تاریخ : 1405,سه شنبه 09 تير17:06
کد خبر : 125627 - سرویس خبری : خانواده شهدا

از نگاه اول در عزاداری محرم تا خداحافظی با اسلحه‌ای که جا ماند

روایت خواندنی از عشق، انتظار و کرامات شهید مجتبایی، سرتیم حفاظت سرلشکر موسوی



روایت خواندنی از عشق، انتظار و کرامات شهید مجتبایی، سرتیم حفاظت سرلشکر موسوی

همسر شهید «یدالله مجتبایی»، سرتیم حفاظت شهید عبدالرحیم موسوی، از زندگی و شهادت پرماجرای این شهید گرانقدر می‌گوید، از کرامات شهیدی که از روستای «زراب» در استان ایلام، زیارتگاهی ساخت برای حاجت‌گرفتن مردم.

«سیده فاطمه آذرشب» همسر شهید «یدالله مجتبایی» ـ سرتیم حفاظت شهید عبدالرحیم موسوی ـ در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری شبستان در مشهد از روزهایی می‌گوید که هنوز بوی لباس همسرش در خانه مانده است.

از آشنایی در یک مجلس عزاداری محرم در اندیمشک تا خداحافظی صبح اسفندماه که شهید اسلحه را در خانه جا گذاشت، برگشت و دیگر بازنگشت. آنچه در پی می‌آید، گزارش کامل این گفت‌وگو با نگاهی به کرامات پس از شهادت است.

صبح روز ۹ اسفند۱۴۰۴ هنوز نرسیده بود که سیده فاطمه آذرشب،  چادر نماز را کنار زد و پشت پنجره ایستاد. در دستانش تسبیحی بود که شهید یدالله مجتبایی از سفر شمال خریده بود.

همسرش همان طور که لباس نظامی می‌پوشید، زیر لب زیارت عاشورا می‌خواند. مرد، اسلحه را روی طاقچه گذاشت و رفت سمت در. زن و فرزندانش  به رسم هر روز بدرقه‌اش کردند. اما این بار، مرد برگشت. گفت: «اسلحه را جا گذاشتم.» اسلحه را برداشت و رفت.
 

روایت همسرشهید «یدالله مجتبایی» از عشق، انتظار و کرامت پس از شهادت

 

چند ساعت بعد، صدای انفجار، شهرک را لرزاند. سیده فاطمه، گوشی را برداشت تا به همسرش زنگ بزند. دید گوشی در خانه روی طاقچه مانده است.

فردای آن روز، خبر شهادت سرتیم حفاظت شهید موسوی و شماری دیگر از یارانش، در تمام رسانه‌ها پیچید. اما برای راوی، پایان ماجرا نبود؛ آغاز کرامتی بود که از روستای «زراب» در استان ایلام، زیارتگاهی ساخت برای حاجت‌گرفتن مردم.


«در روضه محرم، جوانی را دیدم که سرش را بالا نمی‌آورد»

سیده فاطمه آذرشب، از سادات روستای «زراب» (بخش زرین‌آباد، شهرستان دهلران، استان ایلام)، سال‌ها بعد از آن شب محرم، جزئیات را این‌گونه روایت می‌کند: «ما هر سال از بیست‌وپنجم اسفند تا پانزدهم فروردین به اندیمشک می‌رفتیم. فامیل‌های ما آنجا بودند. یک سال، این ایام مصادف شد با محرم. هر شب در خانه یکی از اقوام، عزاداری و روضه بود. شبی در خانه دایی‌ام، من و دخترهای فامیل در یک اتاق  بودیم و پذیرایی می‌کردیم. در میان جمعیت، جوانی را دیدم که خیلی با حیا و آرام بود. اصلاً سرش را بالا نمی‌آورد. نگاهمان چند ثانیه با هم تلاقی کرد، اما چیزی نگفتیم. بعد از آن شب، کنجکاو شدم. فهمیدم اسمش یدالله است و در ارتش تهران خدمت می‌کند.»

