تاریخ : 1405,چهارشنبه 31 تير16:27
کد خبر : 125972 - سرویس خبری : شهدا

رؤیای ناتمام مدرسه «شجره طیبه» میناب


رؤیای ناتمام مدرسه «شجره طیبه» میناب

فریبا انیسی
فاش نیوز - اول نامش را گذاشتند «رستگاران» و بعدتر برای آنکه مشکلی پیش نیاید، «مؤسسه شجره طیبه فردوس طوبی» را تشکیل داد و از فعالیت‌های مؤسسه، تأسیس مدارس «شجره طیبه» بود.

نه اینکه اصرار کند؛ ولی به حساب دوستی دیرینه، وقتی گفت: «بیا»، با آنکه قصد کار نداشتم، همراهش شدم. تنها من این رفتار را نداشتم. بعد‌ها هم «مهری یوشی» تعریف کرد که او را بعد از مدت‌ها در خیابان دیده بود و به یاد روز‌هایی که در بانه فعالیت می‌کردند (همان روز‌های قبل از دفاع مقدس و بعد از شهادت «صدیقه رودباری» [۱])، با هم هم‌قدم شدند و به او هم گفته بود بیاید، او هم آمد... این‌طور کنار هم جمع شدیم. 

پروین مؤمن زحمتکش

آن روز‌ها مسئول بخش ادبی سازمان زنان بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس ستاد کل هم شده بود. در همان روز‌ها خانم‌هایی که در بانه با هم بودند را گرد هم آورد. اولین کتاب آن جلسات «قرار بانه» بود. خاطرات زنان فعال بانه. قرار بود کتاب سنندج و سقز را هم چاپ کنند که نشد. 

«پروین مؤمن زحمتکش» ابتدا «بیت‌الزهرا (س)» را تشکیل داد. قرآن‌خوانی پنجشنبه‌ها، کارآفرینی برای بانوان و برگزاری یادواره شهدا به خصوص «صادق نوبخت سرابی» که همان سال ۵۹ قرار ازدواج با هم داشتند و صادق خیلی زود آسمانی شد. خاطرات آن روز‌ها در کتاب «ساعت شش دریاچه مریوان» [۲]منتشر شد. بعد از آن هرگز اجازه چاپ دوم را نداد. 

خودش هم می‌گفت: «تنها یک جلد کتاب را در انباری نگه داشته‌ام.» آن روزها، نه او نویسنده حرفه‌ای بود و نه همسر شهید بودن ارزش خاصی داشت. به خاطر خوابی که دیده بود نوشت و یک ماه از یک عشق ساده و بی‌پیرایه را روایت کرد. عشق یک دختر کرمانشاهی، دانشجوی طراحی دانشگاه تهران، با پسر ۱۸ ساله‌ای که از تهران آمده بود و شده بود «مسئول اطلاعات عملیات» و در یک روز خاص که پروین لباسش را پنهان کرده بود تا مثلاً مانع رفتن او به عملیات بشود، با لباس دوستش به عملیات رفت و تک‌تیرانداز دشمن از پشت به آن لباس خاص شلیک کرد. دوست صادق همواره به خاطر اینکه از شهادت عقب افتاد و کسی دیگر به جای او شهید شد، خود را سرزنش می‌کرد. آن دوست «برادر احمد متوسلیان» [۳]بود... پروین می‌گفت و حسرت می‌خورد. 

آن روز‌ها به او «پروین نوبخت» می‌گفتند؛ اسمی که با آن طرح‌هایش را امضا می‌کرد و مدتی با همین اسم در مجله «زن روز» کار کرد. انقلاب فرهنگی بود و دانشگاه‌ها تعطیل. در لانه جاسوسی هم همکاری می‌کرد، هم پاس می‌داد و هم تبلیغات می‌کرد. به‌عنوان پاسدار هم به مناطق درگیر با ضد انقلاب می‌رفت. 

چند سال بعد، ازدواج کرد و ادامه تحصیل داد، همسرش را روانه جبهه کرد. شرط ازدواجشان پاسدار بودن همسرش بود... 

