تاریخ : 1404,چهارشنبه 01 بهمن13:23
کد خبر : 123359 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

بابای مجتبی را هم بابای همین اغتشاشگران شهید کردند



فاش نیوز - پیکر شهید مجتبی باغدار که به قطعه ۴۲ نزدیک می‌شود، ولوله‌ای بر پا می‌شود. پیرمردی به پهنای صورت اشک می‌ریزد و می‌گوید: «بابای مجتبی را هم بابای همین‌ها شهید کردند.»

مردم نزدیک قطعه ۴۲ ایستاده و منتظر هستند پیکر شهید مجتبی باغدار برسد. میان جمعیت چشممان به مجروحی می‌خورد که با عصا آمده است. رد زخمی که روی صورتش نشسته نشان می‌دهد که از مجروحان اغتشاشات اخیر است. نزدیک‌تر می‌شوم که در مورد شهید باغدار سؤال کنم.
هر چه از صحبت‌کردن طفره می‌رود، زیر بار نمی‌روم و می‌خواهم از شب شهادت آقا مجتبی برایمان بگوید. بریده‌بریده جواب می‌دهد: گیرش انداختند. دوره‌اش کردن. عاشق روضه حضرت زهرا بود آخرش هم خودش شبیه حضرت زهرا (س) به شهادت رسید. آن‌قدر به پهلوهایش با چاقو ضربه زدند که روی زمین افتاد. بعد جسم کم‌جانش را آن‌قدر روی زمین کشیدند، تا شهید شد.
اشک چشمانش را با دست پاک می‌کند و می‌گوید: مجتبی فرزند شهید بود و بسیار بی‌ادعا. میان‌دار هیئت امام هادی شهرک ولیعصر بود. همه روزهای جنگ ۱۲ روزه هم پای‌کار بود. با تعجب می‌پرسم: یعنی شهید مجتبی باغدار خودشان هم فرزند شهید بودند؟ جواب می‌دهد: بله منافق‌ها سال ۶۰ شهیدش کردند.
رسیدن ماشین حمل پیکر مجال سؤال‌های بعدی را می‌گیرد. جمعیت به دنبال شهید حرکت می‌کند. مداح چه بامسما می‌خواند: مثل اربابت، غریب گیرآوردنت، با هر چی می‌شد زدنت، چند نفر به یک نفر. و با هر جمله انگار نمک به زخم رفقایش می‌ریزد که محکم‌تر بر سر و سینه‌شان می‌زنند. پیرمردی نزدیک مزار ایستاده و به پهنای صورت اشک می‌ریزد. از صحبت‌های اطرافیان متوجه می‌شوم که از اقوام نزدیک شهید باغدار است. می‌خواهم کمی راجع به مجتبی برایمان بگوید. با گریه می‌گوید: باباب مجتبی را هم بابای همین ها شهید کردند ؛ آبان سال ۶۰.
چهره بهت‌زده من را که می‌بیند، ادامه می‌دهد: پدر مجتبی، پسردایی من بود. پاسدار بود و آشنای شهید لاجوردی. آبان‌ماه سال ۱۳۶۰ بود. یک نفر که دخترش پیکاری (سازمان پیکار نام یکی از سازمان‌های سیاسی مارکسیست-لنینیسم است که از دل مجاهدین خلق برآمده و مخالف ملی‌گرایی در ایران است.) بود از من خواست کاری کنم که بتواند با دخترش تلفنی صحبت کند. من از پدر مجتبی خواستم به‌واسطه آشنایی که با آقای لاجوردی دارد، این امکان را فراهم کند. پدر مجتبی رویم را زمین نینداخت. به زندان اوین رفت و کاری کرد که آن دختر با پدر و مادرش تلفنی صحبت کرد. از زندان که بیرون زد، در همان سه‌راهی اوین، منافق‌ها داخل ماشینش مواد منفجره انداختند. پیکرش طوری سوخته بود که جنازه به‌سختی شناسایی شد.
دوباره گریه‌اش بیشتر می‌شود و می‌گوید: منافق‌های آن روز پدر همین اغتشاشگرانی بودند که مجتبی را شهید کردند. مجتبی را که به خاک می‌سپرند، مداح برایش روضه می‌خواند. باز هم از غربتش می‌گوید. پیرزنی بر سر زنان به سمت مزار می‌رود. خانمی چشمش که به حال نزار پیرزن می‌افتد، به خانم کناری‌اش می‌گوید: بیچاره پیرزن. مادربزرگ بچه‌های آقا مجتبی است. خدا کنه بهش نگفته باشند که آقا مجتبی را چطور تکه‌تکه کردند. عربا عربا که می‌گن ما این روزها به چشم دیدیم.

منافقان دیروز پدر مجتبی را شهید کردند، اغتشاشگران امروز خودش را ولی غافل هستند از این که خون مجتبی در رگهای پسرانش جاری است. پسرانی که انتقام خونش را خواهند گرفت.

اینجا تنها فصل جدیدی از یک حماسه همیشه جاری است.


منبع : خبرگزاری فارس