
فاش نیور - به نام خدا؛ ۲۵ اسفند یکی از پرمخاطرهترین روزهای دفاع مقدس است. سال ۶۳ وقتی عملیات بدر در شرق دجله قلب دشمن بعثی را شکافته بود، شهید مهدی باکری آنسوی دجله یک پیام بیسیمی با سردار شهید احمد کاظمی دارند که کمتر کسی به محتوای این پیام دقت کرده است. تنها کسی که متوجه متن و ابعاد این پیام شد حضرت آقا(شهید) بود که وقتی عین کلام را بیان میکردند اشک در چشمانشان حلقهزده بود.
وقتی مهدی باکری از جمع دوستانش که روی خاکها نقشه عملیات را ترسیم میکردند جدا میشود احمدآقا(کاظمی) میخواهد با او برود؛ اما مصطفی میگوید بمان کار داریم. مهدی سوار بر ترک موتور حرکت میکند به سمت خط. اینطرف خط گردان حضرت امیر به فرماندهی یک بسیجی ۱۹ساله در حال شکار تانکهایی است که میخواهند خط را بشکنند و به سمت خاک کشورمان هجوم بیاورند؛ اما سردار داستان ما یک بختیاری باغیرتی است بنام عبدالصمد امیریان که همه تفکرش ایران و مردم ایران و نظام اسلامی است و یکتنه جلو تانکها میایستد... به رزمندگان گردانش فرمان رفتن به حفرههای از قبل تهیه شده میدهد و خود بهتنهایی هشت تانک دشمن را شکار میکند. او از آن دست بسیجیانی بود که اگر یک جفت جوراب از بیتالمال میگرفت باید جبران میکرد.
آن روز همه توانش این بود که گلولهای از آر. پی. جیاش هدر نرود. با دقت تمام شلیک میکرد. آخرین تانک خیلی مانور تاکتیکی میداد و با سرعتی زیاد قصد داشت از روی همه رزمندگان عبور کند؛ اما عبدالصمد گردانش را خانوادهاش میدانست و این اجازه را نمیداد. بچهها فریاد میزند، فرمانده بیا توی حفره، بیا توی سنگر... اما عبدالصمد رقص زیبای شهادتش را آغاز کرده بود. گلوله را بارگذاری کرد. پشت تپه روبروی تانک ایستاده بود. او میدانست اگر تانک را نزند و تانک از خط عبور کند، همه بچهها زیر شنی تانک له میشوند؛ لذا با تمرکزی دقیق میخواست کار را تمام کند که ناگهان همزمان با شلیک عبدالصمد، خدمه تانک هم شلیک کردند. گلوله عبدالصمد روی برجک تانک خورد و گلوله تانک وسط سینه پر از عشق عبدالصمد اصابت کرد و بدن باغیرت او را چنان متلاشی کرد که بعد از گذشت یک ساعت جستجو، تنها ساعد پا و کف و مچ دستش پیدا شد.
آن طرف مهدی باکری در حال دیدن یک دنیایی است که عجین با شهادت شده و دلش میخواهد احمد کاظمی همراهش باشد اما میسر نمیشود و در دو سمت دجله دو اسطوره انسانیت و دو انسان ایثارگر بهتماممعنا به خدایشان متصل میشوند و معنای ارجعی الی ربک را عینیت میبخشند...
قصدم از بیان مطالب بالا و بالایی این بود که خواستم بگویم این کشور با نثار خونهای زیادی بدین نقطه رسیده است. تلاشهای زیادی برای سربلندیاش شده و جانهایی فدایش شده که جانانهترین جانها بودهاند. جوانانی که هزاران آرزو داشتند و هزاران فکر برای آیندهشان در سر داشتند وقتی عبدالصمد اینطرف شهید میشود صمیمیترین دوست او که باید نام سردار برایش میگذاشتند سردار علی محمدی در سنگر کمین که کارش محافظت از خط و گردانهای حاضر در خط بود تنها و غریبانه به شهادت میرسد و صبح ۲۶ اسفند وقتی بچهها برای سرکشی به سنگر علی میروند میبینند که مظلومانهترین لحظات در تاریخ ایران ثبت شده و جوانی وارسته و شهدایی و دوست و یار شهدا به دیار حق شتافته و مظلومیت را در عین اقتدار، به تصویر کشیده است.
این داستان این سرزمین است؛ سرزمینی که شهدا با خونشان آن را بیمه کردهاند.
|| رضا امیریان فارسانی