فاش نیوز - چند شب گذشته است، اما از رفتار دختر پنجساله میشد فهمید چیزی در دل این خانه سر جای همیشگیاش نیست. مدام گوش تیز میکرد، نگاهش بین در و پنجره میچرخید و انگار منتظر صدایی بود که بقیه نمیشنیدند. کسی هنوز حرفی نزده، اما سؤالها از چشمهایش جلوتر راه میروند؛ سؤالاتی که هیچکس نمیداند چطور باید جوابشان را شروع کرد!

خبرگزاری فارس؛ صدای دخترک در خانه بیسروصدایی پیچیده که این روزها جای خنده و بازی، سایه سنگین دلتنگی را بر دوش میکشد. «بابا… کِی میآیی؟ بابا… چرا دیر کردی؟» خانهای ساده در گوشهای از کرج؛ جایی که بوی پدر هنوز میآید و نام سعید روی دیوارها با عکسها، قابها، نگاهها و نفسهای نیمهراه مانده حک شده است!
«سعید لطیفی» مردی که تا همین چند ماه پیش برای همسایهها تنها یک مرد خانوادهدوست و برای همکارانش یک نیروی قابلاعتماد بود، حالا در فهرست شهدای جنگ رمضان قرار گرفته؛ اسمی میان دهها نام. اما برای این خانه، برای این زن و دختر، «شهید»؛ اسم همان کسی است که صبحها بوی ادکلنش در راهرو میپیچید و شبها قبل از خواب، موهای دخترکش را میبویید.
«مهسا جعفری» همسر جوان سعید، با صدایی آرام و شکسته از مردی حرف میزند که زندگیاش را پای دوستداشتن گذاشت. میگوید: «سعید تنها برایم همسر نبود، بلکه پناه همه بود؛ برای من، برای دخترمون، حتی برای خانواده خودم. وقتی میگفتم خستهام، میخندید و میگفت: خستگیات با من… تو فقط آرام باش.»
عشقی که قبل از ازدواج آزمونش را پس داد!
البته زندگی آنها قصه آشنایی کوتاه و ازدواج شتابزده نبود. دوازده، سیزده سال شناخت و نه سال ونیم زیر یک سقف. در تمام این سالها، مهسا میگوید فقط یکبار آنهم از ته دل از او دلخور شده؛ همینقدر رابطهشان آرام و عمیق بوده است. سعید مدتها قبلتر وقتی خانوادهاش با این وصلت موافق نبودند، ترجیح میداد خودش نباشد! اما این عشق نیمهکاره نماند. بعدتر که همه چیز سر جای خودش نشست، آن زخمها تبدیل به چسبی محکمتر برای این زندگی شد.آقا سعید قبل از اینکه وارد شغل فعلیاش شود، در یک شرکت کار میکرد. بعد در آزمونی شرکت کرد، قبول شد و حدود هفت سالونیم با جدیت و مسئولیت در شغل جدیدش ماند؛ کاری که بخشی از هویت و احساس وظیفهاش شده بود. با اینهمه، هرکس او را میشناخت، قبل از هر چیز، او را با یک ویژگی به یاد میآورد: «خانوادهدوست».
زندگی سادهای که با «با هم بودن» معنا داشت
مهسا میگوید: «سهساله این خونه رو گرفتیم. تو این سه سال، همسایهها به چشم ندیدن من تنها جایی برم… هر جا میرفتیم، با هم بودیم. حتی برای خرید یه نون ساده هم یا خودش میرفت، یا میگفت صبر کن با هم بریم.» در خانه، هیچوقت خودش را مهمان کارهای روزمره نمیدانست. ظرف میشست، جارو میکشید، کمک میکرد خریدها را سرجایش بگذارد. وقتی مهسا از بوی وایتکس حالش بد میشد، سعید میگفت: «تو فقط برو کنار، این قسمت با من.» و خودش سرویس بهداشتی را تمیز میکرد. در تصمیمهای کوچک و بزرگ، از خرید لوازم ساده تا برنامهریزی مالی، میپرسید: «تو چی فکر میکنی؟» حقوقش را تا ریال آخر با مهسا در میان میگذاشت. میگفت: «باورت میشه برخی همکارام به خانمشون نمیگن چقدر حقوق میگیرن، اما من این طوری نیستم، این زندگی مشترکه، نه شریکیِ نصف و نیمه.»
بازگشت عجولانه از عروسی
اما نقطه اوج این قصه، تنها مهربانیهای روزمرهاش نیست؛ لحظهای است که آرامش عادی یک خانواده، سر یک خبر، واژگون شد. آن روز، برای عروسی دایی مهسا به شهرستان رفته بودند. موسیقی، خنده، لباسهای آراسته، بچههایی که بین صندلیها میدویدند. سعید در مرخصی بود، رسماً حق داشت چند روزی از شلوغی کار فاصله بگیرد. هیچچیز خبر از طوفانی که در راه بود نمیداد تا وقتی خبر حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی رسید. مهسا میگوید از همان لحظه، چهره سعید عوض شد؛ آرامش چشمهایش رنگ دیگری گرفت. «یهجور بیقراری تو رفتارش بود، هی میگفت باید برگردم. میگفتم دو روز دیگه، سه روز، میگفت نه، نمیتونم بمونم. باید کنار بچهها باشم.»در آن شرایط مرخصی انگار برای او معنی نداشت وقتی احساس میکرد جایش جای دیگری است. تصمیم گرفت همانجا، وسط شادی مجلس، میز را رها کند و راه تهران را پیش بگیرد. مهسا اصرار کرد تنها نرود. او و دخترشان هم همراهش برگشتند. اما مسیر برگشت، برای مهسا آرامش نیاورد؛ برعکس، انگار هر کیلومتری که به تهران نزدیکتر میشدند، دلش بیشتر از جا کنده میشد.«یه حس عجیبی داشتم، نه چیزی دیده بودم، نه خبری از حادثهای بود. فقط انگار ته دلم خالی شده بود. میگفتم انشاءالله چیزی نیست، ولی اون دللرزه ول نمیکرد.» تهران که رسیدند، هیچ نشانهای روی دیوارها نوشته نشده بود که این خداحافظی، آخرین خداحافظی است.

