تاریخ : 1405,شنبه 02 خرداد19:00
کد خبر : 124224 - سرویس خبری : داستان

شب‌های بمباران، در آغوش مخملین دعا


شب‌های بمباران، در آغوش مخملین دعا

وقتی خانه بار دیگر در سکوتی سنگین فرو رفت، من نشستم کنار بچه‌ها… آوین که آرام‌تر شده بود، دستش را دور بازوی من حلقه کرد. علی هم -... با همان توپ کوچکش که گویا در خواب هم رهایش نمی‌کرد...- به پهلو برگشت و نفس‌های آرامش در هوا پخش شد. به چهره‌شان نگاه کردم....

ر . جعفری

فاش نیوز - امروز ۶ فروردین ۱۴۰۵ است. امشب خبرهایی از شهر اصفهان شنیدم. خبرها بوی باروت می‌دهند. نام اصفهان که می‌آید، دل آدم ناخودآگاه به سمت زاینده‌رود می‌رود؛ به سمت پل‌هایی که قرن‌ها ایستاده‌اند و به صدای قدم‌های مردمی که همیشه در دل‌سختی‌ها زندگی را ادامه داده‌اند.
وقتی شنیدم اصفهان را بمباران کرده‌اند، قلبم فشرده شد. هم برای شهر… هم برای آدم‌هایی که آنجا زندگی می‌کنند. برای فامیل‌هایم، برای همه مردمش... برای مادری که شاید نگران فرزندش شده، برای کودکی که از صدای انفجار ترسیده، برای مردمی که فقط می‌خواهند در شهرشان آرام زندگی کنند و زیر بار زورگویی همچون ترامپ نمی‌روند.
اصفهان شهری است که تاریخ در کوچه‌هایش نفس می‌کشد. شهری که از میان قرن‌ها حادثه و هجوم گذشته و هنوز ایستاده است. مردمی دارد صبور، ریشه‌دار و مقاوم؛ مردمی که بارها نشان داده‌اند حتی اگر آسمان تیره شود، امید را از دلشان بیرون نمی‌کنند. گلزار شهدای اصفهان نشان از اراده و مقاومت آنها برای اعتلای ارزش‌های اسلامی و دفاع از خاک وطن دارد . شهر اصفهان یادآور نام فرماندهان بزرگی همچون همت‌ها و خرازی‌ها و کاظمی‌ها ست.
امشب دلم برای همه اصفهانی‌ها دعا می‌کند. برای امنیت خانه‌هایشان، برای آرامش دل‌هایشان، برای اینکه دوباره صدای زندگی در کوچه‌های شهرشان بپیچد. خدا نگهدار همه‌شان باشد. فامیل‌هایم، دوستانم و تمام مردمی که در آن شهر زیبا نفس می‌کشند. اصفهان همیشه ایستاده است…و باز هم خواهد ایستاد.
امروز جویای احوال فامیل شدم. عموزاده‌ام نوشت:
"دوباره انفجار…ساعت سه و بیست دقیقهٔ صبح روز ۶ فروردین. صدایی که انگار از دل زمین می‌آمد، از لایه‌های دیوار رد شد و استخوان‌هایمان را گرفت. این بار از همیشه شدیدتر بود. آن‌قدر ناگهانی که انگار شب از وسط شکافته شد. همه از جا پریدیم. پاهایمان سست، چشم‌هایمان تار، اما ترسی که در سینه پیچیده بود آن‌قدر قوی بود که ما را کشاند به وسط خانه. آمدیم توی حال. جایی که فقط یک چیز می‌خواستیم: کنار هم بودن. آدم وقتی می‌ترسد دنبال سقف نیست، دنبال دل است… دنبال نفس آشنا.قلبم می‌کوبید، نه مثل قبل. این یکی درد داشت، واقعی، تیز، چنان که انگار در قفسهٔ سینه‌ام چیزی گیرکرده باشد.
چشمم افتاد به دخترم آوین…در تاریکی ملایم چراغ، تاپ صورتی‌اش پیدا بود. بازوان لاغرش که آرام می‌لرزیدند، و چشم‌های وسیعی که انگار دنبال امنیت می‌گشتند، اما نمی‌یافتند. کنارش علی…
پسرک کوچک من که هنوز عطر خامهٔ کیک جشن تولدش در هوا مانده بود. دیشب شمع ۷ سالگی‌اش را فوت کرد، لبخندش تا صبح توی صورتم مانده بود. چقدر هیجان‌زده بود که هشت‌ساله شدن یعنی بزرگ‌تر شدن، یعنی قوی‌تر بودن، یعنی اینکه دستکشش واقعی‌تر از قبل کار می‌کند و توپش سریع‌تر شوت می‌شود. دنیا برایش همین بود…یک دستکش دروازه‌بانی، یک توپ فوتبال، و آرزویی به بزرگی یک زمین چمن. چه دنیای کوچکی… و چه غمی بزرگ‌تر از اینکه این دنیا را چیزی از بیرون بلرزاند. مدتی طول کشید تا تپش‌هایم آرام بگیرد. به بچه‌ها نگاه می‌کردم که کنار هم دست‌ در دست هم خوابیده بودند. مثل دو پرندهٔ کوچکی که در طوفان به هم پناه برده باشند.

