
خبرگزاری تسنیم، زهرا اسدی، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس صحنههایی از یک وداع با شهید را این طور روایت کرده است:
دلش برای دیدن دردانه هایشان قنج می رود. برای صورت قرص ماهشان و به آغوش کشیدن زینب و ابالفضل که تازه یاد گرفته بود بنویسد "بابا". بالاخره بعد از حدود یک ماه فراق، فرصت دیدار مهیا می شود، ملاقاتی که فرشتگان زمین و آسمان را هم به وجد آورده، ماه شب پنجم سال، رو به خانه محقر محمدحسین لبخند می زند، درهای آسمان گشوده شده و در هاله ای از نور خانوادهای را با 14قرن فاصله، به قافله اباعبدالله الحسین متصل می کند، محمدحسین همراه با همسرش زهرا، دختر نوجوانش زینب و ابالفضل7ساله در خانه شخصی شان توسط رژیم کودک کش صهیونیستی پرپر می شوند و با عزیزترین سرمایه عمر که جانشان است به مسلخ عشق میروند؟!
وداع جانسوز با خانواده شهیدان شادکامی در معراج شهدا جلوه ای از کربلا و عروج خانوادگی حسینیان زمان را به تصویر میکشد، در میان چشمان بارانی جمعی که به انتظار ایستاده اند، چشم بر دری دوخته ایم که گویی قرار است به دست لشگر فرشتگان گشوده شود.اینجا آخرین مهمانی و دورهمی یک خانواده است، همه عزیزان خانواده نیز حضور دارند. پدربزرگ و مادربزرگ مادری و پدری بچه ها، عمه، خاله و...
مادر بزرگ دست روی صورت گلگون نوه اش زینب گذاشته و شهادتش را تبریک می گوید. پدربزرگ دست به عصا ایستاده و فرازهایی از دعای ندبه را کنار پیکر دختر و نوه های شهیدش زمزمه می کند، این سمت سالن، عده ای مبهوت صبری عظیم هستند و آن طرف تر، امان از اشکهای بی امان پدربزرگ(پدرشهید محمدحسین شادکامی) که نمی داند در دقایق کوتاه آخرین دیدار خانوادگی، کنار پیکر پسرش بنشیند یا عروس وفادارش؟! بین تابوت نوه هایش؛ زینب و ابالفضل زانو میزند و با نوای روضه خوان شروع میکند به سینه زدن. عمه ی بچه ها با جگری سوخته اما اقتداری زینبی، خود را فراموش کرده و مدام پیگیر احوالات خانواده است که زینب وار عزاداری کنند، گاه کنار مادر می نشیند و دلداری می دهد، گاه دست پدر را می بوسد، زیر بغل مادر را گرفته و بلندش می کند تا برای آخرین بار دور فرزندانش پروانه وار بچرخد و قربان صدقه شان برود.
در میان هیاهوی اشک و ناله ی جمع، مادر شهیده زهرا سبعی با افتخار از معرفت دخترش نسبت به اهل بیت می گوید که از ایام کودکی، شبهای محرم را به یاد لبهای تشنه اباعبدالله الحسین آب نمی نوشید. دلش میخواهد خم شود و برای آخرین بار صورت بر چهره دخترش بگذارد تا قلب سوخته اش قدری التیام بگیرد، اما گویا روضه ی مجسم گودال قتلگاه را از چهره های شرمسار عزیزانش می خواند و نشنیده متوجه می شود" تابوت نباید گشوده شود" هرچند مادر تا دست روی قلب فرزندش نگذارد آرام و قرار ندارد، اما او استوار است و خوب می داند که در این معرکه چاره ای جز صبر نیست. مقابل تابوت های مزین به پرچم، دستها را به سمت آسمان بلند می کند و میگوید:" دخترم شهادتت مبارک، خدا را شکر که بچه هایم فدای اباعبدالله شدند، فدای راه امام شهید و امام سیدمجتبی خامنه ای شدند، این مرحمت خداست بر خانواده ما."
مادر در حالیکه مشغول دعا و ثناست از درب معراج خارج میشود، بانویی صدایش میزند و پرچم و سربند متبرک به پیکر مطهر شهدایش را به او هدیه می دهد! تبرکی سربند شهید آخرین یادگاری خانواده شهدا از پیکر مطهر عزیزانشان است که جان پاکشان را فدای این نظام مقدس کرده اند، چرا که باوردارند "جمهوری اسلامی ایران حرم است"