
فاش نیوز - حاجباقر جنگروی، جانباز 70 درصد دفاع مقدس که عمر خویش را در مسیر پاسداری از آرمانهای انقلاب اسلامی و پیروی از مکتب عاشورا سپری کرد و سالها درد و رنج جراحت و مصدومیت دفاع مقدس را با صبر و ایمان سپری کرد، در حالی که تا آخرین لحظه عمر همچون یاران وفادار امام حسین (ع) بر عهد خود با خداوند و آرمانهای والای شهدا استوار بود به یاران شهیدش پیوست.
او پس از 45 روز که از حضورش در جبهه میگذشت، 17ساله بود که در عملیات رمضان، (در منطقه پاسگاه زید) ساعت دو دو نیم شب بر اثر موج انفجار و اصابت ترکش به ناحیه گردنش دچار ضایعه نخاعی گردید و به درجه جانبازی نائل گردید.
حاجباقر متولد سال 1344، 17ساله بود که در سال 61 موفق به حضور در جبهههای جنگ شد اما طولی نکشید، در تیرماه سال61 در عملیات رمضان از ناحیه گردن مجروح و جانباز 70درصد شد.
او ازسال 63 درکتابخانه سپاه شهر خودم کم کم مشغول به کارشد و به خاطر مجروحیتی که داشت، بیشترکارهای فرهنگی میکرد. بعد از آن حدود دو سال در مخابرات و چندین سال مسئول عقیدتی پایگاه و قسمتهای مختلف بود.
به گفته خود این شهید، رفتن به جبهه اشتیاقی بود که در جوانان زمان جنگ موج میزد. سال 61 بعد از عملیات فتح المبین دانش آموز سال سوم دبیرستان بود. بعد از به پایان رسیدن امتحانات تصمیم گرفت به جبهه برود. وقتی با موافقت پدرش،17ساله بودم که بهعنوان بسیجی از لرستان برای رفتن به جبهه اقدام کرد. پس از اعزام، مدتی را به پادگانهای آموزشی از جمله پادگان شهید رجایی رفت. مدتی نیز در دوکوهه بود و بعد از کسب آمادگی لازم برای عملیات رمضان اعزام شدند. در تیپ 7 ولی عصر که مجموعه ای ازنیروهای خوزستان و لرستان حضور داشت.
در یکی از آن شبهای عملیات بر اثر انفجار گلوله توپ و اصابت ترکش، از ناحیه گردن مجروح و دچار ضایعه نخاعی شد.
این جانباز شهید ماجرای مجروحیت و جانبازیاش را چنین شرح داده است:
محل حضور ما در عملیات، پاسگاه زید بود. در آن عملیات17ساله بودم و45 روز بود به جبهه آمده بودم، شب عملیات ساعت دو نیمه شب بود که به سنگر ما توپ خورد، موج انفجار مرا گرفت و دو ترکش به گردنم اصابت کرد. دیگر از گردن به پایین بدنم را حس نمی کردم و توان حرکت هیچ یک از اعضای بدنم را نداشتم، فقط چشمانم حرکت می کرد. عملیات رمضان عملیات سنگینی بود و از ایران نیروی زیادی گرفت، آتش حمله عراق خیلی سنگین بود که وقتی مرا روی برانکارد گذاشتند امکان به عقب آوردنم نبود. آن شب همان طورکه در برانکارد روی فضای مسطحی بودم، فقط میتوانستم به آسمان صاف و پرستاره نگاه کنم. در آن شرایط احساس رضایتمندی خاصی به من دست داده بود. حس میکردم به آسمان خیلی نزدیکم، خودم هستم و خدا. احساس اینکه در یک مرتبه بالاتری قرار گرفتهام و حال سبکی داشتم. هیچ دغدغهای نداشتم؛ لحظه ای که دیگر نتوانستم آن را تجربه کنم. از معنویت آن لحظه هر چه بگویم کم است؛ چرا که اصلاً قابل وصف نیست و کلمات از بیان آن لحظه قاصرند. دیدم هوا در حال روشن شدن بود. تصمیم گرفتم نماز بخوانم. فضای عجیبی بود. مدام در اطرافم انفجار صورت میگرفت و ترکشهای آن پرتاب میشد و به سمت برانکارد میآمد و من غلت خوردنش روی زمین را میدیدم. درهمان حال و با اشاره چشمها و تکاندادن زبانم نماز صبحم را خواندم. آن لحظات من خود را برای شهادت آماده کرده بودم و شهادتین را گفتم. اگر در آن حال شهید میشدم، بهشت رفتنم قطعی بود؛ چرا که هیچ گناهی نداشتم. چراماندم، نمیدانم! به نظرم ما جزء شاگردان مردودی بودیم که به فیض شهادت نرسیدیم. با اینکه سنی هم نداشتم اما از این که مجروح شده و با وضعیتی نامعلوم آنجا بودم، اصلاً ناراحت و ناراضی نبودم بلکه آرامشی داشتم که تا حالا نداشتم. سعی میکردم در آن لحظات با خدا راز و نیاز کنم، یک به یک ائمه معصومین(ع)را صدا میزدم. همان طورکه افتاده بودم طلوع آفتاب را دیدم. چقدر زیبا بود. صدای بچهها را شنیدم که مرا دیدند؛ سوار آمبولانس کردند و به درمانگاه پشت خط بردند. وقتی که مرا روی تخت درمانگاه گذاشتند، بعثیها آنجا را به توپ بستند. مرا سریع به اهواز انتقال دادند و کارهای اولیه را در ستاد مجروحین اهواز روی بنده انجام دادند و از آنجا با هواپیما به تبریز انتقالم دادند. یادم میآید که چقدر در هواپیما تشنه بودم اما چون خوردن آب برای ما ضررداشت، از دادن آب به ما خودداری کردند. یک آن یاد لب تشنه سالار شهیدان، حضرت ابا عبدالله (ع) افتادم و دلم هوای کربلا کرد.
