تاریخ : 1405,چهارشنبه 27 خرداد15:16
کد خبر : 125423 - سرویس خبری :

سیدعلی؛ سردار سلیمانیِ ۴ساله ایرانیان؛ از عید قربان تا محرم



ببینید| سیدعلی؛ سردار سلیمانیِ 4ساله ایرانیان؛ از عید قربان تا محرم

فاش نیوز - عید قربان شمع‌ها را فوت کرد و کیک تولد 4سالگی‌اش را برید، 8 روز بعد قربانی شده بود...، شهید شد و به محرم رسید!

خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده ـ هم شیرین‌زبان بود و هم موفرفری و گوگولی، عزیزدردانه‌ی همه بود، از مامان فهیمه و بابامصطفی و ریحانه‌سادات و فاطمه‌سادات بگیر تا بابابزرگ‌ها و مامان‌بزرگ‌هایش.

یک قُلدری ریز و ظریف و دلچسب هم توی رفتار و گفتارش بود، نه برای هم‌سن‌و‌سالان و خواهرهای بزرگش که!... یک‌جور قیافه‌گرفتن و قلدری برای دشمنان ایران و دشمنان بچه‌های هم‌قدش.

از وقتی راه‌رفتن یاد گرفته و زبان، باز کرده بود و توی راه‌پیمایی‌ها، بغلِ بابا پرچم دست می‌گرفت، فهمیده بود که ایران یک دشمن بدجنس و بدذات دارد به‌نام اسرائیل؛ اسرائیلی که دشمن بچه‌هاست؛ بچه‌های ایران و غزه و لبنان و...، سینه سپر می‌کرد و پرچمش را بالا می‌برد و در هوا می‌چرخاند و می‌گفت که یک روز اسرائیل را نابود می‌کند.

دلش برای بچه‌های غزه می‌سوخت، تصاویرشان را که آواره و گرسنه و خونین و غبارآلود از صفحه تلویزیون می‌دید، بغض می‌کرد و اشک دانه دانه روی گونه‌هایش می‌غلتید.

از اسرائیل متنفر بود و این تنفر نه به‌اندازه قدِ کوچکش، که اندازه دل بزرگش بود.

عاشق تفنگ‌بازی بود، تفنگش را که برمی‌داشت، می‌گفت: «حالا وقت جنگ با اسرائیل است...، آمده‌ام که نابودت کنم...».

آن‌قدر حرفِ حاج قاسم توی خانه بود، که او هم عاشق حاجی شده بود، توی خانه طوری راه می‌رفت و حرف می‌زد که مثلاً سردار سلیمانی است، دلش می‌خواست مثل حاج قاسم بزرگ بشود، لباس نظامی بپوشد و به جنگ با اسرائیل برود.

مادربزرگ هم که شیرین‌بازی‌های مغزبادامش را می‌دید،‌ حاج قاسم صدایش می‌کرد. سیدعلی، حاج قاسمِ خانم عزیزی شده بود.

سیدعلیِ 4ساله برای خودش مردی شده بود. سیدعلی فقط «مغزبادامِ» مامان‌بزرگ‌ها و بابابزرگ‌هایش نبود، یک سردار سلیمانی کوچک بود که چشم دیدن رژیم‌ اشغالگر صهیونیستیِ بچه‌کش را نداشت.

آن روز صبح؛ صبح روز یکشنبه؛ 25 خرداد، وقتی که بابابزرگ، یعنی آقای ساداتی‌ارمکی دست همسرش؛ خانم عزیزی را گرفت و روی مبل نشاند و یکی یکی اسم بچه‌ها را می‌آورد که: «سیدمصطفی شهید شده...، فهیمه‌جان هم...، ریحانه‌سادات و فاطمه‌سادات هم شهید شده‌اند...»، پیش از آنکه بابابزرگ اسم سیدعلی را بیاورد، خانم عزیزی پیش‌دستی کرده و پرسیده بود: «سردار سلیمانی من هم شهید شده؟!...»، و جواب شنیده بود که او هم شهید شده است!

حاج قاسمِ مادربزرگ شهید شده بود، درست مثل سردار سلیمانیِ ایرانیان!... ارباً اربا...

سردار سلیمانیِ خانواده ساداتی‌ارمکی‌ها پیکرش سالم نبود؛ اصلاً پیکری نبود؛ چند تکه گوشت لهیده بود که از روی آزمایش ژنتیک (دی‌ان‌ای) شناسایی شد.

سیدعلی دو تکه بیشتر نبود، آن‌قدر که وقتی مامان‌بزرگ توی معراج مغزبادامش را بغل گرفت که لالایی بخواند درِ گوشش، از سبکی تابوت فهمید که چیزی از سردار چهارساله‌شان باقی نمانده است!...

