اینجا دزفول است؛ شهرِ ایستادن. شهری که در هشت سال دفاع مقدس، زیر بارش ۱۷۶ موشک، صدها راکت و هزاران گلوله توپ، ماندن را معنا کرد.
مریم صاحب محمدی نژاد
فاش نیوز - ظهرِ سرد ۲۰ دیماه ۱۳۶۵، هنوز سفره ناهار بهطور کامل پهن نشده بود که هفت عضو یک خانواده برای همیشه از زمین ناپدیدشدند.

چهارم خرداد روز دزفول است، روز پایداری و مقاومت یک شهر؛ دزفول را باید از میان دود و آتش شناخت؛ از میان دیوارهایی که زیر تازیانه موشکها ترک برداشتند اما خم نشدند. شهری که مقاومت در آن فقط یک واژه نبود، ریشهای بود دوانده در جان مردمانش؛ ریشهای که با خون پاک بیش از ۲۶۰۰ شهید آبیاری شد تا امروز به درختی سترگ بدل شود.اینجا دزفول است؛ شهرِ ایستادن. شهری که در هشت سال دفاع مقدس، زیر بارش ۱۷۶ موشک، صدها راکت و هزاران گلوله توپ، ماندن را معنا کرد. مردمانی که آوار را به جان خریدند اما ترک دیار نکردند که در دل ویرانی، چراغ خانهها را روشن نگه داشتند و از میان خاکسترها دوباره ساختند و مقاومتشان آنچنان سرلوحه شد که چهارمین روز خرداد به نام پایداری و ایستادگیشان نام گرفت.

دزفول، فقط شهری بر جغرافیای جنوب نیست؛ روایتی است از ایمان و غیرت.دزفول، بلدالصواریخ بود؛ شهری که در فهرست حملات دشمن همیشه در صدر قرار داشت. کوچههای تنگ و خانههای خشتیاش زخم موشکهای بلندبالا را بر تن دارند اما هنوز بوی زندگی میدهند. همین ایستادگی بود که امام راحل در خصوص دزفول اینگونه فرمایش کردند: دزفول دین خود را به اسلام ادا کرد.در هر کوچه و خیابان دزفول، روایتی از روزگار آتش و خون جا مانده است؛ قصه خانههایی که سقفشان زیر موشکها فروریخت و مادرانی که میان گرد و غبار، نام عزیزانشان را صدا زدند. شهری که آمار حملات دشمن فقط عدد نبود؛ هر عدد، خانوادهای بود که داغدار شد و هر موشک، قلبی را برای همیشه شکست. میان همین روایتها، نام خانوادهای به چشم میخورد که هفت ستارهاش یکجا به آسمان پر کشیدند.

خانم برزن، یکی از بازماندگان آن خانواده است؛ زنی که هنوز وقتی به ۲۰ دیماه ۱۳۶۵ میرسد، صدایش بوی اندوه میگیرد. روزی که برادر، خواهر و خواهرزادههایش در میان دود و آوار، آسمانی شدند.قصه را آرام و با مکثی سنگین آغاز میکند. گویی هنوز میان همان ظهر مانده است: "اذان ظهر تازه در شهر پیچیده بود. مادرم در خانه تنها بود و سجاده نمازش را پهن کرده بود که ناگهان صدای انفجار همهجا را لرزاند."موشک درست بر ورودی خانه فرود میآید. دیوارها فرو میریزند و گردِ آجرهای شکسته هوا را پُر میکند. مادر، مبهوت و هراسان، در انتهای خانه و کنار سجاده نماز از میان مرگ جان سالم به در میبرد؛ انگار دست تقدیر او را برای روایت آن روز نگه داشته بود.

فاطمه، خواهرش که در خانهای در خیابان پشتی زندگی میکرد، با شنیدن صدای انفجار، بیاختیار خود را به خانه پدری میرساند. کوچه پر از خاک و فریاد بوده و خانه دیگر شبیه خانه نیست. میان آن آوار و هراس، مادر را سالم بر سجاده نماز پیدا میکند؛ سجادهای که هنوز بوی نماز ظهر میداد اما خانه، بوی باروت و ویرانی گرفته بود.سنگینی آن لحظهها هنوز هم روی صدای خانم برزن نشسته است؛ میشود آن را از خشِ مدام گلویش فهمید، از مکثهایی که میان جملههایش قد میکشند؛ انگار هر بار که به آن ظهرِ خونین برمیگردد، دوباره از میان همان آوار عبور میکند.آرام ادامه میدهد: مادرم را به خانه خواهرم بردند. نماز عصرش را همانجا خواند. هنوز چند دقیقهای از پهن شدن سفره ناهار نگذشته بود که شوهر طاهره، خواهر دیگرم آمد تا مادر، خواهرم و بچهها را به شهرکی دورتر از مرکز شهر ببرد؛ جایی که خیال میکردند امنتر است.