دو سال بعد، خواستگاری به خانه آن‌ها آمد. راوی ادامه می‌دهد: «سال ۱۳۸۸، مادرم گفت که پسری از اندیمشک می‌خواهد بیاید خواستگاری. گفتم اسمش چیست؟ گفت: یدالله. با خودم گفتم: یعنی همان پسری است که دو سال پیش در عزاداری دیده بودم؟ پدرم تحقیق کرد. از پسرعمه اش پرسید اوگفت  که در میان بچه‌های فامیل،بیشتر اهل ایمان کیست؟ . من وقتی شنیدم، با خودم گفتم: اخلاق و ایمانش که خوب است، شغلش هم ارتشی است و دستش به دهانش می‌رسد. دیگه چه چیزی از این بهتر؟»

روایت همسرشهید «یدالله مجتبایی» از عشق، انتظار و کرامت پس از شهادت

 

وقتی شهید مجتبایی برای خواستگاری آمد، چنان حیا داشت که حتی یک بار هم به چهره همسر آینده‌اش نگاه نکرد: «وقتی آمد، من چایی بردم. در اتاق نشستیم و حرف زدیم. این مرد اصلاً نگاه نکرد. انقدر حیا داشت که فقط در همان لحظه‌ای که از پله‌ها بالا می‌آمد، ناخودآگاه چشمش به من خورد. بعدها که ازدواج کردیم، به او گفتم: تو که می‌خواستی ازدواج کنی، چرا نگاه نکردی ببینی من چه شکلی هستم؟ گفت: من با شناخت آمدم. دو دو تا شناخت داشتم و از تو شنیده بودم.»

دوره نامزدی سه ماه طول کشید و در آبان ماه ۱۳۸۸، مراسم عروسی برگزار شد.

تاریخ عقد را مصادف با ولادت امام رضا (ع) دانستند و به فال نیک گرفتند. تاریخی خاص ۸۸/۸/۸

 «هم ارتشی بود، هم کشتی‌گیر؛ اما مهربانی‌اش زبانزد بود»

شهید یدالله مجتبایی پیش از ازدواج، دوره‌های نظامی را در دزفول گذرانده بود. همسرش از تلاش او برای انتقال به تهران می‌گوید: «بعد از عروسی، سه چهار ماه طول کشید تا انتقالی گرفت. زمانی که فرزند اول مان یکساله شد به  (یک سال و نه ماه  پس از ازدواج)، کارهای انتقالی انجام شد و به تهران آمدیم. همسرم خیلی فعال بود. از صبح تا شب درگیر مأموریت. اما همیشه می‌گفت: جای پیشرفت در آن شهر ندارم. شغل یکنواخت است. می‌خواهم به تهران برگردم.»

اما زندگی با یک نظامی هرگز آسان نیست. سیده فاطمه از سختی‌ها می‌گوید: «خیلی سخت بود. همسرم همیشه نبود. مأموریت می‌رفت ، گاهی تا ده روز. یک بار که رفته بود، مادرشوهرم قلبش ناراحت شد. من تنها بودم، بچه‌ها کوچک بودند. فرزند بزرگم کلاس اول بود، دومی شیرخوار و من باردار سوم بودم. اما همسرم آن‌قدر خوب بود که اگر ده روز نبود، آن خلأ را پر کرده بود. می‌گفت: "شما هوای زندگی مرا دارید. اگر حمایت شما نبود، من هیچ پیشرفتی نمی‌کردم."»

راوی با اشک می‌گوید: «حتی الان، چند وقت پیش به بچه‌ها گفتم: بابایتان انقدر خوب بود، انقدر چاله‌چوله‌های زندگی ما را پر کرد. اگر پنجاه سال دیگر هم زندگی کنم، هیچ احساس کمبودی ندارم.»

شهید مجتبایی به نماز شب و زیارت عاشورا بسیار مقید بود. او زیارت عاشورا را از حفظ داشت و هر روز با صدای بلند می‌خواند.

همسرش می‌گوید: «وقتی بچه اول به دنیا آمد، او از زانو بچه را گرفته بود و در گوشش اقامه می‌خواند. انگار روی زمین نبود؛ انگار روی هوا ایستاده بود.»

 «از دی‌ماه احساس خطر می‌کردم؛ خواب پهپاد و خانه امیر موسوی را دیدم»

سیده فاطمه از روزهای منتهی به شهادت با اضطرابی عمیق یاد می‌کند: «از همان هجدهم دی  که سالگرد تولد همسرم بود،و شروع اغتشاشات کشور  حالم برای یدالله بد بود. احساس می‌کردم یک اتفاقی قرار است برای همسرم بیفتد. اوضاع کشور هم آن طور بود. یک آشوبی در دلم داشتم. چند بار به دوستانم گفتم نمی‌دانم چرا، اما حس می‌کنم حادثه‌ای در راه است. همسرم بیماری پانکراس داشت که هر چند وقت یک بار عود می‌کرد و ده روز بیمارستان می‌افتاد. همیشه می‌ترسیدم دوباره آن درد سراغش بیاید. اما این بار، ترس دیگری داشتم.»

