تاریخ : 1405,چهارشنبه 31 تير13:40
کد خبر : 125947 - سرویس خبری : زنگ خاطره

لغو پرواز دمشق- تهران به‌خاطر حاج‌مهدی!



فاش نیوز - حاج مهدی زمردیان قبل از اینکه فرمانده تخریب در سوریه و عراق شود، رفته بود سوریه زیارت و می‌خواست به ایران بازگردد؛ اما حاج قاسم می‌خواست او بماند بمب‌ها و تله‌های انفجاری را خنثی کند. حاج‌مهدی زیر بار نمی‌رفت تا اینکه حاج قاسم دستور داد پرواز دمشق -تهران لغو شود.

خبرگزاری فارس؛ حاج مهدی زمردیان روایتی دارد از وقتی که قرار بود برود سوریه زیارت و به ایران بازگردد؛ اما سردار قاسم سلیمانی می‌خواست او بماند بمب‌ها و تله‌های انفجاری که تکفیری‌ها کار گذاشته بودند را خنثی کند. حاج قاسم کاری کرد او ماند و شد فرمانده تخریب در عراق و سوریه.روایت حاج‌مهدی زمردیان را در ادامه می‌خوانیم.برای شهادت حضرت رقیه(س) با جمعی از بچه‌های هیأتی برای پخت غذا به سوریه رفته بودیم. ۳ روز پخت و پز کردیم و طبق برنامه باید به ایران برمی‌گشتیم. آن روزها تازه در سوریه تکفیری‌ها فعال شده بودند و خیلی جاها را گرفته بودند. جاده فرودگاه بین‌المللی دمشق در تیررس تک تیراندازها بود و حتی اطراف جاده را تله‌گذاری کرده بودند. قرار بود با هواپیما برگردیم ایران. وارد فرودگاه شدیم. ساکم را هم تحویل دادم. سوار هواپیما شدیم. روی صندلی هواپیما نشسته بودم و هواپیما آماده پرواز بود که اعلام کردند هواپیما با تأخیر حرکت می‌کند. به دوستانم که همراهم بودند، گفتم: «فکر کنم علت تأخیر من باشم؛ چون این چند روز که اینجا هستیم، دوستان قدیمی پیغام می‌دهند که حاج قاسم سوریه است و با شما کار دارد و من هم پیغام می‌دادم من بازنشسته شدم و حال و حوصله ندارم.»
احتمال می‌دادم حاج قاسم به خاطر تخصصی که در امور انفجارات و تخریب دارم اصرار دارد من را ببیند. حدسم درست بود. از پشت پنجره هواپیما به بیرون نگاه می‌کردم که دیدم همکاران قدیمی من که در سوریه بودند، با چند ماشین بنز و تویوتا وارد باند شده‌اند و با خنده به سمت هواپیما می‌آیند. داخل هواپیما شدند و گفتند: «حاج‌قاسم گفته از هواپیما پیاده شو و تا شما پیاده نشی هواپیما پرواز نمی‌کند!»من برای سردار جانم را هم می‌دادم اما آمادگی روحی حضور در جبهه مقابله با داعش نداشتم. چاره‌ای نبود ساکم را که بیشتر داروهایم داخلش بود، تحویل گرفتم و با بچه‌ها همراه شدم. اطراف فرودگاه وارد ساختمانی شدیم که حاج‌قاسم آنجا بود. حاجی تا من را دید گفت: «به‌به حاج آقا مهدی! تیپ زدی.» من اولین بار بود که با کت و شلوار سفر می‌رفتم. به حاج آقا گفتم: «آمده بودم زیارت و می‌خواستم برگردم که شما احضارم کردید.»حاج قاسم گفت: «من جلسه دارم با بچه‌ها برو خط رو ببین و برگرد و باهم صحبت کنیم؛ به هواپیما گفتم برگرده ایران و سه روز دیگر با‌هم برمی‌گردیم.»زبانم بند آمده بود. ابهت حاج‌قاسم حرفی برای گفتن نگذاشت. بچه‌ها که حال من را دیدند، زدند زیر خنده. ماشین آمد و ما سوار شدیم و از فرودگاه به سمت خط مقدم حرکت کردیم. در مسیر و کنار جاده توجهم جلب شد به بمب‌هایی که به شکل کَلَم کنار جاده ماهرانه کار گذاشته بودند. آنها را شمردم نزدیک ۵۰ بمب قوی بود که هرکدام یک تانک را از کار می‌انداخت. به دوستان همراهم گفتم: «این همه بمب کنار جاده است و شما توی این مسیر با این همه خطر رفت و آمد می‌کنید!» آنها با تعجب گفتند: «ما که تخصصی نداریم که تشخیص بدهیم اینها بمب است.»

جالب این بود که این همه بمب در جاده منتهی به فرودگاه بین‌المللی دمشق توسط تکفیری‌ها کار گذاشته شده بود. من با این تله‌ها و بمب‌ها و طرز خنثی‌سازی آنها آشنا بودم. از بچه‌ها یک سیم‌چین گرفتم و رفتم سر وقت بمب‌ها. تعداد زیادی از آنها را خنثی کردم. بعد رفتیم خط درگیری با تکفیری‌ها را دیدیم و تقریبا هوا تاریک شده بود که به مقر برگشتیم.لباس‌ها و کفشم گِلی شده بود و مشغول شستشو بودم که حاج قاسم از جلسه آمد. تا من را دید زد زیر خنده؛ گفتم: «حاج آقا تسلیم هستم. شما دستور بدهید لا اقل یک دست لباس به من بدهند که من با کت و شلوار بمب خنثی نکنم!» اینگونه بود که در دام عشق حاج قاسم اسیر شدم.

|| فاطمه ملکی