تاریخ : 1405,شنبه 16 خرداد14:45
کد خبر : 125209 - سرویس خبری : مسائل و مشکلات ایثارگران

آنجا که کرامت انسانی در سکوت خاک می‌شود


آنجا که کرامت انسانی در سکوت خاک می‌شود

داود گودرزی

 فاش نیوز - شهردار محترم تهران، این نامه را نه با جوهر قلم که با اشک چشم و داغ دل می‌نویسم. هنوز یک روز بیشتر از رفتن برادرم نگذشته است؛ برادری جوان که نه فقط عضوی از خانواده که پاره‌ای از جانم بود. هنوز بوی خاک تازه از ذهنم نرفته و هنوز صدای آخرین وداع در گوشم می‌پیچد. در میان اندوهی که چون کوهی بر شانه‌هایم سنگینی می‌کند، راهی بهشت‌زهرا شدیم؛ جایی که باید مأمن آرامش سوگواران باشد، جایی که باید مرهمی بر زخم فقدان بگذارد، نه آنکه زخم تازه‌ای بر دل‌های شکسته بنشاند.
 اما آنچه دیدم، اندوه مرگ را با اندوهی دیگر درآمیخت. در سرزمینی که قرار است آخرین منزلگاه انسان‌ها باشد، صف‌های طولانی و فرساینده اداری پیش روی خانواده‌هایی قرار داشت که توان ایستادن نداشتند. مادرانی که قامتشان زیر بار مصیبت خم شده بود، چشم به صندلی‌هایی دوخته بودند که به‌اندازه کافی وجود نداشتند. مردمی که تا دیروز شهروند این شهر بودند و برای آبادانی آن زیسته بودند، امروز در واپسین بدرقه عزیزانشان میان ازدحام، سردرگمی و بی‌پناهی سرگردان بودند.
 وقتی به قطعه ۳۲۵، ردیف ۱۴۶ مکان دفن برادرم رسیدیم، صحنه‌ای تلخ‌تر پیش چشمانمان نقش بست. قبرهایی عمیق و تنگ، شبیه دخمه‌هایی تاریک و بی‌روح؛ گویی انسان، پس از یک‌عمر زندگی، باید در آخرین منزل نیز با تنگنا و بی‌مهری روبه‌رو شود. پیکر عزیزان را با دشواری و زحمت در دل این حفره‌های سه‌طبقه جای می‌دادند؛ صحنه‌ای که بیش از آنکه تداعی‌کننده آرامش باشد، یادآور غربت و تحقیر بود.
 سایه‌بان‌ها و صندلی‌هایی که هزینه‌شان از پیش‌پرداخت شده بود، آن‌قدر اندک بودند که هنوز اشک خانواده‌ای خشک نشده، برای متوفی بعدی با اصرار مأموران جابه‌جا می‌شدند و مداح، درحالی‌که خاک قبر هنوز آرام نگرفته بود، از خانواده‌ها می‌خواست محل را ترک کنند. مأموران برای تخلیه سایه‌بان‌ها با خانواده‌های داغ‌دار مشاجره می‌کردند. صداها در هم می‌پیچید، عجله بر فضا حاکم بود و احترام، گویی در میان آن همه شتاب، گم شده بود. آن هم لحظه‌ای که خانواده‌ها بیش از هر زمان دیگری به همدلی نیاز داشتند؛ اما سهمشان از این شهر، شتاب بود و بی‌حوصلگی، فریاد بود و بی‌تفاوتی.
 جناب آقای شهردار، کرامت انسانی کجاست؟
 آیا کرامت فقط واژه‌ای است که بر بنرهای اتوبان‌ها و اتوبوس‌های تازه‌خریداری‌شده می‌درخشد و در شعارها تکرار می‌شود؟ آیا کرامت تنها برای روزهای زندگی است و در واپسین ایستگاه حیات، زیر لایه‌های خاک دفن می‌شود؟ آیا شهروند تهرانی تا زمانی که نفس می‌کشد صاحب احترام است، اما هنگامی که چشم از جهان فرومی‌بندد، شأن و منزلتش نیز به خاک سپرده می‌شود؟
 کرامت یعنی مادری که از داغ فرزند می‌لرزد، زیر آفتاب بی‌پناه نماند. کرامت یعنی صندلی‌ای برای نشستن، سایبانی برای آرام‌گرفتن و فرصتی برای وداع. کرامت یعنی قبری درخور شأن انسان، نه دخمه‌ای تنگ و تحقیرکننده. کرامت یعنی خانواده‌ای که هنوز در ضربه فقدان است، برای چند دقیقه سکوت و آرامش مجبور به چانه‌زنی و مشاجره نشود. کرامت یعنی به یاد داشته باشیم این مردگان، تا همین دیروز، شهروندان همین شهر بودند؛ انسان‌هایی که با کار، مالیات، تلاش و امید، در ساختن این شهر سهم داشته‌اند.
 من نمی‌دانم مسئول مستقیم این وضعیت چه کسی است؛ اما می‌دانم که مسئولیت پاسداری از کرامت شهروندان تهران بر دوش شماست؛ چه در روزهای زندگی‌شان و چه در آخرین لحظه بدرقه‌شان.
 امروز صدای من تنها صدای یک برادر داغ‌دیده نیست. پژواک صدای هزاران خانواده‌ای است که در سال‌های گذشته، در سکوت و اندوه، همین رنج را تجربه کرده‌اند و بی‌آنکه شنیده شوند، از کنار آن گذشته‌اند.
 بهشت‌زهرا نباید بهشت رنج و تحقیر باشد. بهشت‌زهرا باید سرزمین آرامش باشد؛ جایی که اندوه، با احترام همراه شود؛ جایی که وداع، رنگ کرامت بگیرد؛ جایی که انسان، حتی پس از مرگ نیز حرمت خود را حفظ کند. امیدوارم این فریاد برخاسته از دل‌های سوخته، به گوش شما برسد و روزی فرابرسد که هیچ خانواده‌ای در سخت‌ترین لحظه زندگی خود، طعم بی‌احترامی و بی‌توجهی را نچشد. با آرزوی شهری که در مرگ نیز حرمت شهروندانش را پاس بدارد. برادری که هنوز بوی خاک تازه مزار برادرش را از خاطر نبرده است.

|| داود گودرزی