تاریخ : 1405,چهارشنبه 27 خرداد13:27
کد خبر : 125412 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

آقای همسایه یک شبه فرمانده شد



فاش نیوز - قصه گمنامی پدر، به شهادتش کشید و افرادی که برای دلجویی منزل ما می‌آمدند بدون استثناء می‌گفتند مگر می‌شود، ما باورمان نمی‌شود که حاج علی فرمانده ارشد نظامی ایران باشد و کمتر کسی بداند.

خبرگزاری فارس: «الانم خانواده دوست است و خوش پوش؛ از ۱۵، ۱۶ سالگی شهره بود به خوش پوشی و هنوز هم اتوکشیده است....»؛ این جمله ازل حرف مهدیه بود، کلامی که تندی بعد از ادا شدن، اصلاح شد، «اتوکشیده و خوش پوش بود.»به گمانم خیلی تقلا می‌کرد از کول زمان بیفتد و کلامش را به گذشته گره نزند، پشت هم یا لااقل دو سه جمله یکباره گذرش به حال و افعال حال می‌افتد و تصور قامتش و لابد حس حضورش.عشق دختر و پدریست دیگر؛ بی‌چون و چرا سری از هم سوا دارند و نام پدر نه یکبار، هزار بار از زبان دخترش با عشقی که واژه و کلمه از پسش برنمی‌آمد، جاری می‌شد و زمان هم سِپر انداخته بود و در سیر و سلوک دیروز و امروز تاب می‌خورد و دم نمی‌زد.دختری که حتی با تحلیل‌های ریز و درشت و تحصیلات عالیه و نقش مادری و همسری‌اش هنوز هم حکم دختر کوچک حاج علی را داشت، دختری که با آب و تاب حرف و حدیثش را پیوند داد به توصیف علی آقای گمنام شادمانی.

استراتژیست گمنام دفاع ایران

«مهدیه شادمانی» در نخستین سالروز شهادت حاج علی، فرمانده ارشد نظامی ایران و فرمانده قرارگاه مرکزی خاتم، ریسه کلماتش را رساند به گمنامی؛ پدرم گمنام بود تا روزهای آخر زیستِ جهاد گونه‌اش هم گمنام ماند، آنقدری که به ندرت عکس خصوصا در حین کار و رزم به جا گذاشته، گاهی در دلم گلایه می‌کنم اما باز دوباره به تاسی از سیره و منش پدر آرام می‌گیرم و دل به دل رئوف با پیوست همیشگی تواضع‌اش می‌دهم.پدر، استراتژیست میدان با نبوغ مثال‌زدنی و البته الگویی در سبک زندگی بود تا جایی که مردمی بودن پر شالش بود و بین فرماندهی ارشد و مردم در کف خیابان خطی نداشت و سوا نمی‌شد.مصداق مردمی بودنش از سال‌های دور کنج ذهن ما خانه کرده و نمونه بارزش در دوران جنگ تحمیلی هشت ساله نمود داشت، وقتی پدر بین سال‌های ۶۳ تا ۶۵ به عنوان فرمانده سپاه و فرماندار پاوه منصوب شد، خانوادگی نقل مکان و در ساختمان مسکونی فرمانداری پاوه اسکان می‌کند.ساختمان فرمانداری آن وقت‌ها با شکل و شمایل دوران پهلوی و با امکانات آن زمان برقرار بود و پدرم به محض ورود در بخش اسکان، دَر سالن پذیرایی را می‌بندد و امکاناتی مثل ماشین لباسشویی را کنار می‌گذارد و در نهایت در دو اتاق با سه فرزند مستقر می‌شود.این تصمیم نه به خاطر اعتقاد به ریاضت و تحمل رنج بود، بلکه دوست داشت اگر خدمتی هم می‌کند در مسیر مردم و برای مردم و بدون کوچکترین تفاوت باشد و هم اینکه حساسیت خاصی بر مسائل بیت‌المال و حق‌الناس داشت.روش و منش زندگی شادمانی طور رشد کرده بود که هیچ وقت چیزی برای خودش نمی‌خواست، انگار وسعت نگاهش به وسعت مردم ایران گره خورده بود و حالش با حال مردم و در شرایط مردم خوب بود.

