تاریخ : 1405,دوشنبه 21 ارديبهشت15:00
کد خبر : 124860 - سرویس خبری : شهدا

روایت تکان‌دهنده مادر شهید قرارگاه خاتم از آخرین خواب پسرش



فاش نیوز - خانه پدری پاسدار شهید امیرحسین عباسی این بار میزبان دیداری صمیمی با خانواده او، در کنار مهدیه شادمانی دختر سپهبد شهید شادمانی و زکیه عبداللهیان نماینده رئیس مجلس بود؛ دیداری که با روایت مادر شهید و جمله‌ای که سال‌ها از گفتنش خودداری کرده بود، رنگ و بوی دیگری گرفت.

خبرگزاری فارس، در خانه که باز شد، نگاه ناخواسته به سمت دیوار روبه‌رو کشیده شد؛ جایی که قاب بزرگی از عکس پاسدار شهید امیرحسین عباسی از شهدای قرارگاه خاتم الانبیاء نصب شده بود. لبخند آرامش در قاب مانده بود و نور چراغ سقف روی شیشه قاب می‌افتاد؛ طوری که انگار خودش همان جا ایستاده و آمدن مهمان‌ها را تماشا می‌کند. پیش از آنکه گفت‌وگو شروع شود، حضور او در خانه حس می‌شد؛ حضوری که در فضای خانه جاری بود.

شباهتی که از قاب بیرون می‌زد

مادر، پدر و خواهر شهید به استقبال آمدند. مادر آرام سلام کرد و ما را به داخل راهنمایی کرد. در همان نگاه اول، شباهت عجیبی میان مادر و پسر در عکس دیده می‌شد؛ همان فرم صورت و همان آرامشی که در چهره نشسته بود. مادر وقتی کنار ما نشست، چند بار نگاهش به قاب عکس افتاد؛ انگار هنوز هم عادت دارد هرازگاهی با نگاه‌کردن به همان قاب، با پسرش حرف بزند.در این دیدار، مهدیه شادمانی، دختر سپهبد شهید علی شادمانی فرمانده شهید قرارگاه خاتم‌الانبیا نیز حضور داشت؛ حضوری که نوعی همدلی خاموش میان خانواده‌های شهدا ایجاد می‌کرد. همچنین زکیه عبداللهیان نیز به نمایندگی از مجلس شورای اسلامی و محمدباقر قالیباف در این دیدار همراهی می‌کرد.در میان جمع اما جای یک نفر خالی بود؛ امیرمحمد، تنها فرزند شهید که چند ماهی است شمع تولد یک‌سالگی‌اش را با پدرش فوت کرده بود. مادر امیرحسین توضیح داد که نوه‌اش کمی تب کرده و همراه مادرش به درمانگاه رفته است. هنوز گفت‌وگو به طور جدی شروع نشده بود که در خانه باز شد و امیرمحمد با چهره‌ای کمی خسته و تب‌دار وارد شد. مادر لحظه‌ای به او خیره ماند و آرام زیر لب گفت: «عین خودشه… دقیقاً خود امیرحسینه.»

رفاقتی میان مادر و پسر

چند دقیقه بعد، وقتی فضای خانه کمی آرام‌تر شد، مادر شروع کرد از پسرش حرف‌زدن. هنوز چند جمله بیشتر نگفته بود که اشک آرام از گوشه چشم‌هایش پایین آمد. تلاش می‌کرد صدایش را نگه دارد، اما هر بار که نام امیرحسین را می‌آورد، بغضش سنگین‌تر می‌شد. گاهی نگاه کوتاهی به همسرش می‌کرد، گاهی به امیرمحمد و گاهی به همان قاب عکس روی دیوار. می‌گفت رابطه‌اش با امیرحسین بیشتر شبیه دو دوست بوده تا مادر و پسر. «خیلی با هم حرف می‌زدیم. بیشتر رفیق بودیم.» اما وقتی به روزهای بعد از شهادت رسید، صدایش تغییر کرد؛ انگار دوباره همان روزها را زندگی می‌کند. کمی سکوت کرد، بعد آرام گفت که خودش تا هشت روز بعد از شهادت امیرحسین اصلاً متوجه اطرافش نبوده است. می‌گفت: «هیچی یادم نمیاد… فقط یادم هست مدام من را می‌بردن بهم سرم می‌زدن، هیچ‌کس نمی‌تونست آرومم کنه.»

