
فاش نیوز - کسی که به گفته اطرافیان حتی سنگهای ریز نان سنگک را به نانوایی برمیگرداند که مبادا ذرهای مال غیر وارد زندگیاش شود، حتماً نوع برداشتش از دین و مسائلی چون حلال و حرام با امثال من متفاوت است. شهید حسینی تا این حد نسبت به چنین مسائلی ریزبین بود.

شهید حسینی چندمین فرزند خانواده بود؟ موقع شهادت چند سال داشت؟
احسان بچه سوم خانواده بود. قبل از ایشان برادر و خواهر بزرگترمان هستند و بعد احسان در سال ۱۳۶۶ متولد شد. شهید چهار سال از من بزرگتر بود و در زندگی خیلی چیزها از ایشان یاد گرفتم.
اتفاقاً سؤال بعدی من در همین مورد بود که در طول زندگیتان چه نکاتی را از برادر شهیدتان آموختید؟
احسان یک نگاه خاصی به زندگی داشت. حداقل در میان اطرافیانم به جرئت میتوانم بگویم که نوع نگاه شهید به مسائل مادی و معنوی تفاوتهایی با دیگران داشت. ایشان به دنبال شیرینی دین بود، یعنی همان حلاوتی که باعث میشود آدم به سمت سیر و سلوک معنوی کشیده شود. قصد من از این حرفها صرفاً تعریف و تمجید از برادرم نیست، بلکه ایشان برای من یک رفیق و یک معلم بود. من خیلی از مسائل مذهبی را در حشر و نشر با احسان یاد گرفتم و در وجودم ریشه دواند. یک مثال کوچک از شخصیت شهید بزنم؛ کسی که به گفته اطرافیان حتی سنگهای ریز نان سنگک را به نانوایی برمیگرداند که مبادا ذرهای مال غیروارد زندگیاش شود، حتماً نوع برداشتش از دین و مسائلی، چون حلال و حرام با امثال من متفاوت است.
تا این حد به چنین مسائلی ریزبین بود. من و احسان با هم هیئت میرفتیم و او به عنوان یک برادر بزرگتر، همراهیام میکرد تا در چنین فضایی قرار بگیرم و با اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام انس بگیرم. در واقع شناختم از اهل بیت (ع) از طریق همین هیئتهایی بود که همراه برادرم میرفتیم. این را عرض کنم که شهید تنها اهل رعایت ظاهر دین نبود. یعنی به اینکه سینهزنی بکند یا نمازی بخواند بسنده نمیکرد، بلکه در کنار انجام فرائض دینی و مذهبی، عمل هم داشت. هرچه پای منبرها یا نفس کشیدن در فضای هیئتها یاد میگرفت را در عمل هم پیاده میکرد. این عمل و انجام عملی مسائل دینی، الگوی من میشد. رفتارهایش و کردارهایش نشان میداد که در حرفش اخلاص دارد و صفا و بیریاییاش باعث میشد تا من که از او کوچکتر بودم، بیشتر جذب اینطور مسائل بشوم.
اثرات همنشینی با شهید را در زندگیتان نیز احساس کردهاید؟
بله، من در ازدواج و انتخاب همسرم هم از همان ملاکهایی استفاده کردم که شهید توصیه میکرد. شکر خدا ازدواج موفقی داشتم و میتوانم بگویم آرامشی که در زندگی دارم، به واسطه همین نگاه و آموختههایم است. احسان به من یاد داد که باید در کنار هر گفتار خوبی، عمل و کردار نیکی هم داشته باشیم. به زندگی عمیقتر نگاه کنیم و صرفاً متوجه مادیات نباشیم.
هیئت یا مسجد خاصی میرفتید؟
من الان چند سالی است که ساکن اسلامشهر در اطراف تهران هستم، ولی از کودکی تا همین اواخر، همراه احسان به هیئتی در منطقه دره گرم، محله خودمان در خرمآباد میرفتیم. خرمدره یک محلهای در شمال شهر خرمآباد است. حاجآقا رسول حسنوند یکی از دوستان یا بهتر بگویم مربی آقا احسان بود که به واسطه شهید، من نیز با آقای حسنوند مرتبط شدم و ایشان مثل یک مربی در پرورش روحی و معنوی ما تأثیرگذار بود.
رفاقت و رابطهای غیر از برادری بین شما و شهید هم وجود داشت؟
بله، اتفاقاً بعد از احسان، برادر دیگرمان محسن از من بزرگتر است و بعد از محسن من به دنیا آمدم. نمیدانم شاید گفتن این حرف درست نباشد، ولی احساس میکنم بین برادرها، من و احسان طور دیگری با هم رفاقت داشتیم. بعد از شهادتش هم من خیلی ضربه خوردم. تا همین الان که دو ماه از شهادتش میگذرد، حالت حزنی که با شنیدن خبر شهادت اخوی دچارش شدم، در وجودم حفظ شده است. جایگاه برادری خودش عالمی دارد، اما اگر کسی با برادرش رفیق باشد، این رفاقت درآمیختگی با حس برادری، خیلی محکم و قوی میشود.
گویا برادرتان از جانبازان جنگ ۱۲ روزه هم بودند؟
احسان خیلی آدم متواضعی بود و خیلی از مسائل را حتی به ما که خانوادهاش بودیم، نمیگفت. در همین جنگ تحمیلی سوم مجروح شده بود، اما، چون موجگرفتگی بود و آثار مجروحیتش در ظاهرش نمایان نبود، هیچ حرفی در این مورد به ما نگفته بود، ولی در جنگ ۱۲ روزه، مجروحیتش شدید بود و تا مدتی او را خانهنشین کرد. به پایش آتل بسته بودند که توان حرکتش را کم کرده بود. بعد از مدتی خودش آتل را از پایش درآورد تا بتواند دوباره به پادگان برگردد. در حالی که دکترها به او استراحت طولانیتری داده بودند، ولی خودش داوطلب شده بود که زودتر به محل خدمتش برود.
