
دفاعپرس - فرنگیس حمزهیی؛ مرد و خانه و خانواده بود، اما تجاوز دشمن را تحمل نکرد، در نهایت در شروع عملیات بیت المقدس آسمانی شد.

به خانواده گفت مأموریت رفته و چند روز بیشتر طول نمیکشد؛ اما دلش چیز دیگری میدانست، وداعَش عجیب بود، سکوتش سنگین و توصیههایش بوی رفتن میداد، چند روز بعد از اهواز زنگ زد و خبر رفتنش به مناطق عملیاتی را داد اینجا بود که حقیقت آرام در گوش همسرش نشست: «نتوانستم ناراحتیات را تحمل کنم؛ من جبههام.»
«فرختاج صمصامپور»؛ همسر «شهید ابراهیم جعفری» نخستین شهید سازمان بنادر و دریانوردی استان هرمزگان در گفتوگو با دفاعپرس، این زندگی عاشقانه را روایت میکند:
دفاعپرس: خانم صمصامپور دهم اردیبهشت ماه سالگرد شهید جعفری است، درباره نحوه شهادت و مسئولیت ایشان در جبهه یک اشارهای کوتاهی داشته باشید؟
طبق نامهای که خودش برای من ارسال کرده بود، نوشته بود که مسئولیتش تیربارچی بوده و در ادامه، در گروه شهید چمران، مسئولیت هدایت دسته را بر عهده داشته است. شهید جعفری فرمانده گروه شهید دکتر چمران بوده، تیپ ثارالله ابتدا قرار بود تحت امر یکی از قرارگاههای نصر یا فتح برای عبور از کارون آماده شود. یاد شهید حاج قاسم سلیمانی بخیر، ایشان پس از دریافت دستور شفاهی از فرمانده کل سپاه، رزمندگان، امکانات و تجهیزات تیپ را به دارخوین برده بودند؛ اما چند روز بعد مأموریت تغییر میکند و تیپ ۴۱ ثارالله هم تحت امر قرارگاه قدس قرار میگیرد تا ضمن عبور از کرخه کور، به مواضع دشمن در جنوب این رودخانه حمله کند.

شهید جعفری هم در مرحله اول عملیات، در تیپ ۴۱ ثارالله (تحت فرمان قرارگاه قدس) بهعنوان مأمور عبور از «کرخه کور» شده بود، در جنوب رودخانه کرخه وقتی آرپیجی به دوش گرفته بود تا تانک دشمن را منهدم کند، گلولهای به گردنش اصابت میکند و به این ترتیب دهم اردیبهشت سال ۱۳۶۱ شهید جعفری خونش را نثار آزادی خرمشهر کرد.
عملیات بیتالمقدس شروع شده بود، یک شب با بچهها پای تلویزیون نشسته بودیم، خبر آغاز عملیات بیتالمقدس با رمز «یا علی بن ابیطالب (ع)» پخش شد. بچهها خیلی کوچک بودند؛ شاهرخ حدود دو یا سه سال بیشتر نداشت که یکدفعه رو به من کرد و گفت: مامان، بابام کشته شد. دلم فرو ریخت، انگار چیزی در وجودم شکست. با خود گفتم خدایا چه شده؟ این بچه از کجا چنین حرفی زد؟
دفاعپرس: بعد از این جمله و دلشورهها پیگیر هم شهید شدید؟
از همان روزی که فهمیده بودم همسرم به جبهه رفته، دلشوره رهایم نمیکرد. هرکس در خانه را میزد و سلام میداد، بغضم میگرفت و اشکم جاری میشد؛ بیآنکه بدانم چرا. آن شب هم با شنیدن حرف بچه، یقین کردم اتفاقی افتاده است؛ انگار چیزی به دل او الهام شده بود.
ما هیچ خبری نداشتیم؛ نه از مجروحیت و نه از شهادش. اما بیخبری، از خود حادثه سختتر بود. تنها نشانهها، همان اضطرابها و آشوبهای دل بود. چند هفته گذشت تا اینکه منطقه دوباره آزاد شد و پیکر شهدا را تفحص کردند. بعدها، پس از گذشت زمان و با پیگیریها، خبر شهادتش را آوردند؛ خبری که انتظار و دلهره را یکجا شکست.
خوب البته این مطلب را هم بعدها به من گفتند که در اوج درگیریها و فشار خط مقدم، تیربار را رها کرده و برای مقابله با تانکهای دشمن، آرپیجی به دست گرفته بود، چند تانک را منهدم میکند، اما در نهایت گلوله دشمن به گردنش اصابت کرده بود و به شهادت میرسد، مدتی هم در محاصره مانده بودند و پیکرش بازنگشته بود.
دفاعپرس: خبر شهادت را کی و کجا به شما داد؟
روی پاکت آخرین نامهاش ـ همان که شب پیش از شهادت نوشته بود ـ بعدها دیدم که با دست خطی نوشته شده بود: «مفقودالأثر». روز خبر، من را به خانه مادرم بردند، به بهانه اینکه بچهها تنها نباشند. هنوز درست نمیدانستم چه شده است، وقتی که خبر رو دادند. دیگر نفهمیدم چه اتفاقی اتفاد در این مدت؛ نمیفهمیدم روز است یا شب، ظهر شده یا فردا. نه میدانستم بچهها کجایند، نه حال خودم را میفهمیدم. انگار میان زمین و آسمان معلق بودم. شب روز بعدش گفتند وداع باید برویم گلزار شهدا. چند تابوت آورده بودند.

