خاکِ فکه است.
آینهبندان تاریخ؛ از ۶۱ هجری تا شلمچه
کربلا تنها یک جغرافیا نیست؛ بغضی فروخورده در گلوی تاریخ است. اینجا، خاک بوی مظلومیت میدهد؛ بوی امامی که تنهاترین سردار بود و حالا مغناطیسِ عشقش، تمامیِ قرنها را درنوردیده است. نگاه که میگردانی، گویی هنوز طنینِ «هل من ناصر» او در گوش زمان میپیچد.
پاهایم بر سنگفرشهای صیقلی میلغزد، اما روحم فرسنگها دورتر، روی خاکهای مینگذاری شدهی «فکه» و «طلائیه» قدم میزند. اینجا حرم تنها یک بنای سنگی و طلایی نیست؛ آینهای است که در آن دو کربلا به هم چشم دوختهاند: کربلای سال ۶۱ هجری و کربلای جبهههای جنوب. گریه اگر برای حسین (ع) آغاز میشود، بیاختیار به یارانِ معاصرش میرسد. در حرم ابوالفضل (ع)، روضه شکل دیگری به خود میگیرد. من نه فقط برای مشکِ دریده، که برای «عباس»هایی میگریم که در فهرست شهدای تخریب و آبرسان جبههها نامشان ثبت شد؛ همانهایی که تشنه ماندند تا لبی خشک نماند.
شهیدانِ پرواز و جانبازانِ صبور
کربلا پیوندگاهِ تمامِ سرهایِ سربلند تاریخ است. تصویرِ شهیدانی که سبکبال رفتند، با غبار طلایی حرم در هم میآمیزد. و امان از جانبازانی که ماندند؛ شهیدانِ زندهای که تکهای از بهارِ تنشان را در جبههها جا گذاشتند و حالا سالهاست که زخمهای قدیمی را چون مدالی بر جانِ خستهشان حمل میکنند. همانهایی که با ریههایی پر از دودِ خردل، نفسهایشان به شماره افتاده اما کلامشان هنوز بوی «یا حسین» میدهد. صبورانی که دردهای جانکاه را در سکوتِ نجیبِ خانههایشان پنهان کردهاند و هر شب با خاطره یارانِ سفرکردهشان، در خلوتِ خود طواف میکنند.
از تل زینبیه تا میدانِ روایت
تل زینبیه برای من جای ایستادنِ صبر است. پیامی که از بلندای این تل شنیده میشود، فراتر از سوگواری است. زینب (س) به ما آموخت که اگر پس از فاجعه زندهایم، رسالتی سنگینتر از گریستن داریم. امروز جنگ ما در میدانِ «فراموشی» است. ایستادنِ ما یعنی اجازه ندادن به تحریفِ حقیقتی که با خون نوشته شده. باید این صبرِ تاریخی را از یک «خاطرهی دور» به یک «مسئولیتِ زنده» تبدیل کنیم.
امروز در مرزِ وقتی نسیم از سمتِ عراق به صورتم میخورد، بوی پیراهنهای خاکی را حس میکنم. پاسپورت من، برداشتی از وصیتنامه شهیدی است که نوشت: ما می رویم تا راه کربلا باز شود. حالا راه باز است، و من با چشمانِ آنها به گنبد نگاه خواهم کرد. من با پاسپورتی میروم که هر ورقش، بوی باروت و اخلاص میدهد؛ ویزایی کهتبدیل کنیم.
نائبالزیاره آرزوهای محبوس
در هیاهوی زائران، جای خالیشان فریاد میزند. همان جوانانی که در وصیتنامههایشان تنها یک حسرت داشتند، ای کاش زائر حسین باشم.
حالا من اینجایم؛ نه به نام خودم، که به نیابت از شهیدی که در حسرت کربلا چشم بست، به نیابت از جانبازی که کنج خانه با سرفههایش زیارت عاشورا میخواند، و به نیابت از مادری که سالهاست قاب عکس پسرش را به جای ضریح در آغوش میگیرد...
این سفرغریب است؛ هر «لبیک یا حسین»، با نجوای «خونینشهر» در گوشم درمیآمیزد. گریه بر حسین (ع) اشک را مقدس میکند، اما گریه بر شهدای وطن، به این اشک معنا و تعهد میبخشد. یادمان بماند این راهِ باز، این تنفسِ آزاد و این امنیتِ مسیر، همگی بخشی از آخرین آرزوهای آنانی بوده که امروز، یادشان در قابهای کوچک خانهها محبوس شده. شاید کمترین ادای دین ما این باشد که در هر زیارت، فاتحهای برای شهدای گمنام بخوانیم؛ که اگر آنان نبودند، نه این راه بود، نه این آرامش، و نه این آزادی.
|| حمیرا حسینی یگانه