چشم‌هایم داشت می‌افتاد که - دوباره انفجار. دقیق‌تر، نزدیک‌تر، عمیق‌تر. این‌بار به سمت گوشی رفتم. انگار حقیقت تلنگری است که هر بار لازم است ببینی‌اش تا باور کنی. خبرها نوشتند چهار طرف اصفهان را زده‌اند. اسمی از هر منطقه، هر گوشهٔ شهر، و هر صدایی که امشب بلند شده بود. اما آنچه قلبم را از جا کند، خبری بود از محلهٔ هفتون؛ مادری که دو کودک را در آغوش گرفته بوده… و همان‌طور که بوده‌اند، همان‌گونه که یک مادر همیشه پناه می‌دهد، پرواز کرده‌اند. سه جان که به‌ هم‌ چسبیده بودند. سه جان که با هم رفتند. نمی‌دانم چرا همین یک تصویر در ذهنم حک شد. شاید چون به آوین و علی نگاه کردم و حس کردم حجم این ترس، این دل‌نگرانی، چیزی فراتر از یک شب و چند صداست. انگار زندگی به‌یکباره کوچک می‌شود و فقط چند چیز باقی می‌ماند: بچه‌ها، آغوش، دعا…و امیدی که هر بار کمی کم‌رنگ‌تر می‌شود؛ اما هنوز خاموش نشده.
وقتی خانه بار دیگر در سکوتی سنگین فرو رفت، من نشستم کنار بچه‌ها… آوین که آرام‌تر شده بود، دستش را دور بازوی من حلقه کرد. علی هم -... با همان توپ کوچکش که گویا در خواب هم رهایش نمی‌کرد...- به پهلو برگشت و نفس‌های آرامش در هوا پخش شد. به چهره‌شان نگاه کردم. دو خواب معصوم، دو جهان کوچک که هنوز نمی‌دانند دنیا چقدر می‌تواند سخت شود. پتو را رویشان کشیدم و چشم‌هایم را آرام بستم. اما خوابم نیامد…صدای انفجارها از بیرون رفته بود، ولی صداهایی که آدم در دلش می‌شنود، تا مدت‌ها می‌ماند. در دل همان تاریکی، آهسته زیر لب گفتم: خدایا…تو که شاهد ترس‌های ما هستی، شاهد لرزش دست‌های ما، شاهد قلب‌هایی که برای عزیزانشان می‌تپد… بر ما صبر و قوت نازل کن. بر کسانی که سختی و مسئولیت حفظ و تأمین امنیت ما را بر دوش دارند، حکمت، آرامش و
نیرویی از جانب خودت عطا کن. خدایا، از خانه‌های ما، از جان‌های ما و از این شب‌هایی که طولانی شده‌اند، حفاظت کن. خدایا، به اراده و مقاومت ما بیفزا. چرا که ما می‌دانیم برندهٔ این جنگ، کسانی هستند که امید را در دل‌هایشان زنده نگه می‌دارند. به ما نیرو ببخش تا در برابر سختی‌ها ایستاده بمانیم، تا با همکاری و همدلی، آغوش‌هایمان را به روی‌هم بگشاییم و از یکدیگر حمایت کنیم.
بعد، برای لحظه‌ای همه چیز آرام شد…انگار خانه نفس تازه‌ای کشید. در دل سایه‌ها، حس کردم دعا مثل پتویی نازک روی ما افتاده؛ پتویی از امید، نه ضخیم، نه سنگین… اما همان‌قدر که لازم بود برای ادامه‌دادن.
و من با همان آرامش کم‌جان اما واقعی، کنار دو کودک خفته‌ام دراز کشیدم و به این فکر کردم که شاید همین دعاهاست که آدم را از دل تاریکی‌ها عبور می‌دهد و برای آرمان‌های مقدس مقاوم و سرسخت می‌کند.

||جعفری