زمانی که صندوق پیکر همسرم را باز کردند، اجازه ندادند پیکرش را ببینیم. تنها چیزی که دیدم دستی بود که روی سینهاش قرار داشت. پلاک هنوز به گردنش بود. آن را از گردنش قیچی کردند و توی دستم گذاشتند؛ وصیتنامه شب عملیات و کارت بسیجی اش هم در جیب لباسش بود و بعدها به من تحویل دادند. بعد از تشییع باشکوه، پیکر شهید ابراهیم جعفری در گلزار شهدای بندرعباس آرام گرفت.
دفاعپرس: از اولین سالگرد شهید برایمان بگویید؟
شهید جعفری هنوز برای من زنده است و با خاطراتش زندگی میکنم. مدتها طول کشید تا بفهمم در چه حالی هستم. باور نداشتم که شهید جعفری دیگر به خانه نمیآید. با گذشت زمان، بچهها در کوچه و خیابان عکس پدرشان را میدیدند و با شوق کودکانه میگفتند: «این بابای منه و من، در سکوت، هر بار از نو میفهمیدم که تنهایی من، نه یک لحظه، بلکه روایتی است که هر روز ادامه دارد.
نخستین سالگرد شهادتش در دهه فجر سال ۱۳۶۲ بود، هنوز خاک مزارش تازه و پرچم ایران بر سر تربتش برافراشته بود. در همان روزهای نخست، مراسم سوم و هفتم برگزار شد. هنوز هم یک عکسی از آقا شاهرخ دارم که بالای مزار پدرش ایستاده، عکس پدرش را در آغوش داشت و میخندید؛ انگار هم هنوز نمیدانست که آن کس که در زیر خاک خوابیده پدرش هست.
دفاعپرس: در این مدت رفتار شاهرخ چطور بود، با ندیدن پدرش چطور کنار میآمد؟
آن روزها برای ما بسیار سخت گذشت، با دو کودک خردسال و من که همه مسئولیتهای خانه بر دوشام بود حتی برای خرید از سوپرمارکت نیز به دشواری میرفتم. اقا شاهرخ کمتر از سه سال داشت و آقا هادی هم شیرخواره بود.