بعد از چند روز که در تبریز بودم، از دکترم درباره بهبودیام پرسیدم. گفت: معلوم نیست شاید چند مدتی طول بکشد. هنوز به خانوادهام خبر نداده بودم. پدر و مادرم بعد از یک هفته پرس و جو به تبریز آمدند. وقتی مرا در آن وضع دیدند، خیلی ناراحت شدند؛ طوری شد که شش-هفت ماه بعد از مجروحیتم مادرم به رحمت خدا رفت.
یک شب حالم خیلی منقلب شد. خیلی اذیت میشدم قادر به هیچ حرکتی نبودم. روز قبل هم به دکترم گفتم، من آن قدر ضعیف شدهام که نمیتوانم یک پشه را از روی پیشانیام بردارم! گفت میگویم کنار تختت را بالا بیاورند. این کار را کردند ولی احساس خفگی بیشتری میکردم. وضعیتم خیلی خاص بود. بههمین خاطر یکی از پرستارها کنار تخت بود. آن شب، خیلی شب سختی بود و عرصه بر من تنگ شده بود. آن شب پنجره اتاقم باز بود و نسیمی خنک به سویم می وزید. حالم منقلب شد. از خدا خواستم راضی شود و مرا ببرد؛ اگر هم لیاقت ندارم، حالم بهتر شود. نگاه کردم به پرستار بالای سرم دیدم مشغول دعا خواندن است. پرسیدم: چکارمیکنید؟ گفت: دعا و توسل؛ تا خدا شما را شفا دهد. حال آرامشی به من دست داد. بعد از چند لحظه حس کردم انگشت پایم تکان میخورد. گفتم شستم تکان خورد! او نگاه کرد وگفت: بله شما شفا گرفتید!
سر و صدایی در بخش بلند شد. دکتر آمد و دید ولی به خانوادهام گفته بود: اینها حرکاتی طبیعی است و نمیتوان روی آن حساب کرد. امیدی نیست و چند وقت بیشتر زنده نمیماند! فقط او را به خانه نبرید که برایتان دردسر نشود. مرا به بیمارستان امیرالمؤمنین(ع) در تهران انتقال دادند. آنجا که بودم دو متخصص از آلمان برای ویزیت جانبازان آمده بودند، وقتی به من رسیدند توجهی نکردند؛ انگار پیش خود بگویند این که ویزیت نمیخواهد. کارش تمام است! پس از من گذشتند. حتی وقتی برایم کمیسیون پزشکی تشکیل دادند گفتند: نیاز به معالجه خارج از کشور نیست و نتیجه معالجه در خارج و ایران یکی است. همه قطع امیدکرده و کارم را تمام شده میدیدند.
وقتی خانوادهام پرسیده بودند که چه کارکنیم، گفتهبودند باید به آسایشگاه مجروحین برود. مرا به آسایشگاه فرستادند. تلاش کردم تا در آسایشگاه حرکت انگشت شست پایم بهتر شد و با تلاش مکرر، یکی از انگشتان دستم نیز به حرکت درآمد اما حرفهای اطرافیان بیتأثیر نبود و خودم هم کمی نا امید شده بودم و زیاد توجهی به این قضیه نداشتم. گفتم شاید طبیعی است و اتفاق خاصی نیست. حدود هفت-هشت ماه بعد توانستم مثل بچه متولد شده، کمکم راه بروم، غذا بخورم و نوشتن را تمرین کنم. بعد از یک سال گفتند: هم میتوانی به منزل بروی و هم اینکه بمانی. من تصمیم گرفتم به خانه بروم و زندگی مستقلی داشته باشم. احساس کردم ماندنم فایدهای ندارد. به شهرخودمان بازگشتم و مشغول زندگی عادی شدم.
