تاریخ : 1405,شنبه 02 خرداد15:37
کد خبر : 125045 - سرویس خبری : شهدا

آخرین گفته شهیداقتدار«دوستت دارم، خداحافظ»



فاش نیوز - «دوستت دارم، خداحافظ»؛ این آخرین جمله‌ای بود که مسعود، روی تخته وایت‌برد اتاق فاطمه نوشت و رفت. پدری که از ۴ فرزندش گذشت تا بچه‌های کشورش در آرامش باشند.

به‌محض اینکه جنگ شروع شد، خودش را سریع به خانه رساند تا ساکش را ببند و راهی مأموریت شود. ساعت حدود ۱۱ بود که به خانه رسید. بچه‌ها مدرسه بودند. مسعود به همسرش گفت: میشه ساکم را ببندی باید برم مأموریت. ای‌کاش بچه‌ها بودن می‌دیدمشون. یک‌دفعه در زدند و علی با همسایه زودتر از مدرسه برگشت. مسعود گفت: خدا رو شکر علی آمد. کاشکی فاطمه هم بود.

آخرین یادگاری «مسعود» برای فاطمه

مسعود به اتاق رفت و روی تخته وایت برد نوشت: فاطمه جان وقت نبود ببینمت. دوست دارم. خداحافظ. بعد رفت دوباره برگشت. دست همسرش را کشید و گفت: بیا بیا. از من یک فیلم بگیر برای فاطمه. فیلم چند دقیقه بیشتر نبود. انگار تمام دلتنگی‌های پدرانه‌اش را در همان چند دقیقه می‌خواست به دخترش منتقل کند. فیلم را که گرفت، خداحافظی کرد و رفت.
شهید مسعود پاک طینت از شهدای هوافضای کاشان است.شهیدی که با وجود اینکه متولد سال ۷۰ است، ۴ فرزند دارد که بزرگترینشان ۱۱ساله و کوچکترینشان ۱ سال و ۸ ماه دارد؛ فاطمه، محمد علی، محمد جواد و محمدهادی.

روایتی از شهید هوافضا و همراهانش

به گلزار شهدای دارالسلام کاشان که می‌رسیم، شلوغی مزار شهدای جنگ رمضان ناخودآگاه ما را به آن سمت می‌کشاند. اولین چیزی که به چشم می‌خورد، مزار ۸ شهید کنار هم است با محل شهادت و تاریخ شهادت یکسان. خانم جوانی سر یکی از مزارها نشسته و نوزادی در بغل دارد. خودش را خواهر شهید مسعود پاک طینت معرفی می‌کند. شهیدی که در هوافضا خدمت می‌کرد و در رسته‌ پهپاد بود و در آخرین مأموریتش در روز ۱۰ اسفندماه در حال دفاع از خاک کشور عزیزمان به شهادت رسید.

شهیدی که در تمام زمینه‌‌ها نخبه بود

منیره وقتی می‌خواهد از برادرش تعریف کند می‌گوید: من و مسعود اختلاف سنی خیلی کمی داشتیم. به‌خاطر همین خیلی با هم رفیق بودیم. در همه زمینه‌ای نخبه بود. از درس گرفته تا ورزش. در دانشگاه رجایی در رشته الکتروتکنیک مدرک کاردانی گرفت. بعد در دانشگاه امام حسین ادامه تحصیل داد.

مربی هاپکیدو و استاد شمشیر سان

مسعود در ورزش هم بی‌نظیر بود. در رشته هاپکیدو، هنرهای رزمی، دفاع شخصی، سلاح‌های لانچیکو، سانچیکو، شمشیر سان همه را در حد مربی‌گری آموزش دیده بود. از نوجوانی جزو نفرات اول مدرسه بود و در مدرسه استعدادهای درخشان درس می‌خواند. در همه چیز اول بود حالا هم از همه ما جلو زد و زودتر از همه ما به شهادت رسید.

