فاش نیوز - شب ۱۸ دی بود که اغتشاشگران به مساجد حمله کرده و آنها را به آتش کشیدند.حاجآقا ستاری خیاط محله و دوستانش تصمیم گرفتند شبها تا دیروقت در مسجد بمانند تا کسی نتواند به مسجد تعرض کند.
نامش
بود؛ پیرمردی ۷۸ساله که قامت خمیدهاش زیر بار سالها کار پشت چرخخیاطی، هنوز ابهت یک کوهنورد را داشت. نه به سیاست کار داشت، نه به جنجالهای رسانههای خارجی. تمام دنیای او در یک خلاصه میشد: «نماز اول وقت در مسجد فاطمه الزهرا (س) محله استاد معین».
قناد محل با صدای پای او ساعت اذان را تنظیم میکرد
قناد محله میگفت: من از صدای پای حاجآقا متوجه میشوم که نزدیک اذان است. اما دیماه امسال، وقتی شعلههای آشوب به نزدیکی خانه خدا رسید، این پیرمرد خیاط، سوزن و نخ را کنار گذاشت تا با خون خود، امنیت حریم مسجد را تأمین کند.با رسیدن ماه مبارک رمضان بیشتر از هر زمان دیگری جای خالی شهید ستاری در خانه و محله پیداست. به سراغ زهرا دخترش میرویم تا از روزهای منتهی به شهادت پدر برایمان بگوید.
پدرم خیاط خادمان حرم حضرت عبدالعظیم(ع) بود
امانتی که نباید تنها میماندزهرا میگوید: چهار سال بود که مادر رفته بود و من و بابا شده بودیم تمام دنیای هم. بابا خیاط بود؛ سالها برای خادمان حرم حضرت عبدالعظیم (ع) لباس دوخته بود و نان حلالش، برکت سفرههای افطارمان بود. اغتشاشات دیماه که اوج گرفت، دلشوره امانم را بریده بود.
پدر جانش را داد تا مسجد را آتش نزنند
خیابانها شلوغ بود و من خیلی نگران بودم. شنیدم که اغتشاشگران چند مسجد را به آتش کشیدهاند. به بابا گفتم: باباجان، تو را به خدا امشب نرو، اوضاع اصلاً خوب نیست. بابا نگاهی به من کرد؛ همان نگاه آرام و صبوری که همیشه داشت، و گفت: دخترم، امامجماعت گفته مسجد نباید خالی بماند. مسجدی که سر کوچه خودمان است درش بسته شده، میخواستند آتشش بزنند. ما باید برویم آنجا بایستیم، مراقب باشیم کسی نیاید خانه خدا را به آتش بکشد. دو شب اول رفتوآمد. ساعت یازده شب برمیگشت. نماز را میخواند، کمی میایستاد و به خانه میآمد. اما شب شنبه، انگار تقدیر بابا طور دیگری رقم خورده بود.
رگبار در سکوت چهارراه
شنبه بود؛ بیستم دیماه. بابا مثل همیشه وضو گرفت و به مسجد رفت. من در خانه منتظر بودم. ساعت از یازده گذشت، از دوازده گذشت، اما خبری نشد. دلشورهام دیگر با دعا و صلوات هم آرام نمیگرفت. بعدها از برادرم شنیدم که آن شب چه گذشته است. گویا بابا چند ساعت بعد از نماز راهی خانه میشود. خیابان در آن لحظه خلوت بوده، اما درست وقتی به چهارراه میرسد، اغتشاشگران میرسند. برادرم میگفت: اصلاً معلوم نیست از کجا آمدند؛ یکباره شلوغ شد و صدای رگبار بلند شد. تیراندازی با کلاشینکف بود. چندین گلوله به بابا خورده بود و طحال و چند اندام داخلی دیگرش را شکافته بود. ساعت سه و نیم نیمهشب بود که گوشیام زنگ خورد. برادرم بود. با صدایی که سعی میکرد لرزشش را پنهان کند، گفت: زهرا، نگران نشیها، چیزی نشده. فقط یک سنگ به سر بابا خورده و سرش شکسته. الان بردیمش اتاق عمل. من که بابا را میشناختم، باور کردم. گفتم بابام قوی است، کوهنورد است، یک سنگ که نمیتواند او را از پا بیندازد. به برادرم گفتم: میثم جان، فردا صبح با هم برویم ملاقاتش؟ گفت: نه، فعلاً اجازه نمیدهند، یک عمل دیگر هم دارد.
