تاریخ : 1405,یکشنبه 13 ارديبهشت13:38
کد خبر : 124690 - سرویس خبری : باغ بهشت

پیام ناشنیده سپهبد شهید شادمانی برای معلمی که خاص بود



فاش نیوز - ۴۷ روز مانده به آن لحظه سرخ، در روزهایی که سپهبد شادمانی در میانه مسئولیت‌های سنگین و مأموریت‌های پی‌درپی قرار داشت، پیامی کوتاه خطاب به یک معلم نوشت. معلمی که نامش شاید در گزارش‌های رسمی نیامده باشد، اما در زندگی این فرمانده جایگاهی ویژه داشت!

خبرگزاری فارس؛ چهل و هفت روز مانده به شهادت، در دل مأموریتی که هر لحظه‌اش بوی خطر می‌داد، او به چیزی فکر می‌کرد که همیشه پناه ذهنش بود: خانه. از همان جا، در میان شلوغی و دل‌نگرانی‌های روزمره، تلفن همراهش را برداشت و پیامی کوتاه فرستاد؛ اما لحنش نشان می‌داد پشت این چند خط، سال‌ها زندگی و همراهی خوابیده است.

پیام عاشقانه از دورترین میدان؛ برای اطلاع!

سپهبد شهید علی شادمانی نوشت: «روز معلم بر معلم فداکار خانه و مدرسه مبارک باشد…» منتها کسی که آن پیام را دریافت کرد، فقط یک معلم نبود؛ زنی بود که لحظه‌به‌لحظهٔ زندگی این مرد را فهمیده، تاب آورده و همراهی کرده بود.برای همین بود که در ادامه‌ پیامش نوشت: «روز معلم برمعلم فداکار خانه و مدرسه مبارک باشد ... همیشه در قلب ما هستید… اگرچه ناملایمات زندگی آزرده‌تان کرده باشد… قلب ما همه به تپش قلب شما می‌تپد…»در همان روز با وجود مأموریت، دوری و مشغله، حتی برای شنبه بعدازظهر برنامه چیده بود. گفته بود با حضور بچه‌ها، در خانه کوچکشان جشن روز معلم بگیرند و برای اینکه هیچ‌کدام از فرزندان از این برنامه جا نمانند، همان پیام را برای پنج فرزندشان هم فرستاد و زیرش نوشت: «برای اطلاع»!حال وقتی این پیام امروز، برگ برگی از زندگی شهید مرور می‌شود، تنها یک تبریک نیست. زیرا در دل خود مهر، احترام و شکرگزاری یک‌عمر را دارد؛ در واقع روایتگر این است که قدرشناسی مردی که خوب می‌دانست همسرش چه بار سنگینی را در تمام سال‌ها به دوش کشیده است.

زنی که تپش قلب خانواده است

«ملیحه فرجی»، پیش از آنکه «همسر یک فرمانده» باشد، معلم بود؛ معلمی که کارش فقط درس‌دادن نبود.سال‌های پیش از انقلاب، کلاس درس برای او تبدیل به جایی برای آگاه‌سازی شده بود. می‌دانست نوجوان‌ها ساده‌ترین قربانیان فضای متشنج آن روزها هستند. برای همین با جسارتی کم‌نظیر البته ناشناس وارد جلسات گروهک‌ها می‌شد؛ می‌خواست بفهمد آن‌ها چگونه جوان‌ها را جذب می‌کنند، چه می‌گویند و چگونه ذهن نوجوانان را می‌گیرند. همین شناخت باعث شد بتواند در کلاس، حرف درست را به‌موقع بزند و بسیاری از دانش‌آموزانش را از لغزیدن در مسیرهای پرخطر دور کند. آن روزها شاید کمتر کسی می‌دانست زنی که روبه‌روی دانش‌آموزان ایستاده، چقدر بیرون از کلاس خطر کرده تا بتواند از آن‌ها محافظت کند.

انتخاب سرنوشت‌ساز؛ همراهی در سخت‌ترین شرایط

بعد از انقلاب و آغاز زندگی مشترکش با علی شادمانی، شرایط تازه‌ای پیش روی او قرار گرفت. اما راهش را تغییر نداد. معلم ماند و هم‌زمان مسئول آموزش بسیج بانوان شد. زنان بسیاری زیر نظر او مهارت‌های نظامی، اسلحه‌شناسی و آمادگی دفاعی آموختند.گچ روی تخته هنوز در دستان او بود، اما حالا وزنی از مسئولیت دفاع هم بر همان دست‌ها نشسته بود.با شروع جنگ، امکان ادامه تحصیل و زندگی آرام‌ در همدان برایش فراهم بود. اما انتخابش چیز دیگری بود؛ انتخابی که نشان داد همراهی برای او تنها یک واژه ادبی نیست. از سال ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۵، همراه همسرش راهی پاوه کردستان شد. «پاوه» همان شهری که در آن سال‌ها هم زیر آتش جنگ بود و هم درگیر ناامنی گروهک‌ها.بی‌تردید رفتن به آنجا، آن هم با سه فرزند کوچک، تصمیم ساده‌ای نبود. اما ملیحه همراه با علی رفت؛ با دل قوی و ایمانی که همیشه پشت علی شادمانی (فرماندار و فرمانده سپاه پاوه) را گرم نگه می‌داشت. البته زندگی در پاوه آسان نبود. هر روز احتمال حمله، کمبود امکانات، اضطراب برای امنیت کودکان و ترس‌های پنهان، بخشی از روزمره آن‌ها بود.در یکی از حملات موشکی عراق به ساختمان فرمانداری و سپاه پاوه، موج انفجار او را مجروح کرد. اما حتی آن جراحت هم باعث نشد منطقه را ترک کند. ماند و با همان روحیه‌ای که همیشه داشت، دوباره به کار و خدمت برگشت.

بازگشت به مدرسه؛ روایتگری سال‌های مقاومت

بعد از پایان جنگ هشت‌ساله دفاع مقدس، وقتی بسیاری خسته و درمانده بودند، او به کلاس درس برگشت.اما این بار، معلمی بود که فقط از کتاب نمی‌گفت. از سال‌هایی روایت می‌کرد که زیسته بود؛ سال‌هایی که هر یک از آن‌ها قصه‌ای از ایستادگی، ترس، امید و ایمان بود. در واقع دانش‌آموزانش از او فقط تاریخ نشنیدند؛ «حقیقت» شنیدند.شاید برای همین است که وقتی پیام آخر شهید شادمانی را می‌خوانیم، می‌فهمیم چرا او همسرش را «معلم فداکار خانه و مدرسه» نامید. چون بیش از هر کس دیگری می‌دانست پشت هر قدمی که در خطوط مقدم برداشت،زنی در پشت‌صحنه بوده که همان قدر مجاهدت کرده، همان قدر رنج‌کشیده و همان قدر استوار ایستاده است.

مهر جاودانه؛ یادگاری یک پیام و یک زندگی

و امروز آن پیام کوتاه به یادگاری ماندگار تبدیل شده؛ یادگاری از عشق آرامی که در عادی‌ترین روزهای زندگی رشد کرد، از دو انسانی که سهمشان از زندگی تنها خوشی‌های ساده نبود، بلکه سال‌ها سختی، هجرت، جنگ، دوری و دلتنگی بود. اما کنار هم ماندند و هر قدم را دونفری برداشتند.مردی که در میدان نبرد فرمانده بود و زنی که در سکوت، در دل خانه و مدرسه و شهرهای دورافتاده، همان راه را، همان ایمان را و همان جهاد را زندگی کرد.