در جنگ تحمیلی سوم، وقتی که اخوی دچار موج انفجار شد، حرفی به ما و خصوصاً پدر و مادرمان نزد. شاید اگر والدینمان متوجه میشدند، دیگر اجازه نمیدادند به محل خدمتش برگردد.
پدرم همین الان هم خبر ندارد که احسان چند روز قبل از شهادت مجروح شده بود. با وجود مجروحیتی که داشت و از لحاظ پزشکی میتوانست مدت بیشتری در خانه بماند، ولی تصمیم گرفت به میدان برگردد و چند روز بعد هم به شهادت رسید. یک بار شهید به پدرمان گفته بود: «ما سالها آموزش دیدیم و حقوق گرفتیم برای اینکه در میدان جنگ آن چیزی را که بلد هستیم بروز بدهیم. نمیشود که موقع جنگ یا زمانی که به وجودمان نیاز هست، شانه خالی کنیم.»
مجروحیت دومی که داشت، چند روز قبل از شهادتش بود؟
زمان دقیق آن را نمیدانم. به ما در مورد موجگرفتگی حرفی نزده، اما میدانیم مدت کمی بعد از مجروحیتش به شهادت رسید. به نظرم دو یا سه روز قبل از شهادتش بود. وقتی احسان برای بار دوم مجروح میشود، به اخوی دیگرمان که از من کوچکتر است زنگ میزنند و از ایشان میخواهند پیش احسان برود و او را به بیمارستان ببرد. برادر کوچکترم یک انسان رازداری است و تا شهادت احسان چیزی به ما نگفته بود. بعد که احسان به شهادت رسید، از زبان برادر کوچکترم و دوستان شهید شنیدم که او مجروح شده بود.
زمان شهادت برادرتان چه روزی بود؟
روز ۱۹ اسفند که فردایش مصادف با سالروز شهادت مولی علی علیهالسلام بود، به شهادت رسید. یک شیعه معتقد بود و نهایتاً هم در شب شهادت مولایش شهید شد.
با توجه به شغلشان و شرایط جنگی، فکر شهادتش را کرده بودید؟
اگر شغلش نظامی هم نبود، روحیاتش طوری بود که احساس میکردیم به مرگ طبیعی از دنیا نمیرود. ایشان یک دوستی داشت به نام شهید ابوذر مرادیفرد که در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به شهادت رسید. احسان بارها به من گفته بود که هیچ آرزویی ندارم، جز اینکه به ابوذر ملحق شوم. من در آن موقع از این شهید (مرادیفرد) صرفاً یک اسم شنیده بودم و تصوری از ایشان نداشتم، ولی فضایلش را از زبان اخوی شنیده بودم. احسان بعد از شهادت ابوذر هر روز سر خاک دوست شهیدش میرفت و حتی وصیت کرده بود که اگر خودش هم شهید شد، او را کنار ابوذر دفن کنند. شهید مرادیفرد در قطعه شهدای دفاع مقدس دفن شده است. شهدای جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه را به سختی در آنجا دفن میکنند، چون فضای محدودی دارد. چند اتفاق دست به دست هم داد تا نهایتاً اخوی را در همانجایی که وصیت کرده بود، یعنی در کنار شهید ابوذر مرادیفرد دفن کردند. یک خوابی هم احسان دیده بود که ابوذر به او گفته بود به زودی میآیی کنار خودم. این خواب اندکی بعد با شهادت برادرم و دفن ایشان در کنار مزار شهید ابوذر مرادیفرد تعبیر شد.
شما ساکن اسلامشهر هستید و اخوی در خرمآباد بودند، آخرین بار کی ایشان را دیدید؟
دقیقاً ۲۵ روز قبل از شهادتش من برای شرکت در مراسم ختم یکی از آشناها به خرمآباد رفته بودم. میگفت باید چشممان به دهان حضرت آقا باشد تا ببینیم ایشان چه میگویند و مبادا ناامیدی و دلسردی را در خودمان تقویت کنیم.
خبر شهادتش را چطور شنیدید؟
اخوی کوچکترم با همسرم تماس گرفته و از ایشان خواسته بود به من بگوید. همسرم هم مرحله به مرحله خبر را به من داد. ابتدا گفت مجروح شده و بعد گفت که به شهادت رسیده است. وقتی که متوجه شهادتش شدم، خیلی درد کشیدم. الان این درد با من هست ولی شکلش تغییر کرده است. اول درد و غم بود. بعد به تعهد تبدیل شد؛ تعهد به راهی که رفته است، تعهد به توجه به فرزند شهید و تعهد به ارزشهایی که احسان جانش را در مسیر آن از دست داد. الان این حس و حال تبدیل به غبطه شده است. خیلی به حال اخوی غبطه میخورم و حسرت در دلم است که چرا از وجود او آنطور که باید استفاده نکردم.
فرزند شهید چند سال دارد؟
شهید یک فرزند پسر به نام محمدعلی دارد که الان دو سالش است. این بچه خیلی کوچک است، اما گاهی رو به آسمان میکند و اسم پدرش را صدا میزند. انگار که او را میبیند. به هر حال قسمت این بچه بود که در چنین سنی سایه پدر از سرش برود.
منبع: روزنامه جوان