
دفاعپرس، سرلشکر پاسدار شهید علی هاشمی در ۱۰ دیماه سال ۱۳۴۰ در شهر اهواز به دنیا آمد. او در ۱۷ سالگی وارد مبارزات انقلاب شد و در ۱۹ سالگی فرمانده شد.

در ۲۱ سالگی فرماندهی چند تیپ را بر عهده گرفت، در ۲۷ سالگی، در ۴ تیرماه سال ۱۳۶۷ در جزیره مجنون به شهادت رسید و ۲۲ سال بعد، پیکرش در نزدیکی محل استقرار قرارگاه فرماندهی سپاه ششم پیدا شد. در آن زمان محسن رضایی برای اولین بار اعلام کرد علی هاشمی فرمانده قرارگاه فوق سری نصرت بوده است.
سرانجام در روز ۱۹ اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۹ پیکر علی هاشمی تفحص شد. پیکر مطهر سردار هور همراه با شهیدان دیگری از سالهای دفاع مقدس روز ۲۴ اردیبهشتماه سال ۱۳۸۹، از محل نماز جمعه تهران تشییع شد و سپس پیکر مطهرش در گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.
خادم مسجد / راوی مادر شهید
بعد از ازدواج به اهواز آمدیم. علی فرزند اول ما بود که در شهریور ۱۳۴۰ در خانهای در محله عامری اهواز و در همسایگی علی بن مهزیار در طلوع آفتاب به دنیا آمد. نامش را برادر شوهرم انتخاب کرد.
قبل از تولد در عالم رویا مشاهده کردم که انسان بزرگی به خانه ما آمده و میگوید: شما صاحب فرزندی به نام علی خواهید شد. پدرش هم گفت: اگر فرزندم پسر بود، نامش را علی میگذارم.
خانواده پدری علی اهل دین و نماز بودند و همین کافی بود تا روحیه دینداری او هم در طول رشد و نمودش تقویت شود و روز به روز اعتقادش به دین و خدا و پیغمبر بیشتر شود.
از همان کودکی نمازش را میخواند و اهل نماز و روزه گرفتن بود. ارتباط خوبی با مسجد پیدا کرد. در تفسیر قرآن و درس اخلاق شرکت میکرد. با علاقه و ارادتی که به نماز داشت، مرید و موذن مسجد شد. در مسجد هرکاری از دستش بر میآمد، انجام میداد. انگار شده بود خادم مسجد!
بارها میشد که سر میچرخاندم ولی علی را در خانه نمیدیدم، اما میدانستم که باز رفته مسجد. در مسجد هم هرکاری که زمین میماند، به دست علی انجام میگرفت. از نظافت تا گفتن اذان و...
یک بار در ماه رمضان حالش خیلی بد شد. هرچه اصرار کردم «روزهات را افطار کن» قبول نکرد. دیدم یک دفعه بلند شد و راه افتاد! پرسیدم: علی جان کجا؟ از جوابش تعجب کردم؛ آخر میخواست برود مسجد! گفتم: با این حال و احوال؟ گفت: بله. میروم مسجد و خوب میشوم. تا نیمه شب چشم انتظار نشتم. وقتی دیدم نیامد، بلند شدم و چادر سر کردم و رفتم مسجد. دیدم مشغول شستن حیاط است! گفتم: علی جان خوبی؟ بهتر شدی؟ گفت: بله آمدم مسجد و نماز خواندم. بعد قرآن و دعا و ... الان هم که میبینی، خوب شدهام. من دیگر چیزی نمیتوانستم بگویم، فقط گفتم الحمدالله.
فرزند خانواده هر روز بزرگتر میشد و همیشه بیشتر از سن و سالش میفهمید.۱۴ ساله که بود، میدیدم پولهای توجیبی و پول کارکردنش را جمع میکند. وقتی میدید سفرهمان خالی شده یا پولی در خانه نیست، به من میداد تا نانی تهیه کنم. حتی یادم هست که مسافت طولانی بین خانه تا مدرسه را پیاده میرفت تا پولش را پس انداز کند.