اولین بار که او را دیدم، باید برنامه جشن میلاد حضرت فاطمه (س) را برنامه‌ریزی می‌کردیم. کنار در، جعبه انار بود که خانواده شوهرش فرستاده بود. انار‌ها را پوست می‌کند و می‌داد دست بچه‌هایش که آن‌وقت‌ها چهار تا بودند. به من هم می‌گفت: «بچه‌هایت را تی‌تیش مامانی بار نیار. بگذار همین‌طوری بخورند.» بچه‌ها بازی می‌کردند و انار می‌خوردند و ما برنامه جشن، طراحی صحنه و... را انجام می‌دادیم. سال ۱۳۷۴ بود. سال بعدش هنرستان «نقش کوثر» را راه‌اندازی کرد. پیشنهاد کار هم داد که به‌خاطر دوری راه عملی نشد؛ اما هر سال او را در همان مدرسه می‌دیدم. نذر داشت، روز قدس مهمان او بودیم. «قیمه نثار» آن را خودش می‌پخت و در همان مدرسه سفره پهن می‌کرد. 

سال‌ها گذشت تا آنکه به‌خاطر عمل قلب و بیماری‌هایی که به آنها بی‌توجه بود، مدرسه «نقش کوثر» را بست. دوباره به سپاه برگشت و شد «مشاور امور زنان و خانواده نیروی دریایی». تشکیل بیت‌الزهرا (س) هم در راستای مأموریت‌های همان بخش بود. از همان‌جا بود که سفرهایش به مراکز شروع شد و با مهری می‌رفتند؛ مثل دو دوست و نه همکار. اصلاً نمی‌توانستی بفهمی این دوست که حالا به او می‌گفتند «رئیس دفتر»، همان دختری است که در بانه مسئول کانون پرورش فکری بود تا به بچه‌های کُرد فرهنگ ایرانی اسلامی را نشان دهد.

آن روز‌هایی که همه آچارفرانسه بودند. آن روز‌ها که پروین در سپاه طراحی می‌کرد. هر شب عکس یک شهید را می‌کشید. وقت‌های دیگر با معلم‌های دیگر به درمانگاه می‌آمد و از «فریده سلیمانی» بهیاری و پرستاری یاد می‌گرفت. پروین اولین بار به او از صادق و زندگی‌شان گفته بود. همان‌جا هم اعتراف کرده بود که: «اصلاً نمی‌توانم بدون صادق زندگی کنم. بهتر است اگر صادق شهید شد من هم بشوم.» در مدرسه هم درس می‌داد. چند تا دختر بودند که گاه تعدادشان به سی هم می‌رسید و گاه ده نفر بودند و دست به دست هم داده بودند تا کار مردم نخوابد. بعد‌ها هر کدام به شهرشان برگشتند و خاطرات بعضی‌شان شد «قرار بانه». 

مشاور امور زنان و خانواده که بود، کار انتشار کتاب را راه انداخت: «دامادی خوبان»، «مادر که از تمام دلش چشم بست»، «عروس‌های جنگ»، «آشنای دریا»، «مروارید‌های هور» و... 

ایده بیت‌الزهرا (س) را سراسری کرد و متوجه شد خانواده‌های نیروی دریایی از مدارسی که بچه‌هایشان می‌روند ناراضی هستند. ایده تشکیل مدارس را داد و با مهری، شهر به شهر برای تأسیس مدارس رفت. تأیید کارش را از قائد شهید گرفت همراه با انگشتری که همیشه به گردنش آویزان بود. اولین مدرسه را هم کنار مقبره شهدای اتوبان «شهید دوران» ساخت، هم پسرانه و هم دخترانه.

اول نامش را گذاشتند «رستگاران» و بعدتر برای آنکه مشکلی پیش نیاید، «مؤسسه شجره طیبه فردوس طوبی» را تشکیل داد و از فعالیت‌های مؤسسه، تأسیس مدارس «شجره طیبه» بود. به هر کجا که نیرو مقر داشت، رفت و با خانواده‌ها تماس گرفت و مدارس را بنیان نهاد. سال ۱۳۹۲ بود. در دمای ۵۰ درجه جنوب، سر ظهر از جزیره به بندر و از بندر به جزیره دیگر می‌رفت. سوار لنج می‌شد، می‌رفت و می‌آمد. اولین بار که با مهری سوار بالگرد شد، در یکی از همین سفر‌ها بود. از صدای بلند آن و عکس‌العمل خودشان تعریف می‌کردند و می‌خندیدیم. 