فرمانده هیچ وقت سازمانی نشد

باز هم گفتنی داشت از خصلت‌های خوب خدایی پدرش؛ پدر هیچ وقت در دوران خدمتش که خیلی از عمرش بود در خانه سازمانی زندگی نکرد، اگر با اجبار نبود از محافظ و راننده هم گریزان بود و تا حدی که امکان داشت دور از خانه از محافظ و راننده جدا می‌شد و درست مثل بقیه همسایه‌ها منزل می‌آمد.از تفاخر هم پرهیز می‌کرد و در مرام و مسلکش نبود، اصلا با تمام جان سعی می‌کرد همسایه و دوست و آشنایان دور از فرمانده بودنش مطلع نشوند و کسب و کارش را معمولی بدانند.این تا وقتی نمود داشت که در روز اول جنگ رمضان حضرت آقا حکم پدر را ابلاغ کردند، از همان روز جمعه پدر برای آشنایان و همسایه‌ها، فرمانده شد و تا بیش از آن به عنوان فرمانده راهبردی و عنصر مهم نظامی ایران پشت صحنه خدمت می‌کرد.قصه گمنامی پدر به شهادتش کشید و افرادی که برای دلجویی منزل ما می‌آمدند بدون استثناء می‌گفتند مگر می‌شود، ما باورمان نمی‌شود که حاج علی فرمانده ارشد نظامی ایران باشد و کمتر کسی بداند.این سیره دلی پدر بود و تا آخرین لحظات مثل یک آداب مقدس حفظش کرد، خانواده به خصوص مادرم برای انتخاب این روش و منش مادام به پدر افتخار می‌کردیم‌.زیست ساده پدر هم گفتنی است و یکی از ابعاد این زندگی ساده وقتی بود که اگر زمانش اضافه می‌ماند و کم نمی‌آمد، صرف سرگرمی نوه‌ها می‌شد، بعضی روزها عصرها که منزل می‌آمد، نوه‌ها را با خودش پارک می‌برد و کلی با این بچه‌ها وقت می‌گذراند و عشق می‌کرد.

آقای فرمانده اهل فاصله نبود

مهدیه بانو قطار جملاتش را به مهمترین ویژگی حاج علی مزین کرد و گفت؛ هر کاری که بین مردم و پدرم فاصله می‌انداخت، دور بود و پرهیز می‌شد؛ دلش با هیچ منطق و استدلالی رضا نمی‌داد کاری انجام دهد که بین او و مردم فاصله بسازد.اگر هم گاهی ما انتقاد یا سوال می‌کردیم، با یک لبخند ملیح و از سر دوست داشتن گوشزد می‌کرد که خودمان را درگیر مادیات نکنیم؛ بعد هم می‌گفت من و امثال من راهی دیگری را انتخاب کردیم و انگار راهشان خیلی روشن بود بیشتر از تصورات من.تا اینکه به فیض شهادت نایل آمد و جلوه زیبای راهی که انتخاب کرده بود پیش چشمم عیان شد؛ پدرم مظلومانه در معرکه جنگ ۱۲ روزه به دست دشمن شقی شهید و در معراج شهدا نمادی از ایستادگی و راست قامتی برای ایران و برای من شد.تصویر پدر در معراج، تصویر سروی بود که انگار ایستاده فدای ایران شده و سربلند به مسلخ عشق رفته؛ تصویری که در حین آرامی پاسخگو هم بود به همه سوالات و دغدغه‌ها و انتقادهایم.طوری که مردم‌داری پدر را مثل یک هدیه گرفتم و تمام تلاشم را بعد از شهادتش به خرج دادم تا مردم‌دار باشم و پیرو سیره پدر.