 

روایت همسرشهید «یدالله مجتبایی» از عشق، انتظار و کرامت پس از شهادت

 

خواب‌هایی که می‌دید، هشدار بود: «خواب دیدم یک پهپاد با همسرم درگیر می‌شود و بعد به خانه امیر موسوی می‌خورد و آنجا منفجر می‌شود. و پهپاد دوم  به بالای سر همسرم می‌آید اگو او را شهید می کند. در خواب دیگری، دیدم به همسرم به من زنگ زد گفت دوستم شهید شده است  من رفته بودم سردخانه و خودم را تیکه‌تیکه می‌کردم اما خانم دوست همسرم گریه نمی کرد. وقتی بیدار شدم، تعبیرش را از کسی نپرسیدم. اما می‌دانستم این خواب‌ها بی‌معنی نیستند.»

نزدیک عید نوروز، همسرش مرخصی گرفت و پیشنهاد سفر شمال را داد.

راوی می‌گوید: «خیلی کم پیش می‌آمد که سفر برویم. من همیشه شاکی بودم که مرا جایی نمی‌بری. اما این بار قبول کردم. رفتیم شمال و چند روزی در کنار دریا و جنگل بودیم. همسرم خوش عکس بود اما خیلی کم عکس می‌گرفت. در آن سفر، از من و بچه‌ها کلی عکس گرفت. اکثر عکس‌های دو نفری ما مال همان چند روز قبل از شهادتش است.»

 «سه چهار روز پیش از شهادت، رفتارش عوض شد»

سیده فاطمه از تحولی ناگهانی در رفتار شهید می‌گوید: «تا پیش از آن، هر وقت بچه‌ها غذایشان را نمی‌خوردند، می‌گفت: "همینی که هست، مادرتان را اذیت نکنید. اگر نخورید، دو دقیقه دیگر گرسنه می‌شوید و مجبورید بخورید." اما سه چهار روز مانده به شهادت، دیگر آن اصرار را نداشت. یک روز غذا درست کرده بودم، فرزندم گفت نمی‌خورم. او چیزی نگفت و خودش رفت برای فرزندم غذایی دیگر درست کرد. شب قبل از شهادت، خودش حلوا درست کرد و برای همکارانش برد. انگار می‌دانست چه خبر است. بعد از شهادتش، همان حلوا را من بین مردم تقسیم کردم.»

شهید مجتبایی آرزوی دیرینه‌ای داشت: دیدن رهبر از نزدیک.

همسرش می‌گوید: «بارها به من گفت: "دوست دارم مأموریت بیت رهبری بروم و ایشان را از نزدیک ببینم، با ایشان صحبت کنم." آن روز صبح، نماز صبحش را خواند، زیارت عاشورا را با صدای بلند خواند، سوره یاسین را خواند، بعد لباسش را عوض کرد. لباس خانه را درآورد و لباس نظامی پوشید. لباس خانه را پشت در گذاشت. من هنوز همان لباس را آنجا نگه داشته‌ام. بوی او را می‌دهم.»

و آن خداحافظی تلخ:

«هر روز صبح، من و بچه‌ها دم در می‌رفتیم، می‌بوسیدیمش و خداحافظی می‌کردیم. آن روز هم رفتم. اما دیدم خودش برگشت. گفتم: چی شد؟ گفت: اسلحه را جا گذاشتم. اسلحه را برداشت و رفت. من رفتم دم در، یکی از پسرهایم داشت با او خداحافظی می‌کرد. گفتم ولش کن، بگذار خودشان خلوت کنند. همسرم دکمه آسانسور را زد و رفت. من برگشتم نماز بخوانم.»