تجهیز مدارس را هم خودش سرپرستی می‌کرد. حتی بر کار جذب نیرو هم نظارت می‌کرد. اندیشه‌هایش آن‌قدر بزرگ بود که فرماندهان و مسئولان را مجاب به همکاری کند. گاهی هم که همراهی نمی‌دید، صدایش بالا می‌رفت. بسیاری از آنها روزی همکارش بودند. بار‌ها در دیدار با مسئولان، تا خودشان را معرفی کرده بودند، شنیده بودند: «خواهر پروین!... خواهر مهری!» و یادشان رفته بود تا بانه، سنندج، مریوان و... 

دیابت اذیت می‌کرد. عمل قلب باز و باتری که در قلب داشت، ناکوک می‌زد گاهی و او باز هم تحمل می‌کرد. انگار می‌دانست وقت کم دارد. دیدارهایش با خانواده شهدا ادامه داشت. گاه به زبان می‌آوردند که: «به شما می‌گوییم، چون مثل خودمان هستی!» واقعاً مثل خودشان بود. 

در جنگ دوازده روزه بود که بار‌ها تماس گرفتیم و جواب نداد. گفتیم شاید به‌خاطر مسائل امنیتی است که بی‌خبر مانده‌ایم. باز تماس گرفتیم و باز پاسخ نداد تا آنکه خبر دادند در بیمارستان بستری است. گفتیم شاید به‌خاطر کنترل دیابت است که روز‌هایی خیلی او را اذیت می‌کرد و حتی مدتی او را خانه‌نشین کرده بود. همان روز‌هایی که ذهنش تا پیش بچه‌هایی می‌رفت که شاهد شهادتشان بود. عکس‌هایشان را کشیده بود و پیش خانواده‌هایشان می‌رفت. 

 از خارج آمد با خانواده مشکل داشت. شهید که شد خواهرش به یاد او دعای کمیل می‌خوند.

مادرش را اعدام کردند. از سران ضد انقلاب بود. قبل از اعدام مرا خواست و دخترش را به من سپرد. با خودم بود تا آنکه او را به یک خانواده سپردم بزرگ شود. الان خودش بچه داره...

بهش گفتم: «برادر باید نصف دینت را کامل کنی... خودم برایت خواهر... را نشون کردم.» نگاهم کرد و هیچ نگفت. فکر کن من از خیلی‌ها تو جمع آنها بزرگ‌تر بودم... از سنندج که برگشتم، از شهادت صادق ۵ ماه گذشته بود. سال بعد مفقودالاثر بود. آرزوی ازدواجش به دلم موند.

بدن تکه‌تکه‌اش را برای مادرش فرستادند. مادرش درجا تموم کرد. معلم قرآن بود. یک هفته نشده برادرش را هم شهید کردند.... از خانواده‌شان یک دختر مونده بود که با یک حق‌اللهی عروسی کرد و رفت خارج.

می‌گفت و اشک می‌ریخت. آن روز‌ها عجیب احساساتی شده بود. همان روز‌ها بود که پیشنهاد نوشتن کتاب خاطراتش را دادم. قبول نکرد و گفت: «توان ندارم... دوباره گفتن آنها برایم سخته.» گفتم: «پروین! شاید الان به یادشون افتادی که بگویی؟» گفت: «شاید... چند روز پیش با حاج‌آقا جایی بودیم. یک لحظه احساس کردم که مُردم. به خدا گفتم خیلی کار دارم. خیلی کار‌های نکرده... نفس بلندی کشیدم. خدا مرا برگرداند.»

می‌گفت: «پایان‌نامه دکترا هم مانده است. الان به خودم می‌گویم چرا؟...» دلش پر بود از استادی که کار پایان‌نامه ارشد او را که طراحی درجه‌های سپاه بود، با کمی تغییر به نام خودش ثبت کرده بود.