نفسش را آهسته بیرون میدهد و ادامه میدهد: اما تنها نیامده بود. علیرضا، برادرم هم تازه از منطقه برگشته بود. همین که خبر موشکباران را شنیده بود، خودش را سراسیمه به خانه رسانده بود. وقتی از همسایهها ماجرا را فهمید، مستقیم به خانه خواهرم آمد.خانه، پر از اضطراب و شتاب بوده است. بچهها قد و نیمقد، هراسان میان دستهای بزرگترها جابهجا میشدند تا هرچه زودتر سوار ماشین شوند و از مهلکه دور شوند. علیرضا و شوهر خواهرش، یکییکی کودکان را به سمت خودرو میبردند؛ اما مرگ، انگار زودتر از آنان به در خانه رسیده بود."همان لحظه.." صدایش میلرزد، "موشک دوم درست به ورودی خانه اصابت کرد."
دیوارها فرومیریزند. صدای انفجار، فریادها و گرد و خاک همهچیز را در خود میبلعد. خانه در چشمبرهمزدنی به تلی از آوار تبدیل میشود و همه، زیر سقف فروریخته محبوس میشوند.تلخی خاطرات آرامآرام در گوشه چشمانش جمع میشود، اما هنوز لبخند کمرنگ و صبوری بر صورتش مانده است. با صدایی آرام میگوید: خواهرم فاطمه برزن، همراه با فرزندانش محمد، مریم، نادیا و نجمهِ شیرخواره، به شهادت رسیدند.
چند ثانیه سکوت میکند؛ سکوتی سنگینتر از همه واژهها. بعد ادامه میدهد: اما داغ ما همانجا تمام نشد. علیرضا، برادرم و شوهر خواهرم هم به قافله شهدا پیوستند.و خانهای که قرار بود پناه باشد، در یک ظهر زمستانی، به معراج هفت مسافر آسمانی تبدیل شد.فردای آن روز، خانم برزن راهی بهشتعلی دزفول میشود؛ همانجا که قرار بود هفت عزیزشان آرام بگیرند. اما میان قبرهای تازه و خاکهای نمخورده، جای مادر خالی بود. خبری از او نبود؛ نه میان شهدا و نه میان مجروحانی که خانواده سراغشان را گرفته بودند.پدر، خسته و مچاله از داغی که یکباره بر خانهشان فرود آمده بود، فقط یک جمله میگوید: "مادرت پودر شده. خبری از او نداریم."

همانجا بود که مرضیه درد خانوادههای شهدای گمنام را با تمام وجود لمس کرد؛ خانوادههایی که سالها میان امید و بیخبری سرگردان میماندند و تنها آرزویشان، نشانی از عزیزشان بود؛ حتی تکهای استخوان، حتی خبری کوتاه، تا دلشان از این جستوجوی بیپایان رها شود.سه روز تمام، کوچههای دزفول، بیمارستانهای شهر و سردخانهها را زیر پا گذاشتند؛ از بیمارستان صحرایی شمسآباد تا بیمارستان یازهرا و سردخانه شهیدآباد. اما هیچ نشانی از مادر پیدا نمیشد. در همان روزها، فرزند سهساله خواهرش نیز از شدت وحشت موشکباران، قدرت تکلمش را از دست داده بود و در سکوتی سنگین به اطراف خیره میشد.

او، آرام و با صدایی که گاهی میشکند، ادامه میدهد: مادرم یکبار در بیمارستان افشار به هوش آمده بود. هر دو پایش شکسته بود، مهرههای کمرش بیرون زده بودند، دندههایش از دو طرف شکسته و خم شده بود و صورتش پر از ترکش بود اما با همان حال، فقط نگران بچهها بود. مدام میپرسید بچهها کجان؟ بعد دوباره بیهوش میشد."آن روزها، بیمارستانها هم زیر آتش دشمن نفس میکشیدند. هر بار که حوالی بیمارستان افشار موشکی فرود میآمد، بیماران را با عجله به مراکز صحرایی منتقل میکردند. در میان آن همه مجروح جنگی و ازدحام درد و خون، مادر مرضیه جا مانده بود؛ زنی مجروح با استخوانهای شکسته که در سرمای دیماه، در اتاقی تاریک و بیپناه رها شده بود."زیر یک تخت پلاستیکی" مرضیه این جمله را آرام میگوید، انگار هنوز باورش برایش سخت است. "نه زیراندازی داشت، نه پتو حتی توان تکان خوردن هم نداشت."

