تاریخ : 1405,یکشنبه 24 خرداد16:03
کد خبر : 125357 - سرویس خبری : شهدا

روزی که آسمان نجف‌آباد برای خانم سردار گریست


روزی که آسمان نجف‌آباد برای خانم سردار گریست

وقتی خبر شهادت او در نجف‌آباد پیچید، انگار تمام شهر در گریه فرو رفت. مردمی که او می‌شناختند، آنهایی که او برای پلاک‌گذاریشان زحمت کشیده بود، آن کودکان پروانه‌ای و اوتیسمی که او از آنها حمایت می‌کرد، و آن مادری که همیشه با مهربانی ...

فاش نیوز - او که بیست و نه سال بود هیچ‌گاه از خدمت، پا پس نکشیده بود، با مانتوی سورمه‌ای اتوکشیده از خانه بیرون آمد. قبل از رفتن، مثل همیشه، روی پیشانی دختر کوچکش هستی، بوسه‌ای سرد و روی پیشانی پسرش، حسین، دعایی گرم فرود آورد.

هنوز بوی زرشک‌پلو و مرغ سرخ‌شده افطار در خانه مانده بود که خبری آمد و قلب شهر نجف‌آباد را لرزاند. خبری که  «سردار اعظم فرهمندی نجف‌آبادی» را از مردم شهر گرفت؛ بانویی که ۲۹ سال از عمرش را وقف امنیت و خدمت کرد و حالا، در حالی که هنوز گرمای دست‌هایش بر پوست دخترش «هستی» مانده بود، به یکی از ستون‌های خاکستری و سرد آوار تبدیل شده بود.

آخرین لحظات یک مأموریت معمولی
آن روز، هفدهم اسفند ۱۴۰۴، روزی مثل هر روز دیگر به نظر می‌رسید، اما بوی خواب و غبار جنگ در هوا می‌پیچید. اعظم، آن‌قدر‌ها که باید نگران نبود. او که بیست و نه سال بود هیچ‌گاه از خدمت، پا پس نکشیده بود. قبل از رفتن، مثل همیشه، روی پیشانی دختر کوچکش هستی، بوسه‌ای سرد و روی پیشانی پسرش، حسین، دعایی گرم فرود آورد. آیت‌الکرسی را زمزمه کرد و با این امید که شاید جنگ تمام شود، راهی ستاد شد.

او که همیشه دوست داشت گره‌ای از کار مردم باز کند، حتی در اوج هشدار‌های امنیتی و بمباران کوه‌های شمالی شهر توسط جنگنده‌های دشمن، فکر می‌کرد باید سر کار برود. پیامی برای همکارش فرستاد: «به پسرم بگویید نیاید ستاد.»، اما خودش رفت. رفت تا در آن اتاق کوچک با تابلوی «الله» بر دیوار، به مردم پاسخ دهد.

سکوت قبل از طوفان
ستاد راهور نجف‌آباد، جای همهمه‌ی رانندگان و پرونده‌های پلاک‌گذاری بود. اما آن صبح، سکوتی عجیب برقرار بود. انگار شهر نفس نمی‌کشید. اعظم، مثل همیشه، با آرامش در اتاقش نشسته بود. شاید به یاد روز‌هایی افتاده بود که معلم نهضت سوادآموزی در روستا‌های دورافتاده‌ فریدن بود، یا روزی که خبر قبولی‌اش در دانشگاه حقوق به مادرش داد و مادرش با آن گیس‌های سفید، ذوق‌زده بود. او که دخترکِ دانشجوی ادبیات بود، حالا فرمانده‌ای شده بود که دلش برای مادرش تنگ می‌شد و می‌خواست زانو به زانوی او بنشیند.

ناگهان، صدای اره‌برقیِ مرگبار جنگنده‌ها، سکوت را شکست. صدایی که سریع‌تر از خودِ جنگنده حرکت می‌کرد. انفجار. لرزش زمین. ریزش سقف؛ و سپس، تاریکی.

دو پا در دو دنیا
همزمان با فاجعه، سرهنگ اسدی، همسر شهید اعظم، در آستانۀ جنون بود. یک پایش در میان آوار‌های ستاد بود، جایی که پسرشان، حسین، با جیغ و فریاد «مادر، مادر» می‌گفت و دیوار‌ها را با دست خالی می‌شکافت. یک پای دیگرش در خانه بود، جایی که هستی، دختر ۸ ساله‌شان، تسبیح فیروزه‌ای مادرش را در آغوش گرفته بود و به رنگ تیله‌ای چشمانش خیره مانده بود. انگار مادر هنوز آنجا بود، هنوز دستش را گرفته بود، هنوز گفته بود: «هستی جان، دخترکم!»

خداحافظی با مادر همه‌ی کودکان
نیرو‌های امدادی با جان و دل وارد شدند. آجر به آجر، میلگرد به میلگرد، آهن به آهن را پس زدند تا پیکر ۲۲ شهید را از دل سنگ و خاک بیرون بکشند. پیکر سردار اعظم فرهمندی نجف‌آبادی، اولین بانوی شهید نظامی در این جنگ، با وقاری آمیخته با اندوه بی‌پایان بیرون آمد.

وقتی خبر شهادت او در نجف‌آباد پیچید، انگار تمام شهر در گریه فرو رفت. مردمی که او می‌شناختند، آنهایی که او برای پلاک‌گذاریشان زحمت کشیده بود، آن کودکان پروانه‌ای و اوتیسمی که او از آنها حمایت می‌کرد، و آن مادری که همیشه با مهربانی گوش می‌داد.

پیکر او در کنار مزار شهدای گمنام دفن شد. هستی، دختر خردسالش، زیر لب گفت: «فقط دیگه مادرِ من نیستی، مادرِ همه‌ی شهدای گمنامِ شهر شدی.»

سردار اعظم فرهمندی رفت، اما نامش بر لوح‌های تقدیر کودکان سرطانی، لوح‌های حافظ قرآن و لوح‌های حمایت از کودکان خاص، جاودانه شد. او رفت تا یادمان بماند که شهادت، تنها در میدان نبرد نیست؛ گاهی در میانه‌ی کار‌های روزمره، در میانه‌ی دغدغه‌ی مردم، و در میانه‌ی عشق به میهن، رخ می‌دهد.

نجف‌آباد آن شب با چشمانی خیس و قلبی شکسته، خداحافظی کرد با بانویی که مهربانی‌اش، از صدای آژیر جنگنده‌ها بلندتر بود.


منبع : دفاع‍‌پرس