می‌گفت: «این گل را مهدی خریده برای تولدم... آن یکی را پسربزرگم برای روز زن، ... آن...» همه گل‌ها را خشک کرده و چیده بود بالای کابینت آشپزخانه. کار‌های دستی‌اش را هم جلوی چشم گذاشته بود. به نوه‌هایش نشان می‌داد... 

آخرین بار تلفن زد که: «کجایی؟ چرا نمیایی بیت؟» گفتم: «حالم خوب نیست...» چیزی گفت و قطع کرد. حرفی که هر بار پیش دوستان می‌نشینیم، می‌گویم و می‌خندیم. آن‌قدر که از چشم‌های‌مان اشک بیاید.... دو روز بعد از جنگ دوازده روزه بود که رفتیم برای تشییع جنازه. گفتم: «کاش او را در مقبره‌الشهدای اتوبان دوران دفن کنند. آنجا که این اواخر هر روزش را آنجا گذرانده! آنجا که تا هنگام ورود و خروج فاتحه نمی‌خواند، حتی از داخل ماشین؛ آنجا را ترک نمی‌کرد. آنجا که شب جمعه مراسم برگزار می‌کرد و حتی تأکید داشت که دیگران هم مراسم‌هایشان را همان‌جا بگیرند...» گفتند: «وصیت کرده بروند مشهد. قبر هم داره و...» از ما دور شد، پیکرش و نه یادش. 

گاه از همان دور سلام که به آقا علی بن موسی‌الرضا (ع) می‌دهیم، یادش می‌افتیم. گاهی اوقات به بهانه دیگر؛ مثلاً وقتی کتاب فریده سلیمانی که پروین اصرار به گردآوری خاطراتش داشت و او قبول نمی‌کرد و این اواخر به اصرار عجیب او راضی شده بود را خواستیم چاپ کنیم. نشر سرو آن را به چاپ رساند و ما هنوز رونمایی نگرفته‌ایم. یا وقتی دکتر «مریم شادی» شد مسئول سازمان زنان بنیاد حفظ آثار ستاد کل، از همان لحظه اول گفت: «اگر حاج‌خانم مؤمن بود می‌گفت...» و یادمان را برد به جلسه دفاعیه‌اش که من بودم و پروین و مهری به‌جای خانواده‌اش که در شهری دور از تهران بودند. یا وقتی ترجمه «قرار بانه» کتاب سال دفاع مقدس ۱۴۰۴ شد، بازهم یادمان رفت به روز‌هایی که اصرار به چاپ کتاب زنان داشت و یا... 

بیشتر از همه وقتی به یاد او و کارهایش افتادیم که موشک خصم تا قلب مدرسه «شجره طیبه میناب» رفت. درخت پاک شجره را با همه غنچه‌هایش... مهری گریه می‌کرد؛ حتی بیشتر از روزی که دوست و همراهش را دفن کرد، و یاد روزی بود که با پروین رفته بودند برای بازدید از محوطه و کارسازی برای تأسیس مدرسه، جلساتی که با فرماندهان داشتند و... 

روز آخر فروردین بود. داغ پشت داغ می‌دیدیم؛ اما نه سِر شده بودیم و نه سرد. نه آنکه کوه باشیم و مقاوم؛ انگار بغض در گلومانده‌مان طوری ما را محکم کرده بود تا نشکنیم. دوستی تماس گرفت که زمانی مسئول انتشارات بیت‌الزهرا و دفتر امور زنان و خانواده نیرو دریایی سپاه بود. هراسان بود و گفت: «از واحد ادبیات بنیاد حفظ آثار دفاع‌مقدس هرمزگان، خانم شاعری با من تماس گرفته و گفته؛ یک دکتر اعصاب و روان به قصد خدمت به میناب رفته و در میان خرابه‌های مدرسه، بین کیف و کتاب‌های خونین بچه‌های شهید، دو برگ تکه‌پاره از یک کتاب کودک پیدا کرده... یادته کتاب کودکان...» بغض داشت و حرف‌هایش نامفهوم شده بود. می‌خواست به من بفهماند برگه‌هایی از کتاب نادر مهدوی [۴]آغشته به خون بچه‌ها را پیدا کردند و غوغایی شده در روح و روان دکتری که به قصد خدمت رفته میناب و حالا در به در دنبال کتاب است.