 

روایت همسرشهید «یدالله مجتبایی» از عشق، انتظار و کرامت پس از شهادت

 

«صدای انفجار که آمد، همسایه‌ها فرار کردند؛ من ماندم با گوشی خاموش»

سیده فاطمه لحظه انفجار را روایت می‌کند: «بعد از سحر، ظرف‌ها را شستم و کارهای خانه را انجام دادم. خسته بودم. گفتم کمی کنار بچه‌ ی کوچکم بخوابم. ساعت حدود ۹:۴۵ صبح بود که صدای رعد و برقی شنیدم. از خواب پریدم. گفتم هوا که آفتابی است، . چند قدم که برداشتم، صدای انفجار دوم را شنیدم. ترسیدم. گوشی را برداشتم، دیدم دستم می‌لرزد. رفتم اتاق، همسرم نبود. به گوشی او زنگ زدم، دیدم گوشی در خانه است. یادم آمد صبح گفته بود: "گوشی شارژ ندارد، بزن شارژ کن." نگاه کردم بیرون، دیدم همسایه‌ها سوار ماشین شده‌اند و وسایلشان را جمع می‌کنند که فرار کنند. شهرک نظامی خلوت شده بود. با خودم گفتم: نکند برایش اتفاقی افتاده باشد. اما بعد گفتم: نه، حتماً در مسیر است. برمی‌گردد.»

ساعتی بعد، بچه‌ها از مدرسه تعطیل شدند. پسر بزرگش آمد و پرسید: «مامان، بابا خونه است؟» گفتم: «نه.»  دخترم هم که از مدرسه برگشت بدون آنکه چیزی بداند، شروع به گریه کرد. راوی می‌گوید:

«پسرم گفت: مامان، چرا گریه می‌کند؟ چیزی به او گفتی؟ گفتم: نه اتفاقی نیفتاده. اما گریه‌اش قابل کنترل نبود. انگار دل آدم خیلی بزرگتر از جسم است. روح می‌فهمد، حتی اگر زبان نتواند بگوید.»

یکی از همکاران شهید زنگ زد و از پسر بزرگ پرسید بابا خونه است؟ جواب داد: نه. پرسید خبری از بابا داری؟ گفت نه. آن همکار گفت: برمی‌گردد. اما سیده فاطمه می‌گوید:

«من از همه چیز بی‌خبر بودم. تا شب، خبری نشد. همان روز، پسرعمویم آمد و گفت: "شهرک نظامی را تخلیه کرده‌اند. هر چه هست، یدالله نمی‌تواند بیاید پیش شما." ما وسایل را جمع کردیم و به شهرستان رفتیم  قبل از رفتن من لباس‌های همسرم را یکی یکی چیدم. وسایل بهداشتی، کمربند، جوراب، لباس عیدش. یک لباس نو خریده بود یک هفته قبل از شهادت. همیشه به او می‌گفتم مگر لباس نداری؟ می‌گفت: این را دوست دارم.»

«صبح فردا که خبر قطعی آمد، نماز شکر خواندم»

راوی ادامه می‌دهد: «تمام آن شب و روز را با بی‌خبری گذراندم. هراس داشتم گوشی را نگاه کنم. یکشنبه، وقتی به خانه پدرم رسیدیم، همه عزادار رهبر بودند. اما از بی‌خبری هم  عذاب می‌کشیدیم. ناگهان دیدم پسرم امیرحسین مات و مبهوت ایستاده و چیزی نمی‌گوید فهمیدم خبر شهادت امیر موسوی را شنیده . زنگ زدم به دوست شهید، آقای زمان‌پور. گفتم: توروخدا به من بگو؛ من می‌دانم امیر موسوی شهید شده. چه اتفاقی برای همسرم افتاده؟ گفت: نترس. امیر موسوی شهید شده است. بعد خط قطع شد. دو دقیقه بعد با برادرم تماس گرفت و خبر را تأیید کرد. آن لحظه فهمیدم همسرم هم به آرزویش رسیده است. گفتم: نماز شکر می‌خوانم. می‌دانستم که شهادت آرزوی او بود.»

و از درون خود می‌گوید: «همیشه وقتی حرف از شهادت می‌زد، ناراحت می‌شدم. می‌گفتم: این حرف‌ها را نزن. دل من می‌لرزد. یک بار به او گفتم: نکند شهید شوی؟ خوشحال می‌شد. می‌گفت: فاطمه، زن قوی باش. نبینم بعد از من مثل عزاهای قبلی گریه کنی.»

