تاریخ : 1404,شنبه 02 اسفند14:34
کد خبر : 123893 - سرویس خبری : جانبازان

جانباز مدافع حرم که شهید اغتشاشات شد



فاش نیوز - لیلا رجب‌زاده همسر  جانبازی که تمام سال‌های پس از جنگ را در سنگر خدمت به مردم گذراند وقتی جزئیات دردناک ۱۹ دی‌ماه را روایت می‌کند در کمال باورناپذیری می‌گوید که قاتلانش نمی‌توانستند هم‌وطن های او باشند.
خبرگزاری فارس_ مشهد؛ چهل روز گذشته از پرکشیدن مردی که عمرش را در خدمت به خاک و ایمان این سرزمین گذراند.
شهید علی‌اکبر روجی رزمنده سال‌های خون و حماسه همان جانباز دوران دفاع مقدس که زخمش یادگار مقاومت در برابر دشمن بود؛ این بار نیز در غبار فتنه و آشوب، با همان روح آزاده و همان قلب مؤمن، جان خویش را فدای امنیت و آرامش مردم کرد.
او که سال‌ها درد جانبازی را با لبخند صبر تحمل کرد، در آخرین مأموریتش نیز سربازیِ راه حق را رها نکرد؛ و خون پاکش دوباره بر خاک وطن جاری شد تا یادآور شود مردان دفاع مقدس هرگز از مرز ایمان و مسئولیت عقب نمی‌نشینند.
در چهلمین روز شهادتش کنار همسر او می‌نشینیم تا از زنی بشنویم که شریک صبر و غربت همسفر جبهه و انتظار بود؛ بانویی که هنوز بوی حضور را از قاب عکس همسرش می‌گیرد و صدای او را در عمق دلش می‌شنود…

جانبازی که همیشه سرباز بود

لیلا رجب‌زاده همسر شهید علی‌اکبر روجی، مردی را روایت می‌کند که از چهارده‌سالگی در جبهه بود.
نوجوانی لاغر و پرشور که زیر فرمان شهید کاوه در عملیات‌ها جنگید و جانباز شد اما هیچ‌وقت از خاک و ایمانش دست نکشید.
از میدان جبهه تا خدمت در سپاه، از سال‌های جنگ تا سال‌های پس از آن و روزی که با لباس بازنشستگی هم هنوز سرباز بود، در مسجد محل، هیئت امنا، شورای حل اختلاف، پای محراب و فرمانده بسیج مسجد حضرت زینب (س) و... او همه‌جا، پناه مردم بود.
اما۱۹ دی ماه، روزی که قرار بود ناهار ساده‌ای بخورد چند لقمه سریع و سایه‌ سرنوشت که از درِ خانه گذشت.

جانبازی که حتی پیگیر پرونده جانبازی اش هم نشد

ساعت چهار و نیم بود. لیلا با دلی لرزان گفت: علی‌اکبر امروز را نرو ما چهار تا بچه داریم... لبخند زد و گفت:
لیلا، بچه‌هایم بزرگ شدند، من راهی را می‌روم که باید رفت.لیلا نگاهش کرد.
چشم چپش نابینا از جنگ هشت‌ساله، گوشش زخم‌خورده، سرش پر از ترکش، قرص‌های اعصابش روی میز! چند بار برای درمان به خارج دعوتش کرده بودند حتی پیگیری جانبازی را هم نکرده بود.

پدرت را در حدِ کشت زدند!

آن روز هر چه لیلا اصرار کرد فایده نداشت. رفت… و تا ساعت هشت شب که دل پرآشوبش بی قرار و بی‌تاب شد، شماره پشت شماره خودش، بچه‌ها، همه زنگ می‌زدند؛ بی‌پاسخ.‌.. تا ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه، که صدای یک مرد از آن‌سوی خط آمد: می‌دونی این گوشی مال کیه؟- برای بابامه!
- پدرت را در حدِ کشت زدند، با آمبولانس بردند بیمارستان هاشمی‌نژاد.

چهره ای که به سختی شناخته شد!

لیلا سریع چادرش را سر کرد، با پسرش راهی شد.
بلوار دوم طبرسی پر از دود، خون و فریاد بود. انگار شهر دوباره به میدان جنگ تبدیل شده بود.
صحرای محشر، تا رسیدن به بیمارستان. اما بیمارستان هاشمی‌نژاد، مثل روضه‌ بی‌پایان عاشورا پیکرها تکه‌تکه و خونین بودند. گفتند:
برای شناسایی بیایید.
پسر کوچکش جلو رفت، پدر را از پا شناخت. بدن خونین و زخم‌خورده، صورتی چاک‌چاک و ورم‌کرده دیگر چهره‌ای نبود تا بشود شناخت.

نیروهایم چطورند؟

تا ساعت ۳ صبح در اتاق عمل ماند ۳ ضربه‌ عمیق چاقو به شکم، بازو و پایش جان علی‌اکبر را برید.
صبح روز بعد، ساعت یازده، به‌هوش آمد لیلا خودش را به آی‌سی‌یو رساند.
پیکر همسرش، پر از بخیه، پر از تورم، اما صدا… همان صدای مهربان و آرام بود: لیلا تویی؟ نیروهام چطورند؟
حتی در لحظه‌ درد، فقط نگران نیروهایش بود روحش هنوز در حوالی جبهه بود.
لیلا لبخند زد و دروغی از سر مهربانی گفت: خوبند!
در حالی‌که می‌دانست یکی از آن‌ها زخمی و دیگری هنوز گم است و همه در جستجویش هستند.
قرار بود فردای همان روز به بخش بیاورند، اما زخم‌های عمیق، مجال ندادند.
علی‌اکبر رفت… رفت تا در آرامش بماند، همان آرامشی که همیشه می‌گفت تنها در بهشت رضا پیدا می‌شود؛ کنار شهید کاوه، همرزم قدیمی‌اش.

او همیشه سرباز ماند

لیلا هر بار به یادش می‌گوید:
چقدر دلتنگ بودی، علی‌اکبر… چرا آرامش را فقط کنار شهدا پیدا می‌کردی؟ و یادش می‌افتد پاسخ همسرش را:
من شرمنده‌ شهدا شدم، لیلا… الآن مملکت اینطوری شده، خیلی نگرانم.
علی‌اکبر همه سال‌های بعد از دفاع مقدس هم همچنان سرباز ماند با اینکه کسی دیگر سراغی از او نگرفت.
۶ سال بود که از بنیاد جانبازان حتی یک نفر هم برای دیدنش نیامده بود. همه‌ این بی‌مهری‌ها یک طرف، رفتنش یک طرف؛ داغی که ماند و حسرتی که سوخت...

چشم انتظار پیداشدن قاتل

لیلا می‌گوید: همسرم عاشق مقام معظم رهبری و همه ما هم عاشق آقا هستیم، فقط حیف که هرگز برای دیدار مقام معظم رهبری دعوت نشدیم.