پروین مؤمن زحمتکش

کتابی که پروین بانی چاپ آن بوده و... برگه کتاب پاره و پودر شده و چیزی از آن باقی نمانده بود. فقط چند سطر خوانده می‌شد... «مریم زکریایی» [۵]آشفته و بی‌قرار اینها را گفت و شروع کرد. چهار شبانه‌روز، کتب درسی دوره دبستان را زیر و رو کرد. با نویسنده‌هایی که می‌شناخت، اعضای امور خانواده ندسا و بیت‌الزهرا (س)، مدارس ندسا، سایت فیپا، کتابخانه ملی ایران و خانه کتاب... از همه سراغ گرفت. کلماتش را در اینترنت سرچ کرد... حتی از کتابخانه عمومی محله خودشان و اتصال با کتابخانه‌های کشور با کلمه «نادر مهدوی»، کتاب «نادر مثل نادر» را هم پیدا کرد. هیچ عکسی در اینترنت نبود. فقط در سایت کتابخانه ملی ایران، فیپای کتاب موجود بود که با حمایت نیروی دریایی سپاه پاسداران به چاپ رسیده است. با کمک کتابدار محله‌شان «خانم سوداگری»، با برخی کتابخانه‌های استان‌های دیگر تماس گرفت تا آنکه در کتابخانه عمومی شهرستان «دهاقان اصفهان»، کتابدار، خانم «دهقانی»، لابه‌لای کتاب‌های کودک را گشت و بعد از یک ساعت تماس گرفت با شک و تردید که: «نمی‌دانم همین کتابه یا نه؟» 

مریم گفت: «صفحه ۱۶ را بخوان.» و او خواند: «باد، مشغول هل دادن بادبان‌های یک لنج قدیمی بود. پرستو به باد گفت: «تو نادر مهدوی را می‌شناسی؟» باد گفت: «چرا می‌خواهی او را بشناسی؟ خیلی وقت است کسی سراغی از شهید نادر مهدوی نگرفته.» پرستو گفت: «می‌خواهم بدانم او چگونه جاودانه شد؟» ...» 

مریم گریه کرد که: «همان پرستویی است که دنبال راز جاودانگی شهید نادر مهدویه!» اشک‌ها که جاری شد، نه کتابدار قادر به خواندن ادامه متن بود و نه مریم توان شنیدن ادامه متن...

نمی‌دانم ماجرای کتاب «نادر مثل نادر» در میان کیف و کتاب و دفتر دانش‌آموزان شهید دبستان شجره‌طیبه میناب، چیه؟ این کتاب دست کدامشان بود؟ در کدام کیف؟ یا در کدام طبقه کتابخانه و...؟ کدامشان کتاب «نادر مثل نادر» را از کتابخانه مدرسه امانت گرفته و خوانده و به راز جاودانگی مثل نادر مهدوی رسیده؟ پروین وقتی این کتاب‌ها را می‌فرستاد برای مدارس، به چه فکر می‌کرد؟ 

... این ماجرا هم اضافه شد به بی‌شمار داستان‌هایی که بعد از رفتن پروین یادمان بیاورد هر کدام از ما مأموریتی داریم در این دنیا، که باید آن را به بهترین نحو به انجام برسانیم. 

شاید یکی از مأموریت‌های پروین هم تأسیس مدارسی بود به یاد فاطمه زهرا (س) و درخت پاک بهشتی «شجره طیبه»؛ تا دانش‌آموزان مظلوم و بی‌گناه، پسر و دختر، به همراه معلم‌هایشان فریاد بلندی شوند علیه ظالم‌ترین و شقی‌ترین آدم‌های روی کره زمین. 