سیده فاطمه از واکنش فرزندانش می‌گوید (با حذف نام یکی از آن‌ها): « دخترم در خواب بود بی‌آنکه چیزی بداند،  رفتم بالای سرش و گفتم: وقت بیدار شدن است. صبح روز شهادت، به او گفتم آرزوی بابا چه بود؟ گفت: شهادت. گفتم: پس شهید شده است.  آن‌قدر برای من سخت بود که بچه‌ها را از خواب بیدار کنم و بگویم بابا رفت. اما خودم را آماده کرده بودم. همسرم مرا آماده کرده بود.»

 «در سومین شب شهادت در خواب گفت: فاطمه، هر لحظه هوایت را دارم»

اما پس از شهادت بود که کرامت‌ها آغاز شد. سیده فاطمه می‌گوید: «شبی که شهید شد، من خواب دیدم از در آمد داخل. یک محافظ پشت سرش بود. با خودم گفتم: این همه سال تو حفاظت می‌کردی، حالا در بهشت یک محافظ داری؟ سوار ماشین شدیم. نگاه کردم، دیدم پشت فرمان نشسته است. گفتم: مگر شهید نشدی؟ بازویش را سفت گرفتم و سرم را گذاشتم روی شانه‌اش. بعد از مدتی، روز سوم شهادتش، دوباره به خوابم آمد. این بار گفت: "فاطمه، هر لحظه هوایت را دارم. تو فقط از من بخواه. هر چیزی که بخواهی، انجام می‌دهم. نگاه کن، الان اراده می‌کنم همه ماشین‌ها متوقف شوند." دستش را گرفت و واقعاً ماشین‌ها ایستادند.»

واقعیت این است که بعد از شهادت، مردم از کرامات این شهید بسیار شنیده‌اند.

همسرش می‌گوید: «شب نیست که کسی نیاید و نگوید شهید مجتبایی مرادم را داد. حاجت گرفته است. از شهرهای اطراف، با مینی‌بوس و اتوبوس می‌آیند به مزارش. او شهید حاجت‌روا شده است. خودش هم قبل از شهادت گفته بود: "می‌خواهم شهید شناخته‌شده‌ای باشم." حالا همه او را می‌شناسند.»

 

روایت همسرشهید «یدالله مجتبایی» از عشق، انتظار و کرامت پس از شهادت

 

مزار شهید در روستای زراب، در کنار امامزاده سید فخرالدین قرار دارد. پدر و مادر و اجدادش نیز همانجا دفن هستند.

سیده فاطمه می‌گوید: «قبلاً آن مکان یک تپه ناهموار بود. پس از شهادت، دوستانش آمدند و با لودر زمین را صاف کردند. حالا بازسازی شده و حس و حال عجیبی دارد. مردم از راه می‌رسند و حاجت می‌خواهند. من خودم بعد از شهادتش فهمیدم که دنیا هیچ ارزشی ندارد. اما این مرد حتی بعد از مرگ هم دستگیر مردم است.»

 «پیام شهید به نسل جوان: تا مردم هستند، انقلاب پاینده است»

سیده فاطمه آذرشب در پایان، وصیت و پیام شهید را برای مردم و مسئولان بازگو می‌کند: «همسرم همیشه می‌گفت: این قضیه را فقط مردم می‌توانند تعیین کنند. سرنوشت این مملکت تا وقتی مردم هستند، دست خودشان است. چه در میدان، چه در خیابان، تا زمانی که مردم حضور دارند، انقلاب ما هست، نظام جمهوری اسلامی هست و رهبر ما پاینده است. او خودش را فدای قدم امام زمان کرد، فدای کشور کرد، فدای رهبر کرد. از نسل جوان و نوجوان می‌خواهم که راه شهدا را ادامه دهند. هیچ سختی و فتنه‌ای نباید باعث شود که خون شهدا پایمال شود.»

و با چشمانی که هنوز از بوی لباس همسرش تَر است، می‌گوید: «از خدا می‌خواهم که روزهای سخت برای زنان این سرزمین پیش نیاید. روزهای سختی که بر ما گذشت، چشمانمان را روشن کرد. به امید ظهور آقا امام زمان (عج) که انتقام‌گیرنده خون همه شهداست؛ اول از او و بعد از مردم. انشاءالله که هیچ وقت کسی از دستش برنمی‌آید.»


منبع : شبستان