کادوهای عیدی که زودتر از موعد به دست بچه‌ها رسید

آخرین باری که برادرم را دیدم جمعه بود و افطار منزل ما دعوت داشتند. وقتی وارد خانه‌مان شد، ۲ تا کادو دستش بود. بچه‌هایم را بغل کرد و کادوها را به بچه‌ها داد. گفت: این کادوها عیدی امسالشان است. زودتر گرفتم که روز اول عید بپوشند. آن شب پدرم می‌خواست جلسه قرآن برود به مسعود گفت: ببخشید من زودتر می‌روم. مسعود جواب داد: بابا شما من را حلال کن. برای من خیلی دعا کن. تا آخر شب خانه‌مان بودند. داداشم یک لباس خاکی‌رنگ پوشیده بود. شبیه لباس فرم محل کارش. مادرم قربان‌صدقه مسعود می‌رفت و می‌گفت: قربونت برم چقدر این لباس به تو میاد ولی نمی‌دانستیم که آخرین بار است که قد و بالای برادرم را نگاه می‌کنیم.

خودم در نیمه شعبان برای شهادتش دعا کردم... ولی

در خانه گاهی به شوخی از شهادت صحبت می‌کردیم ولی فکر نمی‌کردم برادرم به این زودی شهید شود. شاید دعای خودم هم بی‌اثر نبود. نیمه شعبان پارسال بود که به گلزار شهدا آمدم. به دلم افتاد که برای شهادت مسعود دعا کنم. به امام زمان(عج) گفتم: درست است که تولد شماست و ما باید به شما هدیه بدهیم ولی خواهش می‌کنم امروز شما به ما عیدی بدهید. داداشم خیلی شهادت را دوست دارد. دعا کنید رزقش شهادت باشد. آن روز برای شهادت برادرم دعا کردم ولی دلم نمی‌آمد به این زودی شهید شود چون بچه‌هایش خیلی کوچک هستند.

بعد از شهادتش فهمیدم کارش در پرتاب پهپاد است

مسعود واقعاً لیاقتش شهادت بود. تا قبل از شهادتش اصلاً نمی‌دانستیم چه سمتی دارد و چه درجه‌ای. هیچ‌کس از کارش هم خبر نداشت. من آدم احساساتی هستم. در جنگ ۱۲ روزه هر وقت بچه‌های هوافضا به سمت اسرائیل موشکی شلیک می‌کردند، هیجان‌زده می‌شدم و به شدت شادی می‌کردم. عجیب حس غرورملی داشتم. بعد از شهادتش تازه متوجه شدم که یکی از کسانی که در زمینه پهپادی نقش داشت، برادرم بود.
به همسرش می‌گفتم: اگر داداشم زنده بود، وقتی می‌دیدم که برادرم جزو بچه‌های هوافضا است و این‌گونه از کشور دفاع می‌کنند، خوشبخت‌ترین آدم‌ روی زمین بودم. برادرمدر کنار کار تخصصی خود، یکی از راویان اردوهای پیشرفت وامید بود. قرار بود هماهنگ کند که من هم برای دیدن روایت‌هایش از پیشرفت کشورمان بروم ولی به‌خاطر بارداریم خیلی حال خوبی نداشتم و نشد که بروم.

مسعود در شهادت از ما جلو زد

صحبت‌های منیره از برادرش هنوز تمام نشده ولی نوزادش بی‌قراری می‌کند و وقت رفتن است. از وقتی برادرش به شهادت رسیده، هر روز را لحظه‌شماری می‌کند تا به ۵ شنبه برسد. از ظهر دست بچه‌هایش را می‌گیرد و راهی گلزار شهدای دارالسلام می‌شود تا با برادرش دیداری تازه کرده و دل سبک کند.آخر صحبتش دوباره تکرار می‌کند که مسعود در همه کارهایش از ما جلو زد در شهادتش هم از همه ما جلوتر رفت.

منبع : خبرگزاری فارس