ایام درگذشت «پروین مؤمن زحمتکش»، با یاد شهیدان مدرسه شجره طیبه میناب درهم آمیخته بود و ما به یاد بی‌شمار شهیدانی که اثری برجاماندنی از آنها نداریم، می‌سوزیم. 

|| فریبا انیسی

پی‌نوشت‌ها:

[۱]صدیقه رودباری: «صدیقه رودباری» هجدهم اسفند ۱۳۴۰ به دنیا آمد. وی از طریق انجمن اسلامی مخابرات به سنندج رفت و بعد از مدتی به همراه چند تن از دانشجویان به ساماندهی امور کتابخانه‌های شهر پرداخت. ۲۷ خرداد به تهران آمد و دوباره به سنندج رفت. از آنجا به بانه شتافت و در رابطه با جهاد سازندگی به فعالیت‌های آموزشی و فرهنگی پرداخت و روز ۲۸ مرداد ۵۸، حین آموزش به شهادت رسید. 

[۲]کتاب ساعت شش دریاچه مریوان، دفتر پنجم جُنگ سوره، در مرداد ۱۳۶۰ و به‌عنوان اولین کتاب خاطره زنان چاپ شد. 

[۳]برادر احمد متوسلیان: «حاج احمد متوسلیان» در سال ۱۳۳۲ در محله «امامزاده سید اسماعیل» در خیابان مولوی تهران به دنیا آمد. در دوران دفاع مقدس با تشکیل تیپ ۲۷ محمد رسول‌اللّه (ص) در عملیات‌های فتح‌المبین و بیت‌المقدس حضوری مؤثر داشت. ایشان در سال ۱۳۶۱ با حمله اسرائیل به لبنان، به کمک مردم سوریه و لبنان شتافت، اما با وجود مصونیت دیپلماتیک، توسط فالانژیست‌های وابسته به رژیم صهیونیستی دستگیر شد و سرنوشت وی تاکنون در هاله‌ای از ابهام قرار گرفته است. 

[۴]نادر مهدوی: عصر روز پنجشنبه شانزدهم مهرماه ۱۳۶۶ سردار شهید نادر مهدوی همراه با ۸ نفر از همرزمانش؛ غلامحسین توسلی، بیژن گرد، نصرالله شفیعی، آبسالانی، محمّدیها، مجید مبارکی و... جهت انجام گشت‌زنی و حفاظت از خلیج‌فارس، با استفاده از دو فروند قایق تندرو توپدار و یک فروند ناوچه به سمت جزیره فارسی حرکت می‌کنند. پس از رسیدن به ساحل جزیره فارسی، در کنار ساحل، نماز مغرب و عشا به‌جا می‌آورند که صدای انفجار مهیبی همه را متوجّه خود می‌سازد. رادار پایگاه فرماندهی از سوی بالگرد‌های آمریکایی مورد هدف قرار گرفته و ارتباط ناوگروه با مرکز به کلّی قطع شد. لحظاتی بعد بالگرد کبری متعلّق به نیرو‌های آمریکایی را بالای سر خود می‌بینند.... پس از ۱۵ دقیقه درگیری شدید، یکی از این بالگرد‌ها را منفجر می‌کنند. لیکن با وجود رشادت، همه زخمی و مجروح می‌شوند.... نادر، بیژن و چهار نفر دیگر، پس از ۲۰ دقیقه رزم جانانه و مردانه، زنده به چنگال دشمن می‌افتند. دشمن بلافاصله در صدد شناسایی برآمد... دست و پای نادر به صورت مچاله، توسط دشمن بسته شده و او همچنان مقاومت می‌کند. نادر بر عرشه ناو جنگی یو. اس. اس. مورد شکنجه‌های وحشیانه دشمن قرار گرفت و سینه‌اش با میخ‌های بلند آهنین سوراخ شد... پس از گذشت شش روز، پیکر‌های مطهر شهدا و اسرا از مسقط پایتخت عمان تحویل گرفته شد. هنگامی که پیکر مطهرش به خاک پاک میهن رسید، دست‌ها و پاهایش به صورت خیلی محکم بسته شده بود و نشان می‌داد که دشمن، حتّی از جسم بی‌جان این سردار شهید نیز می‌ترسید.

[۵]نویسنده دفاع مقدس.


منبع : دفاع پرس