
- بعضی آدمها پیر نمیشوند. نه چون عمر طولانی دارند، بلکه چون زمان، آنها را در زیباترین فصل زندگیشان متوقف میکند. «غلامرضا گودینی» یکی از همان آدمهاست. فرمانده جوانی که در ۲۱ سالگی، میان رویای یک زندگی تازه و آتش جنگ، راهی را انتخاب کرد که پایانش به فکه رسید، اما آغاز ماندگاریاش شد.
روی دیوار خانه، عکسی قدیمی جا خوش کرده است، دامادی جوان با لبخندی آرام.
در نگاه اول، همه چیز شبیه هزاران عکس دیگر است، جز یک تفاوت.او کت دامادی به تن ندارد.
با لباس پاسداری کنار سفره عقد نشسته است؛ انگار میدانست سهم او از زندگی مشترک، تنها چند ماه خواهد بود.
این تصویر، امروز فقط یک عکس خانوادگی نیست. خلاصه زندگی جوانی است که هنوز نامش در شهر گودین با احترام زمزمه میشود؛ غلامرضا گودینی.
او ۲۴ بهمن ۱۳۴۱ در خانوادهای ساده و سختکوش چشم به جهان گشود. پدرش، «ولی»، چوپان بود و زندگی با رنج و کار میگذشت. اما سختیهای معیشت، نتوانست روح بلند نوجوانی را که هم درس میخواند، هم کار میکرد و هم دل در گرو مردم و سرزمینش داشت، کوچک کند.
با پیروزی انقلاب، مسیر زندگیاش تغییر کرد. خیلی زود لباس پاسداری پوشید و از جبهههای غرب کشور تا ارتفاعات کردستان و دشتهای سوزان جنوب، مسئولیتهای سنگینی را پذیرفت؛ مسئولیتهایی که برای سن و سالش بزرگ بود، اما برای روحیهاش نه.
سنش فقط ۲۱ سال بود، اما فرماندهی گردان حنین را بر عهده داشت.
محسن گودینی، خواهرزاده و همرزم شهید، در گفتوگو با خبرنگار ایرنا، از غلامرضا، نه به عنوان یک فرمانده، بلکه به عنوان یک جوان دوستداشتنی یاد میکند.
همیشه لبخند میزد. شوخطبع بود و به همه انرژی میداد، اما وقتی پای مسئولیت وسط میآمد، چنان استوار میایستاد که همه با خیال راحت پشت سرش حرکت میکردند.
او میگوید خاطرهای هست که هیچوقت از ذهن خانواده پاک نمیشود.
غلامرضا فقط یک شرط برای ازدواج داشت؛ میگفت همسرم باید بداند ممکن است روزی برنگردم. روز عقد هم با لباس سپاه سر سفره نشست؛ انگار از همان روز، دلش را به جبهه سپرده بود.
با این حال، جنگ نتوانست مهربانی را از او بگیرد.
محسن گودینی میگوید در یکی از عملیاتهای ایذایی در منطقه گیلانغرب، برخی نیروها تصمیم داشتند در واکنش به جنایتهای دشمن، رفتاری مشابه انجام دهند، اما غلامرضا مخالفت کرد.
میگفت اگر قرار باشد ما هم شبیه دشمن شویم، پس فرقمان چیست؟
شاید همین یک جمله، بیش از هر مدال و درجهای، شخصیت او را روایت کند.
فروردین ۱۳۶۲، عملیات والفجر یک آغاز شد. دشت فکه، آخرین مقصد فرمانده جوان گردان حنین بود.
محسن گودینی آن روز را اینگونه برای خبرنگار ایرنا روایت میکند: همه چیز در چند دقیقه اتفاق افتاد. میان کانالهای فکه خبر رسید غلامرضا ترکش خورده است. وقتی خودم را به او رساندم، دیگر پر کشیده بود.
او تنها ۲۱ سال داشت.
سالها اثری از پیکرش نبود. خانواده، هر بار با خبر بازگشت پیکر شهیدی، امیدی تازه پیدا میکردند. امیدی که سرانجام پس از سالها انتظار به حقیقت پیوست و غلامرضا به زادگاهش، شهر گودین، بازگشت.
اما آنچه او را زنده نگه داشته، فقط سنگ مزارش نیست.
در میان دستنوشتههایش، فرماندهای دیده نمیشود که از پیروزی و نبرد سخن بگوید. جوانی دیده میشود که با خدای خود نجوا میکند.
او در بخشی از مناجاتش نوشته است: «ای خالق زمین و آسمانها... تو همه چیزی و ما هیچ.»
جملهای کوتاه، اما عمیق. جملهای که نشان میدهد غرور فرماندهی، هرگز جای فروتنی بندگی را در دل او نگرفت.
وصیتنامهاش نیز بیش از آنکه رنگ سفارش داشته باشد، بوی عشق میدهد.
خطاب به همسر جوانش مینویسد: «تو را دوست دارم، اما معشوق من کس دیگری است... اگر در این مدت کوتاه، همسر خوبی برایت نبودم، مرا ببخش.»
و به مادرش سفارش میکند که صبور باشد. سفارشی که هنوز هم، پس از گذشت بیش از چهار دهه، خواندنش آسان نیست.
شاید راز ماندگاری غلامرضا گودینی در همین باشد؛ او فقط فرمانده یک گردان نبود، جوانی بود که میان عشق، خانواده، آینده و مسئولیت، انتخابی دشوار کرد.
امروز اگر از مردم گودین سراغش را بگیری، کمتر کسی ابتدا از درجه نظامی یا عملیاتهایش میگوید.
بیشتر از همان جوان ۲۱ سالهای حرف میزنند که لبخند میزد، شوخی میکرد، عاشق زندگی بود و با این حال، وقتی زمان انتخاب رسید، از زندگی نگذشت، از خودش گذشت.
شاید به همین دلیل است که زمان، برای غلامرضا گودینی، در همان ۲۱ سالگی متوقف شده است؛ سنی که برای بسیاری آغاز زندگی است، اما برای او، آغاز جاودانگی شد.
شهرستان کنگاور ۴۵۰ شهید والامقام را تقدیم انقلاب اسلامی کرده است و با جمعیتی افزون بر ۸۵ هزار نفر در ۹۰ کیلومتری شرق شهر کرمانشاه و در ورودی استان واقع شده است.