روزهایی که دنیا خاموش شد

پدر شهید در سکوت به حرف‌هایش گوش می‌داد. مادر ادامه داد که در آن چند روز، نه زمان را می‌فهمیده، نه رفت‌وآمد آدم‌ها را. تنها چیزی که در ذهنش می‌چرخیده، نبودن امیرحسین بوده است. «انگار دنیا خاموش شده بود.» بعد از چند لحظه سکوت، گفت اتفاقی افتاد که کمی از آن بی‌قراری کم کرد؛ خوابی که هنوز هم وقتی تعریفش می‌کند، صورتش آرام‌تر می‌شود. مادر تعریف کرد شبی در همان روزهای سخت، در خواب دیده آسمان عجیبی باز شده است؛ آسمانی روشن، اما نه مثل نور خورشید. می‌گفت نوری نرم و آرام در فضا پخش شده بود و از میان آن نور، صدای امیرحسین را می‌شنیدم که می‌گفت: «مامان، من خوبم. نگران نباش.» مادر می‌گفت در همان خواب احساس کرده که پسرش در جایی آرام است؛ جایی که هیچ رنجی ندارد. حتی یادش مانده که در آن تصویر، پرنده‌ای سفید در آسمان می‌چرخیده و همه چیز حالت عجیبی از آرامش داشته است. وقتی از خواب بیدار شده، برای اولین‌بار بعد از چند روز توانسته کمی آرام‌تر نفس بکشد. «از اون شب یه کم حالم بهتر شد… فهمیدم پسرم آرامه.»گفت‌وگو کم‌کم به شب حادثه رسید. مادر گفت آن شب بی‌دلیل دل‌شوره داشته و مدام با خودش فکر می‌کرده که امیرحسین سحری خورده یا نه. هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که یکی از همکاران امیرحسین که در جمع حضور داشت، آرام توضیح داد: «حمله دقیقاً همون موقعی شد که سحری آورده بودند. هیچ‌کدوم‌مون فرصت نکردیم سحری بخوریم و سحری دست‌نخورده باقی ماند.»

فقط یک بار صورتش را ببینم

بعد از آن، روایت به لحظه‌ای رسید که خانواده از شهادت امیرحسین مطلع شده بودند. به آن‌ها گفته بودند اگر بخواهند پیکر را در معراج ببینند، باید چند روز صبر کنند. خانواده طاقت این انتظار را نداشتند و تصمیم گرفتند مراسم تشییع زودتر انجام شود. منتها مادر گفت دلش می‌خواست پیکر پسرش را ببیند. «گفتم فقط بذارید یه بار صورتشو ببینم.» در نهایت فقط برای لحظه‌ای کوتاه توانسته گوشه‌ای از صورت پسرش را ببیند؛ لحظه‌ای که هنوز هم وقتی تعریفش می‌کند، صدایش می‌لرزد.در میان صحبت‌ها، مادر به نکته عجیبی هم اشاره کرد. گفت امیرحسین پیش از شهادت، درباره محل دفنش و حتی نوشته روی سنگ مزار با همسرش صحبت کرده بود. «همه چی رو گفته بود… انگار می‌دونست.»

رضایتی که سال‌ها گفته نمی‌شد

اما پررنگ‌ترین بخش روایت، زمانی بود که مادر از روز تشییع حرف زد. می‌گفت جمعیت زیادی آمده بودند. او و پدر شهید هر دو کنار پیکر پسرشان راه می‌رفتند. در همان لحظه‌ها، ناگهان یکی از حرف‌های قدیمی امیرحسین در ذهنش زنده شده بود؛ جمله‌ای که بارها به مادر گفته بود: «مامان، باید ازم راضی باشی تا شهید بشم.» مادر گفت همیشه در جوابش می‌گفته: «نه، من راضی نمی‌شم.» اما همان روز تشییع، وقتی کنار پیکر پسرش راه می‌رفته، ناگهان خم شده و آرام با او حرف زده است؛ حرفی که سال‌ها از گفتنش فرار می‌کرده. می‌گفت: «بهش گفتم… امیرحسینم… مادر ازت راضیه پسرم.» در این لحظه دوباره اشک در چشمانش جمع شد و اتاق برای چند لحظه کاملاً ساکت شد؛ سکوتی که فقط با صدای نفس‌ها شکسته می‌شد.وقتی دیدار رو به پایان بود و از خانه بیرون می‌آمدیم، دوباره نگاهمان به همان قاب عکس بالای دیوار افتاد. همان لبخند آرام، همان نگاه مطمئن. حالا بعد از شنیدن روایت مادر، می‌شد فهمید چرا در این خانه، امیرحسین هنوز یک خاطره دور نیست. حضورش در حرف‌های مادر، در سکوت پدر و حتی در چهره امیرمحمد کوچک دیده می‌شد. برای همین وقتی در را پشت سرمان بستیم، حس می‌شد در این خانه چیزی تمام نشده است. انگار پسر این خانه هنوز همانجاست.