روایت دختر شهید از رگبار کلاشینکف
تمام روز یکشنبه را با امید گذراندم. برادرم مدام تماس میگرفت و میگفت: الان از اتاق عملآمده بیرون، حالش خوب است. من در حیاطم، دکتر گفته هوشیاریاش عالی است. حتی پاهایش را تکان میدهد. من هم خوشحال بودم. حتی به خواهرم که بچه شیر میداد، چیزی نگفتم تا نترسد. دوشنبه ظهر بود که طاقتم تمام شد و به خواهرم خبر دادم. گفتم: حاجآقا کمی کسالت دارد، بیا خانه. اما غافل بودم که بابا همان دوشنبهشب، در آیسییو، بهخاطر خونریزی زیاد و افت فشار، برای همیشه چشمانش را بسته بود. بیمارستان به ما خبر نداده بود و برادرم هم نمیخواست من در آن تنهایی، شب را با خبر شهادت بابا صبح کنم. صبح سهشنبه بود که فهمیدم آن «سنگ خوردن به سر»، در واقع «رگبار کلاشینکف» بوده و آن «تکاندادن پا»، آخرین تقلاهای بدن خسته بابا برای ماندن.
پیرمردی که عاشق رهبر بود
بابا در محله ما به «ولایی بودن» شهره بود. زهرا خانم با بغض ادامه میدهد: یادم هست همان شبها، یکی از همسایهها از پنجره خانهاش به رهبری توهین میکرد و حرفهای رکیک میزد. من در خانه نگران بودم و میگفتم خدایا، فقط بابا الان نرسد. چون بابا عاشق رهبری بود. اگر میشنید، محال بود بیتفاوت رد شود. حتماً میایستاد و با همان زبان و لحن خودش، نصیحتشان میکرد. او برای اعتقادش با کسی تعارف نداشت. او میگوید: پدرم خادم خادمان بود. سالها در حرم حضرت عبدالعظیم (ع) برای خادمان حرم لباس میدوخت. یادم هست وقتی میخواستم به حوزه علمیه بروم، چون مسیرمان از خیابان آزادی تا شهرری دور بود، قبولم نمیکردند. اما بابا رفت و گفت من اینجا کار میکنم، بگذارید دخترم هم بیاید. بهخاطر حرمت بابا، مرا پذیرفتند. صبحها با هم سوار ماشین میشدیم، او میرفت سر چرخخیاطیاش و من میرفتم سر درس حوزه.
جای خالی پدر در سفرههای افطار
حالا چهل روز از آن شب تلخ گذشته است. زهرا هنوز هم وقتی ساعت یک و نیم ظهر میشود، بیاختیار به سمت آشپزخانه میرود تا سفره را بیندازد. یکباره به خودش میآید و میبیند دیگرکسی نیست که در را باز کند و بگوید: زهرا خانم، خسته نباشی. ماه رمضان که می شد بابا همیشه اول نمازش را میخواند، بعد میآمد سر سفره افطار. لقمه اول را که میخورد، نگاهی به زهرا میکرد و میگفت: انشاءالله عاقبتبهخیر شوی بابا. زهرا میگوید: بابا همیشه نگران من بود و غصهام را میخورد. به دوستانش گفته بود: تو را به خدا بعد از من مواظب زهرا باشید. حالا که فکر میکنم، میبینم بابا خودش عاقبتبهخیر شد. او که تمام عمرش را با وضو پشت چرخخیاطی نشسته بود، آخرش هم در راه دفاع از خانه خدا، به شهادت رسید.
امروز، محله استاد معین، دیگر صدای قدمهای پیرمردی را که نیمهشب برای نماز شب برمیخاست و با وضو به سمت مسجد میرفت، نمیشنود. اما یاد «محمدرضا ستاری» در میان دیوارهای مسجدی که او جانش را برایش داد، تا همیشه زنده خواهد ماند. او خیاطی بود که آخرین لباسش را، خودش با سرخی خونش دوخت.