آخرین خداحافظی؛ همان جملهای که همیشه میگفت
سعید طبق معمول آماده شد که به محل کار برود. یک خداحافظی ساده، یک لبخند و بوسهای کوتاه و اینکه گفت: «نگران نباش، زود بر میگردم» و در خانه پشت سرش بسته شد. اما همان لحظه، مهسا میگوید دوباره همان لرزه مبهم سراغش آمد. «انگار یکی تو گوشم گفت اینبار فرق داره، اما من باز جدی نگرفتم.»بعد همهچیز سریعتر از آن رخ داد که ذهن کسی بتواند دنبال کند. حادثه. آوار. صدای آژیرها. تماسها، خبرها، رفتوآمدها. پیکر سعید، ساعتی پس از حادثه، توسط تیمهای اورژانس از زیر آوار بیرون کشیده شد. روایتهای ضدونقیضی که اول شنیده بودند؛ بعدها با گزارشها و اطلاعات دقیقتر اصلاح شد؛ او همانجا، همانوقت شربت شهادت را نوشیده بود. میگویند چهرهاش آرام بوده، انگار خوابیده بود و نشانی از اضطراب یا ترس نبود. اما قصه این خانه، تازه بعد از آن لحظه شروع شد. خانهای که تا دیروز پر از صدای خنده سه نفر بود، حالا به سکوتهای طولانی عادت کرده. لباسهایش هنوز در کمد، عطرش هنوز روی بعضی یقهها مانده است. با این وجود «لاوین» دختر پنجسالهشان، وسط این سکوت، دیگر آن کودک بیخیال چند ماه قبل نیست.

کودکی که هنوز معنی «برنگشتن» را نمیداند
او هنوز معنای «شهید» و «برنمیگردد» را خوب نمیداند. برایش «بابا» همان کسی است که شبها دستش را میگرفت و تا خوابیدن کنارش میماند. حالا در دل تاریکی، لحاف را تا زیر چانهاش بالا میکشد، صورتش را نصفه پشت بالش پنهان میکند و با صدایی که بیشتر شبیه التماس است تا سوال، میگوید: «بابا… تو رو خدا بیا… بابا، کِی میآیی؟» دیگر راضی نمیشود چراغها خاموش شوند. برق اتاق باید روشن بماند. درِ اتاق نیمهباز بماند. انگار مطمئن است اگر همهجا تاریک شود، بابا راه خانه را پیدا نمیکند.وسواس عجیبی به لباسهایش پیدا کرده؛ مرتب میگوید: «مامان این کثیفه، اینو دوست ندارم، اینو بنداز تو ماشین لباسشویی… همین الان، جلوی خودم.» لباس عوض میکند، چند دقیقه بعد دوباره از اول. گاهی وسط بازی، ناگهان میخزد روی تخت، به عکس آویزان روی دیوار خیره میشود و با همان زبان کودکانه میپرسد: «مامان… بابا آدم خوبا رو میبرن؟ یعنی بابا خوب بود که بردنش؟» این سوالها، برای دیگران شاید یک جمله ساده باشد؛ اما برای مهسا، هرکدام تکهای از دل است که کنده میشود.
چراغهایی که شبها برای پدر روشن میمانند
شبها، بیش از هر وقتی، خلأ سعید خودش را نشان میدهد. مهسا میگوید دیگر مثل قبل نیست. عصبی شده، زود از کوره در میرود، طاقت شلوغی ندارد. جمع فامیل برایش بهجای دلگرمی، یادآور جای خالی سعید است. ترجیح میدهد تنها باشد، در سکوت، کنار قابهای عکس؛ همانهایی که به جای حضور، تنها چیزی هستند که از او باقی مانده است. «گاهی فقط میشینم و عکسها رو نگاه میکنم. انگار از توی اون قابها باهام حرف میزنه.»دخترک هم یاد گرفته است شبها، قبل از خواب، با عکس پدرش حرف بزند. میان عروسکهایی که هر چقدر هم رنگی و نرم باشند، جای خالی آغوش پدر را پر نمیکنند، مهسا برایش قصه مرد آرام خانه را تعریف میکند؛ مردی که وقتی برق میرفت، دست کوچک دخترش را محکم میگرفت و میگفت: «نترس، من اینجام. خوشبختی تو برای من همه دنیاست.»
سوالی که دل مادر را میشکند
اینجای گفتوگو وقتی مهسا هر بار از خاطراتش میگوید، انگار همزمان دارد خودش را جمعوجور میکند و میپاشد. «سعید تو این دوازده، سیزده سال آشنایی، جز یه بار، هیچوقت از ته دل منو ناراحت نکرد. هیچوقت حس نکردم تنها هستم. همیشه میگفتم اگه همه دنیا برن، سعید هست…» و حالا، در همین خانه ساکت، باید نقش دو نفر را یکجا بازی کند:هم پناه دخترش باشد، هم پناه خودش؛ هم اشک کودک را پاک کند، هم بغض خودش را قورت دهد.گاهی شبها که دختر بالاخره بعد از بیخوابیهای طولانی خوابش میبرد، مهسا مینشیند کنارش، دست کوچک او را در دست میگیرد و از ته دل زمزمه میکند: «سعید… ببین… من دارم تلاش میکنم جای تو هم بمونم… ولی خیلی سخته بدون تو.»