
دفاعپرس، پدر حرفهایش را اینطور آغاز کرد: «ما یک خانوادۀ هفت نفرهایم که حالا محمدمصطفی، مرتضی و فاطمه با عنوان شهید در خانهمان زندگی میکنند». شنیدن این جملات از زبان مردی که سه فرزندش به شهادت رسیدهاند، برای من تازگی نداشت ولی جالب و دلچسب بود.

در آن لحظات، ناخودآگاه آیۀ «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا» با صدای قاریان ممتاز برنامۀ محفل در گوشم زمزمه شد و رشتۀ کلام از دستم در رفت. به خودم که آمدم دیدم آقا نادر سارنگ سکوت کرده تا من به گفتوگو ادامه بدهم. با دستپاچگی از او خواستم که شهدای خانوادۀاش را معرفی کند: «مصطفی و مرتضی دوقلو بودند. شهید اوّل، مصطفی شهریورماه سال ۱۴۰۰ در اردوی جهادی بر اثر سانحۀ تصادف شهید شد. مرتضی و فاطمه هم یازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در جنگ رمضان به شهادت رسیدند. مصطفی موقع شهادت ۲۲ ساله بود؛ مرتضی ۲۶ و فاطمه ۳۱ ساله. هر سه شهید هم مجرّد بودند».
رشد در سایه مسجد و اهلبیت (ع)
حاجی با آرامش عجیبی حرف میزد. انگار نه انگار که سه تکه از قلبش کنده شده است. از او خواستم که ما را ببرد به دوران کودکی بچهها. ایشان هم بدون مکث ادامه داد: «ما در یک محلّۀ مذهبی زندگی میکنیم. این بچهها از همان ابتدای بچگی جذب مسجد شدند؛ آنقدر که بعد از مدرسه بهشکل خودجوش ابتدا نماز ظهر و عصرشان را در مسجد میخواندند و بعد میآمدند خانه. هر سه شهید من، بچههای آرام ولی بانشاط و سرزندهای بودند».

با شناختی که از آقای سارنگ داشتم میدانستم که حرف کشیدن از زیر زبان کسی مثل او کار سادهای نیست. با اصرار من کمی هم از شیوۀ تربیتی خودش و مادر شهدا گفت: «من خودم بچۀ جنگ هستم. مادرشان هم یک فرد مذهبی است. بچههای ما از بدو تولّد با نوای روضۀ حضرت اباعبدالله علیهالسلام بزرگ شدند. ما فقط تلاش کردیم که آنها را با سیره و منش اهلبیت علیهمالسلام آشنا کنیم چراکه معتقدیم اگر کسی با این بزرگواران مأنوس بشود، راه درست زندگی را پیدا میکند.
دخترهایمان خودشان با علاقه محجبه بودند. حلال و حرام خدا را نیز بدون نیاز به گوشزد و تذکر من و مادرشان، رعایت کنند. نه اینکه بخواهم بازارگرمی کنم ولی ما هرگز صدای بلند بچهها را نشنیدیم و حتا یک مورد هم بیاحترامی نسبت به پدر و مادر از آنها بهخاطر نداریم. دربارۀ نقش مسجد هم همانطور که پیشتر گفتم، این بچهها تا زمان شهادت از مسجد و هیئت جدا نشدند. از فضای سالم و زیست مومنانۀ حلقههای دوستانهشان در محله هم نباید بهسادگی عبور کنیم. دنیای اطراف ما آدمها اثر مستقیمی روی شکلگیری شخصیت فردی و اجتماعیمان دارد».
نقش جنگ و مقاومت در شکلگیری شخصیت
از لابلای صحبتهای حاج نادر فهمیدم که رزمندگی پدر یک نقطۀ عطف در تربیت بچههای ایشان بوده است. بحث را کشاندم به آن سمت تا او بیشتر در اینباره حرف بزند: «خب! من همیشه در خانه از روزهای مبارزه با رژیم پهلوی و پیروزی انقلاب و دفاعمقدس حرف میزدم. بچهها بهویژه پسرها با اشتیاق روایتها و مشاهدات من را پیگیری میکردند. خیلی هم دوست داشتند که مثل ایّام جوانی پدرشان رزمنده بشوند.

