فاش نیوز - ۱۶۴ شهید برای یک شهر کوچک خیلی زیاد است. خیلی خیلی زیاد. آنقدر زیاد که همه مردم شهر یا داغی به دل دارند یا شاهد عینی آن جنایت بودهاند. یا یکی از اقوام و هممحلهایهایشان را از دست دادهاند یا برای کمک و آواربرداری رفتهاند و تکههای دست و پا از لابلای خاک و آوار بیرون آوردهاند.

عکسهایم را که گرفتم متوجه نگاهها و پچپچهایشان شدم. هر دو روی تخت نشسته بودند. یکی پیرمردی قلیان به لب که گاهی زیر چشمی مرا می پایید. دیگری هم جوانی که وانمود میکرد مشغول گوشی است، اما همه حواسش به من بود.کار بدی نکرده بودم. برای گردش به شهری دیگر رفته بودم و آنجا از یک دکه کباب و قلیان عکس گرفته بودم، آن هم آشکارا و علنی.چند لحظه نگذشت که صاحب دکه را صدا زدند و چیزی در گوش او گفتند. حتم داشتم که درباره من حرف میزنند، اما توجهی نکردم. میخواستم به دکه کناری بروم که صاحب دکه اول صدایم زد. از دور و با همان لهجه جنوبیاش پرسید: «چرا داشتی عکس می گرفتی؟» _ من اومدم سفر و دارم برای خودم عکس می گیرم. اشکالی داره؟مِن و مِنی کرد و گفت: «تو همی طوری عکس نمی گیریی. به پاسدارا و اطلاعاتی ها و بازرسای بهداشت می خوری.» ناخودآگاه خنده ام گرفت. با چند قسم خیالش را راحت کردم که بازرس اداره بهداشت نیستم و قرار نیست برایش دردسر درست کنم. به پلاک ماشینم اشاره کردم و گفتم: «من اصلا اهل این طرفا نیستم. خیالت راحت باشه. برای کار و کاسبیت دردسری ندارم.»

نوجوان دکه بغلی تازه کارش را شروع کرده بود. زغال های آتش زده را جلوی باد منقل گذاشته بود تا گُر بگیرند. بنر روی دیوار دکه توجهم را جلب کرد. پرسیدم: - فامیلتون هستند؟: دایی و پسرداییم.- داییت معلم بود؟: نه بنده خدا. بمب اول که می خوره تو مدرسه داییم سریع میره که ببینه چی شده. همون موقع بمب دوم رو می زنن نامردا.کلمه "نامردا" رو با حرص خاصی گفت. حرصی که با عصبانیت و کینه قاطی شده باشد.
دلم نیامد بیش از این سوال کنم و دلش را بسوزانم. دنبال حرف را نگرفتم و به تماشای جرقه های آتش نشستم.

این بار یکی از آن همان دو نفر صدایم زد. قبل از آنکه چیزی بگویم هم با صراحت گفتند: - تو واقعا برا چی داری عکس می گیری؟: همین جوری. من تو مسافرتا عکس زیاد می گیرم. - خب باید معلوم بشه کی هستی که داری عکس میگیری یا نه؟ : خب حالا مگه اینجا چی داره که من نباید عکس می گرفتم؟- همین پشتسرمون یه بیمارستانه. توی جنگ قبلی پهپاد اومده بود که اون یکی بیمارستان میناب رو بزنه. از کجا معلوم تو عکس نمی گیری که این دفعه این یکی رو بزنن؟کلاهم را که قاضی کردم دیدم راست میگویند. بیمارستان که هیچ، با همین مدرسه ای که در جنگ زدهاند مینابیها حق دارند تا ابد به هر غریبهای که از هرجای این شهر عکس و فیلم می گیرد بدبین باشند.شروع کردم به توضیح دادن. این که اهل نوشتن هستم. به میناب آمدهام تا از میناب و مردمش بنویسم و به اندازه توانم منتشر کنم. و اینکه از طرف هیچ جایی نیستم و خودم هستم و خودم. گوشی ام را هم در آوردم و کانالی که نوشتههایم را منتشر میکنم نشان شان دادم. با شنیدن حرفهایم کمی نرم شدند. حرف را به مدرسه و آن روز تلخ کشاندم.
۱۶۴ شهید برای یک شهر کوچک خیلی زیاد است. خیلی خیلی زیاد. آنقدر زیاد که همه مردم شهر یا داغی به دل دارند یا شاهد عینی آن جنایت بودهاند. یا یکی از اقوام و هممحلهای هایشان را از دست دادهاند یا برای کمک و آواربرداری رفتهاند و تکههای دست و پای پسربچه ها و دختربچه ها را از لابلای خاک و آوار بیرون آوردهاند. با خونِ دل هم حرف میزدند.
بهشان حق میدادم. در دلم گفتم مارگزیده باید هم از ریسمان سیاه و سفید هم بترسد.کمی که گپ زدیم، بلند شدم و خداحافظی کردم. جوان نزدیکم آمد و عکسی را که مخفیانه از پلاک ماشینم گرفته بود پاک کرد. من هم به گرمی در آغوششان گرفتم و رفتم.✍️روزنگار جنگ رمضان؛ روایت احمدرضا روحانی از سفر به میناب