
فاش نیوز - مقوا را پهن کردم روی میز وسط آشپزخانه. کلمهها را خواندم. نوشته بود «جایزهی سگ کُشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمالشان. کاغذ رو دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی میکرد. خانم و آقای زنگنه همۀ مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند. مقوای نوزده هزار تومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی میارزید.

برگشتیم نه مثل آن وقت! با کلی بغض که چسبیده بود دور حلقمان. خستگی هم این جور وقتها تنهاش سنگینتر میشود و برای آدم شاخ و شانه میکشد. گردی صورت دخترک گُل انداخته بود. گرما رفته بود توی تنش و باید هُلش میدادم بیرون. گرفتمش زیر شیر آب. بعد نهار آقای زنگنه چند کلمه روی کاغذ یادداشت نوشت و گذاشت لبهی میز. به خیالم مثل بار قبلی، قرار هست شعار بنویسم حالا فوقش این دفعه که خونمان به جوش آمده تند و تیزتر.
جای بشقابها مقوا پهن کردم روی میز وسط آشپزخانهی جمع و جورشان. کلمهها را خواندم. بالایش نوشته بود «جایزهی سگ کُشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمالشان. کاغذ رو دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی میکرد. چند ده میلیارد در ازای سَرِ قاتل آقا. خانم و آقای زنگنه همۀ مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند. مقوای نوزده هزار تومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی میارزید. اولش فکر کردم در حد حرف و یک مدل رجز هست. به خیالم از من هم بر میآمد همچین کاری! بیشتر که ریز شدم یادم افتاد به قصهشان از جنگ دوازده روزه که مانده بودند تهران و برای بسیجیها غذا میپختند، یا همین هفتهی قبلی که دعوتمان کردند برای تشییع آقا بیاییم خانهشان. کارشان چیزی شبیه حل تمرین که معلمها قبل امتحان میدهند و هر که بهتر و بیشتر کار کند دستش روانتر میشود، بود.
همان چند خط نوشتهی جاندار شبیه یک آدم پر هیکل و چهارشانه هُلَم داده بود عقب. تمام راه تهران تا قم و جادهی قم مشهد را داشتم به این فکر میکردم «من چی دارم که بذارم وسط و بشه جایزهی کشتن قاتل آقا؟!»
|| روادار