حالا مامان‌بزرگ یعنی مامانِ بابامصطفی مانده و خاطرات سردارِ شجاع 4 ساله‌اش.

البته حالا دیگر 5ساله شده، همین هفته پیش سالگرد تولدش بود؛ 18 خرداد، برایش توی قطعه 42 گلزار شهدا جشن تولد گرفتند؛ یک جشن باشکوه با حضور میهمانان شهید خردسال و فرشته‌های آسمان و کلی بادکنک آبی و یک کیک آبی‌رنگ که تصویر سیدعلی روی آن نشسته بود و انگار خودش دورتادور کیکش را با درخت و خورشید و ابر نقاشی کشیده بود.

سردارِ کوچک خانواده ساداتی‌ارمکی‌ها حالا یک‌سالی هست که با مامان‌فهیمه و بابامصطفی و خواهرانش ریحانه‌سادات و فاطمه‌سادات و بابابزرگ حمید و مامان‌بزرگ ربابه، رفته توی آسمان، از همان شامگاه 24 خرداد سالِ گذشته، وقتی رژیمِ کودک‌کشِ صهیونی خانه‌شان را بمباران کرد تا بابامصطفای دانشمندش را بکشد، اما همه را کشت!

سیدعلی حالا رفته آن بالاها، پیش ابرها...، اصلاً شاید «آسمان»، هدیه تولدش بوده که فرشته‌ها از طرف سردار سلیمانیِ ایران برایش آورده بودند؛ آخر چند روز پیش از شهادت،  شمع 4سالگی‌اش را فوت کرده بود و کسی چه می‌داند که چه آرزویی کرده بود!...

آن روز؛ روز عید قربان بود؛ جمعه بود؛ همه میهمان بابابزرگ بودند و قرار بود علی کوچولو را دو روز زودتر خوشحال کنند و تولدش را به‌جای یکشنبه 18 خرداد، دو روز زودتر؛ روز تعطیلِ جمعه بگیرند.

خاله‌فاطمه رفته بود برایش کیک تولد بخرد، کیک‌ها همه شکل گوسفند بود، آخر عید قربان بود و کیک‌های این‌شکلی طرفدار داشت، خاله با خودش گفت: «چه ایرادی دارد. شاید بهتر هم باشد و با این کیک، یک تولد خیلی خاص توی ذهن علی بماند و بعدها هروقت عکس و فیلم‌هایش را دید، کلی حال کند و بخندند و خوشحال بشود.»

جنگ تحمیلی 12 روزه رژیم صهیونیستی علیه ایران , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , سید مصطفی ساداتی ارمکی , غدیر خم | عید غدیر خم , عید قربان , محرم 1404 , محرم , شهید , حسینیه تسنیم ,

اما بعدی در کار نبود...، سیدعلی خودش قربانی شده بود، 8 روز بعد؛ شامگاه عید غدیر؛ وقتی که رژیمِ وحشیِ کودک‌کش، خانه بابابزرگ حمید را بمباران کرد و بابابزرگ‌حمید و مامان‌بزرگ‌ربابه و مامان‌فهیمه و بابامصطفی و ریحانه‌سادات و فاطمه‌سادات و سیدعلی همگی با هم به آسمان رفتند.

سردارِ کوچکِ خانواده ساداتی‌ها مثل سردار سلیمانی‌ِ ایرانی‌ها ارباً اربا شد؛ مثل سرداران سپاه سیدالشهدا...

آن‌موقع جنگِ 12روزه بود و تکه‌های کوچک به‌جای‌مانده از سیدعلی ماند تا جنگ تمام شود و محرم برسد.

سردارِ کوچکِ ایران با خانواده پرپرش به کاروان محرم رسید...، تشییع شد و حالا هر محرم بوی سیدعلی و خانواده شهیدِساداتی‌ها را می‌دهد؛ بوی شهدای وطن را...

بیشتر بخوانید

 

جشن تولد 4سالگی شهید سیدعلی ساداتی

 

 

 

شهیدسیدعلی سوره توحید می‌خواند

 

 

 

لحظاتی از بازی شهیدسیدعلی در جمع هم‌سن‌وسالانش

جنگ تحمیلی 12 روزه رژیم صهیونیستی علیه ایران , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , سید مصطفی ساداتی ارمکی , غدیر خم | عید غدیر خم , عید قربان , محرم 1404 , محرم , شهید , حسینیه تسنیم ,

جنگ تحمیلی 12 روزه رژیم صهیونیستی علیه ایران , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , سید مصطفی ساداتی ارمکی , غدیر خم | عید غدیر خم , عید قربان , محرم 1404 , محرم , شهید , حسینیه تسنیم ,