تاریخ : 1405,شنبه 19 ارديبهشت14:28
کد خبر : 124807 - سرویس خبری : استان ها

خانوادهٔ جاشو رحمان



فاش نیوز - دل‌آرام؛ دختر معصومه و جاشو رحمان. یک تکه کاغذ گرفته بود دستش و اول تا آخر حسینیه را چند بار دوید، بعد ایستاد زیر پنجرهٔ آشپزخانه. تازه توانستم نوشته روی کاغذ را ببینم: _«دختران جان‌فدای ایران»

_ سی ای خــاک. خـــــاک. اصن مِی آدم مادِرِشْ ول می‌کنه؟!

معصومه، زن جاشو رحمان دستش را محکم کوبید روی فرش سجاده‌ای حسینیه و این‌ها را در جواب «چرا اومدی؟!» گفت. با بچه‌های کارگروه ناداستان قرار گذاشتیم این شب‌ها که می‌رویم تجمع، چشم تیز کنیم پیِ سوژه و پروژهٔ «پنج چرا» را اجرا کنیم. اول می‌پرسیم چرا آمدی؟! بعد براساس جوابی که می‌دهد یک چرای دیگر می‌پرسیم. این‌طوری می‌توانیم با قالبی مشترک، محتوا تولید کنیم و متفاوت‌تر بیاییم وسط میدان جنگ روایت‌ها.ادعایی ندارم اما توی مصاحبه آدم مچ‌گیری‌ام؛ به روش خودم البته و خیلی نرم. اگر حس کنم طرف دارد شعار می‌دهد یا می‌خواهد جواب‌های کلیشه‌ای بدهد، جوری می‌پیچانمش که مجبور شود شیرجه بزند توی عمق خودش و یک جواب درست‌درمان عمیق بدهد. معصومه اما _«سی ای خــاک»_ را جوری گفت و دستش را طوری به زمین کوبید که فهمیدم خاک برایش نه شعار است و نه کلیشه؛ به خاک و به وطن و به مادر ایمان دارد.کار به «چرا»های بعدی نرسید و داشتم فکر می‌کردم این مردم توی هیچ پروژه‌ای نمی‌گنجند که سخنران اعلام کرد کم‌کم آماده شویم برای حدیث کسا. خانم‌ها جمع‌تر نشستند. ریحان پرچمش را داد زیر چادرم و من چشمم رفت پی دل‌آرام؛ دختر معصومه و جاشو رحمان. یک تکه کاغذ گرفته بود دستش و اول تا آخر حسینیه را چند بار دوید. بعد ایستاد زیر پنجرهٔ آشپزخانه. خانم سبزهٔ‌نمکی که سینی چای را از آشپزخانه گرفت و رفت سمت جمعیت، تازه توانستم نوشته روی کاغذ را ببینم: _«دختران جان‌فدای ایران»_بعد با همین کاغذ آمد نشست کنارمان. ‌
حواس دادم به لباسش و دیدم چقدر این دختر واقعی است و چقدر خودش است؛ نه فانوسقه و لباس پلنگیِ صورتی پوشیده، نه از جیپ صورتی آویزان شده و نه کِلاش صورتی دست گرفته. یک دختر جان‌فدای روستایی‌ست با تی‌شرت خردلی و شلوار جین.چای دوم را که گرداندند حرف من و معصومه رسیده بود به خرج و گرانی. معصومه برایم از جاشو گفت. گفت جاشو یعنی کارگر؛ کارگر روی لنج. گفت جاشو رحمان از دیروز رفته دریا و تا دیشب که گوشی آنتن می‌داده و احوالش را گرفته خوب بوده. اما از امروز که تنگه شلوغ شده، آنتن هم رفته و نگران شوهر شصت‌سالهٔ خسته‌اش است.بعد هم گفت حقوق جاشوها آن‌قدری نیست؛ برنج را یک‌جورهایی گِرَمی می‌پزد و مرغ -اگر باشد- میلیمتری مثلا. گوشت هم که هیچ.
اما اگر رحمان بخواهد پایش را از گلیمِ نانِ حلال درازتر کند، خودش پایش را قطع می‌کند. این‌ها را جدی گفت؛ بدون ترس‌های معمولِ یک زن خیلی مطیع و خیلی بی‌زبانِ جنوبی نسبت به مردش.
بعد توی چشمانم زل زد و گفت خدا گفته من اگر کـُـرِحرام را ببخشم، لقمه حرام را نمی‌بخشم. چون اولی دست خودش نبوده اما دومی دست خودش بوده. مثل یکی‌دوتا از فامیل‌های شاسی‌بلندسوارشان، که یک بار توی همین اوضاع جنگی بدوبی‌راه به ایران گفته‌اند و از آن روز تصمیم گرفته دیگر خانه‌شان نرود.اعتراف می‌کنم این حجم از فهــــم را نمی‌فهممو «چرا آمدی؟!» پررنگ‌تر شد برایم.حدیث کسا تمام شد و انگار یک قدم به «فازُوا و سُعِدُوا» نزدیک‌تر شده بودیم که آقای سیاه‌پوش شروع کرد شعار دادن. ریحانه پرچم را از زیر چادرم کشید به چرخاندن و دل‌آرام هم با جمعیت شعار داد: _«اباالفضل علمدار خامنه‌ای نگه دار»_.شعارها که تمام شد کشیدمش سمت خودم:_دل‌آرام، مگه آقای خامنه‌ای رو می‌شناسی؟دل و چشمش پیِ پرچمی بود که امیرسام داشت می‌چرخاند:_ها که می‌شناسـُـم. آقامه. آقــــــام.خندیدم. با انگشت اشاره زدم روی بینی‌اش:_آقات که آقا رحمانه!امیرسام آمد پرچم را داد دستش:_ سِد مژتبی هم آقای خُمه، هم آقای آقام.باز هم کار به «چرا» نرسید. دخترک پنج‌ساله درست مثل مادرش نقطه‌زن جواب داد؛ محکم، بدون ادا اطوار.
|| ✍️ روایت فاطمه افضلی از سفر به بوشهر

منبع : خبرگزاری فارس