
فاش نیوز - آسمان کبود زاگرس، سنگین از غرش آهن بود. عقاب آهنین یانکیها، با تمام تکبر تکنولوژی گریز از رادار، در تله غیرت ایرانی گرفتار شده بود. شعلهای در دل آسمان زبانه کشید و لحظاتی بعد، چتر سفیدی میان صخرههای سرسخت کهگیلویه و بویراحمد آرام گرفت. خلبانی که تا دقایقی پیش از فراز ابرها به خاک زیر پایش به چشم یک هدف نگاه میکرد، حالا لرزان و تنها، در محاصره بلوطهایی بود که هزاران سال است ایستادن را تمرین میکنند.
در پاییندست، در خانه ای روستایی که بوی نان تیری و اصالت میداد، پدری ایستاده بود. دستش بیاختیار به سمت سلاحش رفت؛ امانت اجدادیاش، تفنگ "برنو"، با قطار فشنگی که بوی باروتِ کهن میداد، انتظار میکشید.
دخترانِ خردسالش با گیسوان بافته و چشمانی که از صلابت کوهستان ارث برده بودند، دور پدر حلقه زدند. کوچکترین دختر، با دستانی ظریف اما ارادهای پولادین، به سمت هلی کوپتر اشاره کرد و با صدایی که طنین لالاییهای جنگی زنان لُر را داشت، تنها یک کلمه گفت: "بزن"!
این "بزن"، تنها یک فعل نبود؛ این همان واژه ای است که از یک ماه پیش، فرهنگلغت مقاومت جهان را تغییر داده بود. واژهای که از مرزها عبور کرده و حالا در تجمعاتِ ضد جنگ لندن و پاریس و نیویورک، روی پلاکاردها میدرخشد. اما اینجا، در قلب زاگرس، این واژه گوشت و پوست و استخوان داشت.
پدر، برنو را از ضامن خارج کرد. صدایِ فلز، لرزهای به جانِ تاریخ انداخت. او در آینه صیقلیِ لوله تفنگ، چهرهی پدربزرگش را دید که روزگاری همین برنو را رو به متجاوزانِ انگلیسی گرفت تا خاکش لگدمال چکمههای استعمار نشود. او صدای شیهه اسبانِ سوارانِ لُر را شنید که در برابر قشون انگلیس ایستادند و اجازه ندادند پرچم بیگانهای بر فراز قلعههایشان بوزد.
او زیر لب گفت: «این خاک، مهد شیران است، نه جولانگاه کفتاران. یک روز انگلیسی، یک روز ی و روسی و امروز تو... فرقی نمیکند از کدام دریا گذشته باشی؛ در اینجا، زبان مشترک ما با متجاوز، همین ضربه "بزن" است.»
حالا، خورشید زاگرس شاهد صحنهای بینظیر است. نه تنها او، بلکه صدها پدر، برادر و پسر، از پس سنگرها و لای شکاف صخرهها، با تفنگهایی که بویِ غیرت میدهند به دنبال متجاوزی هستند که حریم هوایی وطن را شکسته بود. گروههای نجات امریکایی با مدرنترین تجهیزات دید در شب، در برابر چشمان تیزبین مردانی که با ستارهها مسیر را میشناختند، کیش و مات شده است.
این تفنگ برنو، امروز فقط یک سلاح نیست؛ قلمی است که تاریخ جدید ایران را مینویسد. پیامی حماسی از دل تاریخ به کاخهای شیشهای واشینگتن: «ما برای جنگ پیشقدم نمیشویم، اما اگر به حریم این بیشه تعرض کنی، زاگرس با صدای برنوی ما و فریاد "بزن" دخترانمان، به گورستان آرزوهای تو تبدیل خواهد شد.»
در دشت و صحرا، ولولهای برپا است. هر بلوط، یک سنگر و هر لُر، یک پهلوان؛ و در افق، خلبانی که میپنداشت منجی است، حالا در برابر هیبت مردانی که تاریخ را با خون و غیرت نوشته بودند، زانو زده است.
این است داستان خاکی که هرگز تسلیم نشد. و این است آواز بلوطهایی که هنوز " بزن" را فریاد میزنند.
|| حمیرا حسینی یگانه