مادر یک شبانهروز کامل را میان درد، سرما و ناله گذرانده بود. تا نزدیک غروب، یکی از نیروهای بیمارستان که برای جمع کردن تجهیزات وارد اتاق میشود، صدای ضعیف نالههایش را میشنود. همان صدا، مادر را دوباره به زندگی برمیگرداند و او را به بیمارستان یازهرا منتقل میکنند.اما آنجا هم قصه رنج ادامه داشت. پزشک بخش حضور نداشت و مادر را دوباره روی تختی پلاستیکی در اتاقی سرد رها میکنند؛ تنها پتویی رویش میاندازند تا شاید فردا پزشکی از راه برسد.او میگوید: من و محسن، برادرم، به بیمارستان یازهرا رفتیم. گفتند یک زن در بخش بستری است. رفتیم بالای سرش اول نشناختیمش.مکث میکند. اشک در چشمهایش حلقه میزند."خواستیم از اتاق بیرون برویم که صدای گریهاش را شنیدیم... همانجا فهمیدیم مادر است."انگار بعد از سه روز جستوجو، دنیا را دوباره به او برگردانده بودند. اشک شوق از چشمانش سرازیر میشود و ادامه میدهد: "مادر در همین سه روز، انگار چهل سال پیر شده بود. شکسته، نحیف، با صورتی پر از ترکش."

اما قصه خواهر و برادر، همیشه رنگ دیگری دارد؛ رنگی آمیخته به رفاقت، پناه و دلتنگی. همین است که وقتی خانم برزن به علیرضا میرسد، صدایش بیشتر میلرزد. انگار زخم فراق برادر، هنوز تازهترین زخم دلش باشد.آرام میگوید: همه فکر میکردیم علیرضا هنوز در دشتعباس و خط مقدم است. هیچکس خبر نداشت به دزفول برگشته. فقط مادرم او را دیده بود.مادر، بعد از یک هفته توانسته بود دوباره حرف بزند. همانوقت بود که قصه ظهر یخزده آن روز را برایشان تعریف کرد. سراغ علیرضا را گرفته و گفته بود: در ماشین، وقتی داشتند ما را به بیمارستان میبردند، علیرضا غرق در خون بود و سرش روی پای من افتاده بود.همان جمله کوتاه، مثل صاعقه بر جانشان نشست. آن لحظه فهمیدند قصه این خانه، هنوز یک گمشده دیگر هم دارد.

مرضیه ادامه میدهد: آن روزها برای پیدا کردن مادرم و کارهای تدفین خواهرم و بچهها مدام بین بیمارستان و گلزار شهدا در رفتوآمد بودیم. گوشه سالن معراج شهدا، پیکری مانده بود که میگفتند سربازی اهل اصفهان است و باید منتقلش کنند.اما بعد از شنیدن حرفهای مادر، دلش آرام نگرفته بود. سراسیمه خودش را به گلزار شهدا میرساند تا یکبار دیگر چهره آن پیکر را ببیند.وقتی کاور را کنار زدند... . مکث میکند. بغض راه گلویش را میبندد. "چهرهای جز علیرضا ندیدم."
چند لحظه سکوت میکند؛ سکوتی که سنگینی سالها دلتنگی را با خود دارد. بعد بغضش را فرو میدهد و با لبخندی کمرنگ میگوید: گریه ندارد! علیرضا به آرزویش رسیده بود.میگوید برادرش اهل قرآن بود؛ هر شب، تا چند صفحه قرآن نمیخواند، خوابش نمیبرد. بیشتر از همه سوره کهف را زمزمه میکرد و بعد مدتها در فکر فرو میرفت. شهادت، دورترین رؤیایش نبود آرزویی بود که با آن زندگی میکرد."حتی قبل از شهادتش خواب دیده بود به آسمان رفته و دیگر برنمیگردد."
اشکهایش را آرام از گوشه چشم پاک میکند و ادامه میدهد: یکبار برای مراسم تشییع شهدا به بهشتعلی رفته بودیم. علیرضا رفت داخل یکی از قبرهای آماده خوابید و با خنده گفت: میخواهم ببینم اندازهام میشود یا نه.لبخندی کوتاه روی صورتش مینشیند؛ لبخندی تلخ، از جنس دلتنگی. "دست تقدیر هم چند مزار آنطرفتر، قبری همقد و قواره خودش برایش کنار گذاشته بود."