پس از برگشتن به زندگی عادی خیلی بهتر از قبل شده بودم و مثل معجزه بود که میتوانستم حرکت کنم، به لطف خدا کمکم بدون عصا راه بروم، رانندگی کنم، بنویسم و خلاصه یک به یک کارهایی که نمیتوانستم انجام دهم را تمرین کردم و انجام دادم. انگار که باز متولد شده بودم و یادگیری همه کارها، از راه رفتن تا فعالیتهای اجتماعی برایم مجدد تکرار شد. در همین حین متوجه شدم که جنگ درحال تمام شدن است. با خود فکر کردم حالا که نمی توانم به جبهه رفته و آنجا خدمت کنم، پس بهتر است که بی هدف نباشم و با ادامه تحصیلم به طریق دیگری به جامعه خود خدمت کنم. درسهای مانده را خواندم و دیپلم گرفتم. سال69 وارد دانشگاه علوم پزشکی اهواز شدم و در رشته تغذیه تحصیل کردم. مثل یک دانشجوی عادی، کنار بچهها در خوابگاه درسم را میخواندم و مقطع کارشناسی را با گذراندن هفت ترم، زودتر از همکلاسیهایم به پایان رساندم. سال 72 پس از اتمام درسم، چون برایم درسپاه لرستان ظرفیت کاری وجود نداشت، به تهران آمدم و مشغول شدم. پس از آن ازدواج کردم و صاحب دو فرزند هستم که پسرم سال دوم دبیرستان و دخترم سال دوم راهنمایی هستند. زندگی خوبی دارم. از خدا سپاسگزارم بهخاطر لطفی که تا به حال به من داشته است و از عهده شکرش برنمیآیم.
بنده که بر اثر انفجار گلوله توپ و اصابت ترکش از ناحیه گردن مجروح و دچار ضایعه نخاعی شدم، اگر باز هم به آن دوران برگردم، همین راه را انتخاب میکنم و معتقدم کسانی که مجروح شدند شاگردانی هستند که مردود شدهاند، قبول شدگان این آزمون شهیدان بودند.
بنده ضایعه نخاعی از گردن به پایین هستم، ولی به لطف خدا همه کارهایم را خودم انجام میدهم. بیشتر درمان من درفعالیتهای روزمره و فیزیوتراپی و... خلاصه میشود؛ زیرا من باید حرکت داشته باشم تا عضلاتم تحلیل نرود. خانواده خوبی دارم. خدا را شاکرم که همسر و فرزندانم معتقد و پیرو خط رهبری هستند. ضمناً لازم میدانم از همسر فداکارم به خاطر همه محبتهایش کمال تشکر و قدردانی را داشته باشم.
در پایان میخواهم به رهبرمان عرض کنم که آقاجان، ما پشتیبانی از شما را رها نمیکنیم. در هر شرایطی که باشیم تابع ولایت فقیه هستیم و هر امری که حضرت آقا تکلیف کنند با جان و دل اطاعت میکنیم. جان ما فدای شما و آرزوی ما سلامتی شماست. مهمترین اصلی که ما باید در زندگی سرلوحه قراردهیم تبعیت از ولی فقیه است.
من شاگرد مردودی هستم و این زمانه و شرایط امتحانات جبرانی ماست. از رهبرم میخواهم که دعایمان کنند تا در این امتحانات قبول شویم؛ که اگر قبول نشوم خیلی باختهام.
این جانباز صبور و فداکار که سالها با زخم کاری جنگ زندگی کرد و تا آخر بر سر آرمانها و عقاید خود استوار ماند، نهایتا در واپسین روزهای خرداردماه سال 13405 به یاران شهیدش پیوست.
گفتنیست مراسم گرامیداشت جانباز ۷۰ درصد، شهید مهندس حاج باقر جنگروی نیز با حضور مسئولان دولتی و همرزمان و جامعه ایثارگری در تهران برگزار شد.

همچنین مراسم گرامیداشت و ترحیم جانباز ۷۰ درصد شهید، مهندس حاج باقر جنگروی با حضور سلیمانی معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید و رضایی مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ برگزار شد.

شهادت و عروج آسمانی جانباز سرافراز ۷۰ درصد، باقر جنگروی، که عمر خویش را در مسیر پاسداری از آرمانهای انقلاب اسلامی و پیروی از مکتب عاشورا سپری کرد، سالها درد و رنج جراحات دفاع مقدس را با صبر و ایمان تحمل نمود و همچون یاران وفادار امام حسین (ع) بر عهد خود با خداوند و آرمانهای والای شهدا استوار ماند؛ مجاهدی که رنج سالهای جانبازی را به جان خرید تا پرچم عزت، استقلال و ایثار در این سرزمین برافراشته بماند.