راه‌بلد قلب

دختر خوش صحبت حاج علی این بار با ذوق و شوق بیشتر از پدر گفت و لبش قوس گرفت و دلش غنج ‌رفت؛ پدر در خانه فرمانده نظامی نبود و چارچوب‌های عاطفی قوی داشت به انضمام روحیه تعاون و همراهی و همکاری، از شستن ظرف تا پاک کردن سبزی دوش به دوش مادر بود با تمام آمدو شدهای گاه به گاهش.در ماموریت‌ها، در گرما و سرما و مشغله‌های بی‌حد و حصر به هیچ وجه یادش نمی‌رفت که تولد دخترش چه روزی است، تبریک می‌گفت ولو با یک پیامک.تبریک روز معلم به مادر را در مسیر خیلی دور هم فراموش نمی‌کرد، از راه دور با ارسال یک پیامک محبت به خانواده را همیشه کنج ذهنش داشت، البته مدیریت هم دیوار به دیوار کار سنگین ۵ صبحی تا ۷، ۸ عصری انجام می‌داد و پیامک یادآوری برای ما می‌فرستاد که تبریک به مادر را از یاد نبریم.از همه چیز قشنگ‌تر جایی بود که پیام‌های پدر خشک و خالی نبود، حس زیبای دوست داشتنش در کلماتش جریان داشت و با گل و قلب این تصویر پر احساس را تزیین می‌کرد.ارتباط قوی با خانواده و خانواده دوستی پدر تا جایی بود که روزهای ماموریت زنگ می‌زد و تاکید می‌کرد امروز پارک طاها، کوچکترین نوه خانواده و پسر من از قلم نیفتد؛ برای پدر، خانواده در کنار کار و مشغله و مانور اولویت داشت.دورهمی هم از مصداق علایقش بود، اگر دست می‌داد و حضور داشت به مناسبت‌های مختلف خانواده را دورهم جمع می‌کرد و لذت می‌برد.

شهادت پایان فرمانده نیست

فال خاطرات مهدیه باز به صفحه معراج افتاد؛ قصه مهر و محبت آقای فرمانده باز هم در معراج شهدا نمود پیدا کرد، روز وداع نمی‌دانستم طاهای چهار ساله و محبوب دل پدربزرگ را به معراج ببرم یا خیر؟از طرفی نگران تصویر مقتدر و ایستاده پدر بودم که در ذهن طاها خراب نشود از طرفی دلواپس بی‌تابی طاها و مدیریت شرایط؛ با این حال دل به دریا زدم و با پسرم رفتیم معراج.اولین حسی که بعد از دیدار به چشممان آمد، آرامش پدر بود؛ خیلی آرام طوری که هیچ وقت چهره پدرم را تا این اندازه بدون دغدغه و آرام ندیده بودم. طاها هم اولین سوالی که پرسید این بود «مامان چرا پدرجون مجسمه شده و توی این جعبه مخصوص آمده؟»بعد دوباره بالای سر پدر رفت و صحبت کرد و پشت هم از پدربزرگش پرسید؛ «پدرجون چرا مجسمه شدی؟»این تصویر در ذهن طاها جا ماند و حالا بعد از یک سال از تاریخ شهادت؛ هنوز طاها پدرجون را داخل یک جعبه نقاشی می‌کند در کنار پرچم ایران. وقتی هم سوال می‌کنیم خیلی خوب به یاد دارد و می‌گوید عکس پدرجون را در معراج کشیدم.تمام تصویرسازی این بچه از پدربزرگش در معراج جان گرفت و حتما به خاطر مهر و مودت بی‌اندازه پدر به بچه‌ها بوده که تا این حد تصویر شهادتش در یادشان جا مانده.

پی‌نوشت: سپهبد شهید علی شادمانی؛ فرمانده قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیاء(ص) در پی حملات متجاوزانه رژیم جعلی اسرائیل به ایران در جنگ ۱۲ روزه به درجه رفیع شهادت نائل آمد و ماندگار شد.