فاش نیوز - میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خواب درست و حسابی ندارم. دلم براش تنگ میشه.

_میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خواب درست و حسابی ندارم. دلم براش تنگ میشه.همه ساکت میشوند. سرم را پایین میاندازم تا اشک هایش را نبینم. سکوتش خیلی طول نمیکشد. _یه بار که بار و بندیل سفر بستیم و راهی تهران شدیم که بریم سر مزار علیرضا، توی جاده بَرّ و بیابون، ماشین پسرم خراب شد. به هرجا و هر کسی که فکر کنید زنگ زدیم. آدمای مختلف اومدن و رفتن و نفهمیدن عیب و ایراد این ماشین از کجاست.
نخ های سفید موهایش که کمی پیدا شده را با دست میدهد داخل و روسری اش را جلوتر میکشد. بعد هم چادرش را تا روی پیشانی جلو میآورد. حسابش از دستم در رفته که با وجود زنانه بودن مجلس، برای چندمین بار است که این کار را تکرار میکند. هربار با دقت به حرکت دست هایش نگاه میکنم. خیلی به دلم مینشیند.
_کلافه شده بودم. حالم بد بود، بدتر شد. مدت زیادی رو تو همون شرایط گذروندیم. صبرم تموم شد. مستأصل و درمونده شده بودم. زدم زیر گریه. دستامو گرفتم سمت آسمون.درست شبیه همان روز، میزند زیر گریه و نگاهش را میدوزد به سقف سفید خانه اش. انگار که دوباره خودش را آنجا دیده باشد، از اعماق وجود حرف های آن روزش را تکرار میکند: _گفتم علیرضا مامان! به خدا دیگه طاقتم تموم شده. وسط این بر و بیابون موندیم. من میخواستم زودتر بیام و به تو برسم. حالا چرا اینجوری شد؟ تو بگو چیکار کنم؟ پس کجا برم که بتونم تورو ببینم و باهات حرف بزنم؟
حرف هایش که تمام میشود، نگاهش را میچرخاند میان چشمان خیس ما. یک طور خاصی نگاهمان میکند.
_دو دقیقه نشد یه پارس سفید دیدم داره از دور میاد. هرچی نزدیکتر میومد سرعتش کمتر میشد. وقتی رسید بهمون درست جلوی ماشین ترمز کرد. یه پسر جوون بود. پیاده شد. خدا شاهده در حد اینکه یه دستی به ماشین زد. در عرض چند ثانیه این ماشین درست شد. دیگه تا لحظه ای که برگشتیم شیراز و جلوی خونه ترمز زدیم، این ماشین آخ نگفت.کمی روی صندلی جا به جا میشوم. هربار که از این دست خاطرات شهدا میشنوم، خودم را گم میکنم توی قاب عکس شهید. در عمق چشمانش. انگار که بخواهم، خودم را نشانش دهم و بگویم اگر راه دارد، من را هم ببین.