غائلۀ داعش که پیش آمد، محمدمصطفی با اینکه سن و سال چندانی نداشت، خیلی به این در و آن در زد تا راهی برای مدافع حرم شدن پیدا کند ولی موفق نشد. همین روحیه او را به طرف اردوهای جهادی کشاند. مصطفی در دانشگاه خواجهنصیرالدین طوسی درس میخواند. بعد از شهادتش شنیدم که به رفقایش گفته بود من آنقدر به اردوی جهادی میروم تا اذن شهادتم را از خدا بگیرم. بعد از شهادت مصطفی، مرتضی ده سال بزرگتر شد. ما با چشم خودمان دیدیم که شهادت برادر چه اثر تحولی عجیبی روی او گذاشت. تا آنجا که مسئولیت تربیت نوجوانها و ادارۀ هیئت تربیتی مسجد را به او سپردند.
دوستان مسجدی مرتضی خاطرات فراوانی از حسن رفتار، حفظ بیتالمال، منش و کنش انقلابی و مسئولیتپذیری او تعریف میکنند. البتّه بعدها به دلیل مشغلۀ کاری مجبور شد که مسئولیتهای تربیتی را به دیگران بسپارد. فاطمه خانم هم پیش از همکار شدن با برادرش، چندسالی در یک مرکز فرهنگی و جهادی خیریه فعالیت مستمر داوطلبانه داشت».
روزهای پرهراس و شهادت
سخنان پدر شهیدان سارنگ که به اینجا رسید، حس کردم که باید سمت و سوی بحثمان را به روز شهادت مرتضی و فاطمه بکشانم. پدر توضیح زیادی دربارۀ محل کار آنها نداد ولی از نگفتنش هم مشخص بود که شغل آنها مستقیماٌ به جنگ با آمریکا و رژیم صهیونی مرتبط بوده است. حاجی کمی روی صندلی جابجا شد و با همان لحن محکم ولی آرام خودش ادامه داد: «آقا مرتضی و فاطمه خانم در یک مجموعه پژوهشی و تحقیقاتی کار میکردند. روزی که بیت رهبری را زدند، همۀ ما نگران حضرت آقا بودیم.

آن شب خواب به چشمان مرتضی و فاطمه نیامد. حوالی سحر تقریباٌ مطمئن شدیم که رهبر انقلاب به شهادت رسیدهاند. اشکمان بند نمیآمد. روز که بالا آمد، بچهها شال و کلاه کردند و آماده شدند که بروند سر کار». صحبتهای پدر را قطع کردم و پرسیدم در آن حجم بالای بمباران شما و مادرشان مانع رفتن بچهها نشدید؟ حاجی نگاهش را انداخت روی صورت من و گفت: «اصلاٌ و ابداٌ! ما میدانستیم که این بچهها آگاهانه و با هوشیاری کامل راهشان را انتخاب کردهاند. مرتضی و فاطمه بعد از جنگ دوازده روزه با حسرت میگفتند که کاش ما هم شهید میشدیم. من چرا باید جلوی آنها را میگرفتم؟
مرتضی همیشه میگفت دوست دارم جایی باشم که به درد مملکتم بخورم. روز یازدهم اسفند هم مثل همیشه، با اشتیاق رفتند به محل کارشان. عصر آن روز به ما خبر دادند که ساختمان محل کار بچهها بمباران شده و تعدادی از نیروهای آنجا به شهادت رسیدهاند. خبر را که شنیدم، خودم را به ساختمان تخریب شده رساندم. نیروهای امدادی مشغول خارج کردن پیکر شهدا از زیر آوار بودند. دقایق دشواری بود ولی بعد از شهادت آقا مصطفی ما آبدیده شده بودیم. تجربۀ شهید دیدن در دوران دفاعمقدس را هم داشتم. من برای فرزندانم از واژۀ «داغ دیدگی» استفاده نمیکنم. داغ آن چیزی است که بعد از شهادت حضرت آقا روی دلمان نشست. مادرشان هم تا جایی که میتوانست خودش را کنترل میکرد.
ما مرتضی را سه روز بعد از شهادتش در بهشت حضرت زهرا سلاماللهعلیها از روی محتویات جیب لباس و چهرهای که برگشته بود، شناسایی کردیم. فاطمه خانم هم هشت روز بعد از شهادت از طریق آزمایش دیانای به ما تحویل داده شد. هر دو شهید را هم قطعۀ ۴۲ گلزار شهدا کنار هم به خاک سپردیم. پیراهن مشکیام را هم بعد از چهلم حضرت آقا درآوردم، چونکه رخت عزا را فقط برای ایشان پوشیده بودم».
زندگی پس از فراق و امید به آینده
میدانستم که پدر از شناسایی و تدفین شهدایش حرفهای بیشتری دارد ولی دلم نیامد او را به روزی که چند قطعه از بدن دخترش را تحویل گرفته ببرم. مسیر گفتوگو را تغییر دادم و پرسیدم که این روزهای او و مادر شهدا چهطور میگذرد.
آقای سارنگ پاسخ داد: «شبها برای ادای تکلیف شرعیمان با خانواده به میدان انقلاب میرویم. بحمدالله حضور مردم در میدان انقلاب پرشور و شکوهمند است. من به جهت درگیری کاری فرصت نمیکنم، امّا همسرم هر روز به گلزار شهدا میرود. آنجا مادران شهدا دورهم جمع میشوند و دربارۀ بچههایشان حرف میزنند و همدیگر را آرام میکنند. دو روز بعد از شهادت بچهها یکی از ساختمانهای بسیار نزدیک به خانۀ ما را هم زدند. شرایط ما در آن روزها خاص بود، خاصتر هم شد ولی زندگی ما از جریان نیفتاد. مردم بهخاطر این شهدا، احترام زیادی به ما میگذراند. ما هم سعی میکنیم که راه شهیدان خانوادهمان را ادامه بدهیم».
منبع: روزنامه جامجم