
فاش نیوز - دیدار این هفته جامعه قرآنی تهران با شهدای قرآنی اختصاص پیدا کرد به شهید محمدتقی عباسی؛ شهید قاری و مداحی که با عرق جبین دنبال روزی حلال بود و به عنوان بسیجی، همواره در صحنه دفاع از حرم جمهوری اسلامی حاضر بود.

دیدار با خانواده شهید محمدتقی عباسی
در این دیدار، رحیم قربانی مسئول فرهنگسرای قرآن با همراهی جمعی از اساتید، فعالان و قاریان قرآن در منزل کوچک اما نورانی این شهید حضور یافتند و ضمن گفتوگو با پسر این شهید، از کم و کیف فعالیتها و احوالات شهید محمدتقی عباسی آگاه شدند.
مجلس به زینت تلاوت آیات قرآن آراسته شد و پایان دیدار هم با روضه حضرت اباعبدالله الحسین(ع) برکت گرفت، چرا که این همنشینی در ماه محرم اتفاق افتاد.
شهیدی که با وجود تحصیلات ابتدایی، مداح و قاری بود. «ابوالفضل عباسی» پسر کوچکتر این شهید که در این دیدار حضور داشت، زمانی که درباره پدر و فعالیتهای قرآنی او سخن میگفت، به موضوع حافظ قرآن بودن خود نیز اشاره کرد.
خانهای کوچک
این خانه کوچک است، آنقدر کوچک که باید بیایی و ببینی، اما ساکنان آن آنقدر بزرگ هستند که بزرگیشان قابل وصف نیست. مردی در این خانه زیست کرده که با سواد پنجم ابتدایی و کارگری و کار با پیک موتوری و تعمیر موتور، لقمههای حلالی گرد هم آورده تا بنایی باشد برای زندگانی همسر و دو فرزندش. مردی که مداح اهل بیت و قاری قرآن بود و یکی از امور جاری هفتهاش، روضه هفتگی و جلسه قرآن بود. همه این بزرگی در همین خانه کوچک رقم خورده و حالا قهرمان قصه ما آسمانی شده است. کسی چه میداند، وسعت خانه آخرتش چقدر است؟ وسعتی که بهواسطه معامله با خدا گستردهتر شده و حالا او شهید است.
همسر این شهید پسرانش را حافظ قرآن بار آورده و همه پا به رکاب دفاع از حرم جمهوری اسلامی ایران هستند.
از تمام بحثها و موضوعات بگذریم و برویم سراغ صحبتهای پسر شهید. ابوالفضل عباسی، فرزند کوچک شهید میگوید: پدرم در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۴۰۱ در حال آماده شدن برای تحویل تور ایست و بازرسی و برگشت به خانه بود که یک پهپاد اسرائیلی در محدوده خیابان پیروزی، چهارراه پیچک (که محل تور ایست و بازرسی بسیج بوده) به ایشان حمله کرد. یک راکت ساچمهای شلیک شد که ترکش زیادی داشت و ایشان زخمی شدند و بعد از انتقال به بیمارستان، صبح روز بعد به شهادت رسیدند. سنشان حدود ۵۳ سال بود. شغلشان آزاد بود و با افتخار مدال بسیجی را هم به سینه داشتند.
وی در خصوص این ماجرا ادامه داد: من هنوز به ماموریت اعزام نشده بودم و در خانه بودم. در واقع مادرم از من آزمون حفظ قرآن میگرفت و من مشغول ارائه به محضر مادرم بودم که فرمانده گروهان با من تماس گرفت و گفت: "برای پدرت اتفاقی افتاده، تصادف کرده، سریع خودت را برسان." وقتی رسیدم، آمبولانس ایشان را برده بود. در بیمارستان هم به شهادت رسیدند.
ابوالفضل ادامه داد: بعد از شهادت، چون پدرم شهرستان خودش را خیلی دوست داشت، به همین دلیل تصمیم گرفتیم در گلزار شهدای شهرستان اردستان به خاک سپرده شود.
وی ادامه داد: از طفولیت خیلی به مسیر الهی علاقه داشت. اول با اذانگویی و مکبری شروع کرد، بعد وارد تعزیهخوانی شد و سپس به مداحی و قرائت و ترتیل قرآن روی آورد. تحصیلاتش پنجم ابتدایی بود. از حدود ۲۰ تا ۲۵ سالگی به تهران آمد. ابتدا شغلشان موتورسازی بود، اما بعد مشغول به کار پیک موتوری شد. پدرم به قاریانی مثل منشاوری و عبدالباسط علاقه داشت و نوار و صوت قرائت آنها را گوش میکرد و در جلسات قرآن ارائه میداد.
این فرزند شهید افزود: پدر حدود ۱۵ تا ۲۰ سال پیش با چند دوست قرآنی، جلسهای راه انداختند. ابتدا سه چهار نفر بودند، اما الان تقریباً ۳۰ تا ۴۰ قاری خوب در آن شرکت میکنند که همه مثل خود پدر کمسواد بودند و در این جلسه قرآن خواندن را آموختند و به سطح قرائت رسیدند. پدرم خودشان تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده بودند.
وی با اشاره به اینکه موفق به حفظ قرآن شده است، افزود: مشوق اصلی خود پدرم بود و مادرم این امر را پیگیری میکرد. خیلی دوست داشت که من حافظ قرآن بشوم. از کلاس سوم شروع کردم و حفظ را به پایان رساندم.
ابوالفضل عباسی ادامه داد: به نظرم اخلاص و بیریایی در کارها، ویژگی خاص پدرم بود. حتی در قرآن خواندن و مداحی، بسیار خالصانه عمل میکرد. برای دیده شدن نمیخواند. گاهی میشد که گل کار مداحی و فراز مهم قرائت را به دیگران میداد. کلاً خیلی خالص و گمنام بود. اصلاً اهل خودنمایی نبود. همیشه به اهل بیت و قرآن اهمیت میداد و ذکر اصلی دعاهایش همیشه این بود "خدایا عاقبت ما را ختم به شهادت کن." یک نکته دیگر هم در زندگیاش خیلی مشهود بود: با توجه به شغلی که داشت، اهل دقت در حلال و حرام لقمه بود.»
محفل قرآنی و شهدایی ما این بار نقطه پایانش از مسیر روضه گذشت؛ روضهای پربار در خانهای کوچک و نورانی.