وقتی که مهمان میآمد و ما درحال پذیرایی بودیم، شاهرخ، چون بزرگتر بود و درک بهتری نسبت به غریبه بودن افراد داشت، خیلی با مهمانها ارتباط برقرار نمیکرد در کناری میایستاد و به جمعیت نگاه میکرد؛ اما هادی، چون هنوز شیرخواره بود هر میهمانی که میآمد مخصوصا اگر مَرد بود، به او میچسبید و هنگام رفتن همراهش راه میافتاد.
دفاعپرس: شهید جعفری در مورد دو فرزندشان چه توصیهها یا وصیتی قبل از شهادت داشته و نوشته بودند؟
خوب تمام رفتارها و دلتنگیهای شاهرخ به خاطراتی که در این سال گفتم خودش را بروز میداد بهتر بگویم همه آن رفتارها، نشانهای از روزهای سخت بیپدری بود، شهید هم میگفت: دوست ندارم بچههایم طعم بیپدری را بچشند، اما پدرشان برای دفاع از میهن، اسلام و انقلاب، این راه را انتخاب کرد و تا پایان ادامه داد. من و شهید جعفری چهار سال بیشتر کنار هم نبودیم؛ «شاهرخ» خرداد سال ۱۳۵۸ بهدنیا آمد و فرزند دوم ما فروردین سال ۱۳۶۰؛ شهید عاشق بچهها بود؛ چون خود از کودکی طعم حضور پدر را نچشیده و یتیم بزرگ شده است، بارها در نوشتهها و نامههایش گفته بود آرزو دارد فرزندانش را آنگونه تربیت کند که به جایگاهی شایسته برسند؛ با تحصیل، آگاهی و شخصیت، انسانهایی مفید برای جامعه باشند.
همیشه به من سفارش میکرد که اگر روزی خودش نبود، در تربیت فرزندانمان کوتاهی نکنم؛ این دغدغه از عمق جانش میآمد و تا آخر با او بود. همیشه توصیه میکرد، بچهها درس بخوانند و تحصیلات عالی داشته باشند تا افرادی مفید و درستکردار برای جامعه باشند. خدا را شکر که چنین شد و من از این بابت راضیام. من هم پیرو خون شهید شدم و آرزو دارم بچههایم در مسیر مستقیم حرکت کنند و خونخواه امام حسین باشند.
خدا را شکر هر دو فرزندم به توصیه و وصیت پدرشان در عرصه جهاد علمی را در پیش گرفتند، شاهرخ بعد از اتمام دوران مدرسه در آزمون سراسری موفق شد دانشگاه سهند تبریز رشته مهندسی متالوژی را برای تحصیل انتخاب کرد. در دوران دانشجویی، به دلیل ارتباط اساتید با دانشگاههای معتبر بینالمللی، بهطور مستمر مقالههای خوبی ارائه میداد، مقالاتش در دانشگاه وین پذیرفته شد و پیشنهادی دریافت کرد مبنی بر استفاده همزمان از فرصت شغلی، ادامه تحصیل در مقطع کارشناسیارشد و دکتری، همراه با حقوق با این حال، به دلیل تعلق خاطر خانوادگی و نگرانیهای من ترجیح داد در داخل کشور ادامه تحصیل دهد.
بعد از آن برای مقطع ارشد رشته متالوژی در دانشگاه تهران پذیرفته شد، یک مدرک کارشناسیارشد عمران هم از دانشگاه آزاد بندرعباس گرفت و خدا را شکر شاهرخ طبق وصیت پدرش عمل کرد و در حوزههای مهندسی متالوژی، معماری و عمران درس خواند، تدریس کرد و درحال حاضر در ادارهکل بنادر و دریانوردی مشغول فعالیت است.
هادی فرزند دوم من و شهید جعفری هم در رشته معماری ادامه تحصیل داد و مقطع کارشناسی معماری را در بندرعباس و مدرک کارشناسیارشد معماری را از دانشگاه ملی ایلام دریافت کرد و در این رشته تدریس کرد. هر دو پسرم از سالهای نوجوانی به تبعیت از پدرشان علاقه عمیقی به عکاسی هنری داشتند، شاهرخ از دوران راهنمایی با دوربین قدیمی پدرش عکاسی میکرد حتی بخشی از انباری خانه را به تاریکخانه تبدیل کرده بود.
هادی نیز این مسیر را ادامه داد، در مسابقات هنری شرکت کرد و موفق به کسب مقام دوم کشوری در یکی از جشنوارهها در منطقه سرعین و اردبیل شد. عکاسی از نخلستانها، باغات، زندگی روستایی، زنان کارگر، مناظر طبیعی و ثبت آیینها بخشی از فعالیت هنری فرزندانم به تبعیت از پدرشان بود. بسیاری از آثارشان در نمایشگاهها ارائه شد.
دفاعپرس: از دوران زندگی با شهید جعفری بجز وصیتنامهها و عکسهای خانوادگی یادگاریهای دارید که برایتان خاص باشد؟
لباس عقد و عروسیام را خودم دوخته بودم؛ لباسهایی ساده، شیک و با دقت بسیار. همچنین کتوشلوار دامادی شهید جعفری را سالها نگه داشته بودم و تا اواخر دهه هفتاد با وسواس نگهداری میکردم، اما پس از گذشت سالها تصمیم گرفتم این لباسها را به فردی نیازمند ببخشم تا مورد استفاده قرار گیرد؛ هم لباس عقد خودم و هم لباس دامادی شهید، با همان احترام و نیت خیر.

دفاعپرس: در چهلو چهارمین سالگرد «شهید ابراهیم جعفری» چه جملهای به ایشان میگویید؟
من ابراهیم را در جوانی انتخاب کردم؛ وقتی فقط بیستوچهار بهار از عمرش گذشته بود، زندگی مشترک ما بسیار ساده آغاز شد؛ بیتجمل، اما عمیق. شهید ابراهیم جعفری فقط همسر من نبود؛ سهمی از تاریخ این سرزمین بود؛ نخستین شهید بنادر و دریانوردی هرمزگان، جوانی که زندگی پر از پیچ و خم او ساده شروع شد، اما باشکوه پایان یافت در یک کلام شهید جعفری زود بزرگ شد، مردانه ایستاد و آگاهانه رفت؛ تا ما امروز زنده بمانیم، ابراهیمها رفتند تا ما یاد بگیریم، امنیت اتفاقی نیست و چگونه باید پای این کشور بمانیم.