
فاش نیوز - ... و امروز از پس سالهای فراغت از درس و کلاس و مدرسه، به روزهای گذشته میاندیشم. به اواخر سالهای دهه ۶۰، زمانی که بهعنوان دانشآموز دبیرستان «شریعت» در رشته فرهنگ و ادب، در کلاسی با ۱۲ دانشآموز و معلمانی بهسختگیری یک معلم مسئولیتپذیر، اما به مهربانی یک مادر دلسوز، روزگار سپری میکردیم.
خانم "فرور اخوان"، معلم ادبیات مهربانی بود که از اول دبیرستان ذهن و دلمان را با فضای شعر و ادب کشورمان آشنا کرد و این عشق و دلدادگی را با "گلشن راز" شیخ محمود شبستری در هم میآمیخت و هر روز بیشازپیش ما را شیفته سعدی و حافظ میکرد. کلامش آنقدر زیبا و نافذ بود که با هر بیتی از مولانا قند در دلمان آب میشد؛ بهطوری که ۶ ساعت کلاس درس ادبیات هر روزه، نهتنها کسلکننده نبود، بلکه گذر زمان را هم احساس نمیکردیم.
سالهای دبیرستان را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم و سال آخر آن، تجربه متفاوتی را برای زندگی تکتکمان رقم زد.
او تنها معلمی بود که از تحصیل در دانشگاه و آینده روشن ادامه تحصیل برایمان میگفت و ارادهمان را برای تحصیل علم در دانشگاه، محکمتر میساخت؛ بهطوری که مجذوب و شیفته ادامه تحصیل کرد و زمانی به خود آمدم که امتحانات پایان سال را با نمرات خوب و قابلقبولی پشت سر گذاشته بودم و با انگیزهای مضاعف تا امتحانات کنکور پیش برد.
اگرچه دیگر از بانو اخوان خبری نداشتم؛ اما راه و منشی که این معلم دلسوز برای آیندهام ترسیم کرده بود، همواره با من بود و مرا به یاد او میانداخت و اینگونه بود که با توکل به خداوند و سعی و تلاش و روشنگری آن معلم فرزانه و اراده خویش به دانشگاه علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی راه یافتم.
اما با تمام سعی و تلاشی که کردم، -به دلیل نبود وسایل ارتباطی مانند تلفن همراه و اینترنت در آن زمان- شوربختانه راهی برای یافتن رد و نشانی از آن بزرگوار نمییافتم؛ اما همچنان به دیدار و یا شنیدن خبری از وی امیدوار بودم. همواره در دلم بود که روزی معلم عزیزم را بیابم و از زحماتش حتی بهقدر اندکی، قدردانی کنم.
سالها در پی هم میگذشت و من همچنان در جستجوی گمشده خویش بودم تا اینکه باگذشت بیش از سیسال از آن روزها توانستم یکی از همکلاسیهای آن دوران بهیادماندنی را بیابم و از او جویای نشانی از معلمم باشم.
بالاخره خدای مهربان یاری کرد و به واسطه و کمک همکلاسیام، روزنه امیدی در دلم گشوده شد... نشانی از او یافتم و با چند تن از همکلاسیها تماس گرفتم که در اولین فرصت قرار دیداری را بگذاریم و به دیدار ایشان برویم و این فراق طولانی را با وصال، پایان بخشیم. اگرچه روزمرگیهای روزگار و امروز و فردا کردنها فرصت را از ما ربود و درست زمانی که میتوانست این شوق وصال، شادی را بر دلمان بنشاند، مطلع شدیم ایشان بهتازگی در غم جانسوز ازدستدادن فرزند عزیزشان به سوگ نشستهاند و داغ سنگینی بر قلب مهربان معلم عزیزمان وارد گشته.
در نهایت با رخت عزا و چشمانی اشکبار به دیدار ایشان شتافتیم تا هم تسلای دل بیقرارشان باشیم و هم امواج دلتنگی خود را به ساحل آرامش برسانیم.
با بغض و اشک مهربانانه همدیگر را به آغوش کشیدیم و این معلم بزرگوار اگرچه در سوگ یاشار عزیزش حال خوشی نداشت؛ اما برای دل ما، مهربانانه و بهگرمی آغوش گشود و از سر لطف و بزرگمنشی، جویای احوال تکتکمان بود.
پس از این دیدار نیز هرازچندگاهی با پیامی و تماسی جویای احوال همدیگر بودیم؛ مدتی گذشت، تا شب یلدایی از آنجا که میدانستم چند ماهی بیشتر از رفتن یاشار عزیز نگذشته و اولین یلدای بعد از او برای پدر، مادر و خواهر داغدارش بسیار سنگین است، اما دست و دلم نمیرفت با آنان تماس بگیرم؛ مبادا که باعث تازهشدن غم و داغشان شوم....
اما درست در شب یلدا درس دیگری از معلم عزیزم آموختم و آن ایثاری بود که این مادر به نیت فرزند دلبندش، کانون سرد دو خانواده را با آزادی دو زندانی در بند، نور و گرمی بخشید؛ که این اقدام آنان قطعاً موجبات خشنودی خداوند، شادی روح عزیزشان و تسکین دل خود آنان را بههمراه داشته است. انشاءالله.
|| صنوبر محمدی