خدا پشتیبان ماست
دوره دبستان را تمام کرد و وارد مقطع راهنمایی شد. حالا دیگر برای خودش مردی شده بود. او در مدرسه راهنمایی تخت جمشید و بعد در دبیرستان منوچهری به اتفاق شهید علی نظرآقایی و چند نفر ازدوستان درس میخواند. او و دوستانش قبل از انقلاب در جلسههای دینی و مذهبی در منزل رضا زرگر شرکت میکردند. به فوتبال خیلی علاقه داشت و کاپیتان تیم محل بود.
علی وارد ۱۶ سالگی که شد، با نام و شخصیت سید انقلاب، حضرت امام خمینی آشنا شد. بعضی از بچههای مسجد محله همگی اهل مبارزه با رژیم پهلوی بودند. علی ۱۶ ساله که بود، واقعاً عاشق امام شد. میدیدم که در مسجد اعلامیه پخش میکرد. بارها میگفتم: مواظب باش، ممکن است کسی شما را تحت نظر بگیرد ولی علی با خونسردی میگفت: نگران نباش خدا پشتیبان ماست.
من دیده بودم که علی، خواهرش را که کوچک بود، به بهانه بازی روی دوش میگذاشت و در کوچهها میچرخید. بعد خواهرش اعلامیهها را از بالای درب، به خانه مردم میانداخت. عاقبت مبارزه با رژیم پهلوی کار دست علی داد و او پس از مدتها که ساواک روی او حساس شده و زیر نظرش داشت، دستگیر شد.
یک بار به خاطر کتکهایی که در فلکه حصیر آباد خورده بود، پاهایش زخمی و خونی شد ولی هرچه گفتم چرا پاهایت رخم شده؟، میگفت: توی فوتبال این طور شده. به من حقیقت را نمیگفت، مبادا ناراحت شوم. بعدها فهمیدم که ساواکیها او را با پوتین زدند.
ترجیح جبهه به دانشگاه / راوی علی ناصری (هم رزم شهید)
زمستان ۱۳۵۹ بود و حالا عراقیها چند ماهی بود که پایشان به خاک ایران اسلامی باز شده و خاکریزهایشان را زده بودند. چند روز بعد، نتایج کنکور آمد. جالب بود؛ علی در رشته پزشکی دانشگاه مشهد قبول شد. این نشان میداد که نبوغ او در کار جنگ بی دلیل نیست. او انسان با استعدادی بود، اما به خاطر انقلاب و جنگ، دانشگاه را رها کرد. میگفت میمانم و برای اسلام دفاع میکنم.
آرزویی که تحقق یافت/ راوی عبدالرضا مومنی (همرزم شهید)
همیشه آرزوی شهادت داشت و این را بی هیچ ملاحظهای در جلسات خصوصی و عمومی به زبان میآورد. بارها و بارها به ما گفت: بالاخره من در این جنگ حتی اگر یک روز از جنگ مانده باشد، شهید خواهم شد.
یک سال قبل از شهادت علی هاشمی، یک روز از جاده شبستان به سوسنگرد میآمدیم. در مورد سرنوشت خودش از او پرسیدم. گفت: عبدالرضا جان، من تا کنون دوبار تا مرز شهادت رفتم ولی شهید نشدم. به تو اطمینان میدهم در این جنگ حتی اگر یک روز باقی مانده باشد، شهید خواهم شد. سپس، یک عکس ۶ در ۴ با لباس شخصی از جیبش درآورد. پشت عکس نوشت: فرمانده رشید اسلام، شهید علی هاشمی و به من داد. بعد گفت: این را تا زمانی که زندهام، به کسی نشان نده.
سه سال پیش، در مراسمی ۱۲۰ نفر از بچههای قرارگاه نصرت با حضور دکتر محسن رضایی جمع شده بودند. این را برای آقا محسن تعریف کردم و دست خط حاج علی را به او دادم. آقا محسن وقتی که نوشته را دید، دوبار روی عکس علی بوسه زد و اشک از چشمانش ریخت.
منبع:
بهداروند، محمد مهدی، ماموریت سری؛ قرارگاه نصرت در جنگ عراق با ایران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد و تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدتهای سپاه، تهران ۱۴۰۴، صص ۶۸۳، ۶۸۴، ۶۸۵، ۶۸۶، ۶۹۰