
فاش نیوز - امشب بعد از صحبت در یکی از میادین تهران، تا دم ماشین با مردم گپ میزدیم. خانمی میانسال و پرچمبهدوش، با فاصله ایستاده بود و نگاه میکرد. منتظر شد تا همه رفتند.
خلوت که شد، اظهار لطف کرد به پاورقی و بعد سویی از محله را با دست نشان داد و گفت «اونجا آلونک نشینه» و تعریف کرد که در آلونکی سی متری زندگی میکند و سقفش چکه میکند و دستس به هیچجا نمیرسد و سرطان دارد و پول درمان ندارد و...
همینطور که حرف میزد داشتم توی ذهنم راههای کمک به او را مرور میکردم. اینکه شمارهاش را بگیرم و بدهم به بچههای «خیرینه» یا «منهای فقر» یا شاید در فجازی اعلام کنم مخاطبان پول بریزند برای کمک به او یا... که یکدفعه گفت «اما با این وضع هر شب آمدهام اینجا، با همین پرچم» و رفت!
کمک نخواست اصلا. فقط خواست بدانم وضعش این است و هفتاد شب است که آمده.
او، یکی از جماعت «رانتی» به قول آن نیمچهجاسوس بود...
|| محمدرضا شهبازی