
فاش نیوز - گاهی یک کلمه فقط یک کلمه است؛ چند حرف ساده که از دهان ما بیرون میآید و در هوا گم میشود. اما همان کلمه، ممکن است در دل کسی فرود بیاید و سالها همانجا بماند.
ما خیلی چیزها را فراموش میکنیم؛ تاریخ یک اتفاق، لباس آدمها، حتی چهره بعضی کسانی را که روزی دیدهایم. اما عجیب است که بعضی جملهها، با گذشت سالها هنوز صدایشان در گوشمان مانده است.
«تو به درد این کار نمیخوری.» «از تو چیزی درنمیآید.» «چقدر عوض شدهای!» «فلانی را ببین، تو چرا مثل او نیستی؟» «این هم شد قیافه؟» «تو همیشه همینطوری هستی.»
کسی که این حرف را می زند، شاید همان لحظه حرفش را زده و چند دقیقه بعد فراموشش کرده باشد؛ اما شنونده ممکن است آن جمله را برای شبهای زیادی با خودش به خانه برده باشد.
شاید به همین دلیل است که بعضی زخمها جای بخیه ندارند. خون نمیآیند. کسی آنها را نمیبیند. اما دردشان واقعی است.
گاهی یک کودک، سالها بعد هنوز صدای معلمی را به یاد دارد که گفته بود: «تو باهوش نیستی.» گاهی انسانی بزرگ شده، اما هنوز جملهای را که پدر، مادر، معلم، همکار یا دوستش سالها پیش به او گفته، در گوشهای از ذهنش حمل میکند.
و شاید هیچکس نداند چرا اعتمادبهنفسش اینقدر زود فرو میریزد. هیچکس نمیداند چرا از شروع کردن میترسد. هیچکس نمیداند چرا وقتی میخواهد کاری انجام دهد، صدایی درونش میگوید: «نکند باز هم نتوانی؟»
گاهی آن صدا، صدای خودش نیست؛ صدای همان کسی است که سالها پیش، یک جمله کوچک گفته و رفته است.
ما چقدر آسان درباره آدمها حکم صادر میکنیم؛ از روی لباسشان، از روی شغلشان، از روی یک اشتباه، از روی یک عکس، از روی چند کلمه، از روی یک روز بد.
و بعد برای انسانی که شاید سالها برای ساختن خودش جنگیده، یک برچسب کوچک میسازیم: «تنبل»، «بیعرضه»، «مغرور»، «فقیر»، «عجیب»، «ناموفق».
چه آسان کلمات را خرج میکنیم، وقتی نمیدانیم پشت سکوت یک آدم چه داستانی نهفته است.
ممکن است کسی که امروز حوصله حرف زدن ندارد، دیشب تا صبح با مشکلاتش جنگیده باشد. ممکن است کسی که اشتباه کرده، پیش از این صدها بار درست عمل کرده باشد. ممکن است کسی که شکست خورده، بیشتر از آنچه ما تصور میکنیم برای پیروزی تلاش کرده باشد.
اما ما معمولاً فقط نتیجه را میبینیم؛ نه مسیر را. فقط سقوط را میبینیم؛ نه راهی را که او تا رسیدن به آنجا پیموده است. و بعد یک جمله میگوییم. فقط یک جمله. و میرویم.
اما شاید آن آدم، نرود. شاید همان جمله را با خودش ببرد؛ به خانه، به اتاقش، به تنهاییاش و حتی به سالهای آینده زندگیاش.
کلمات، برخلاف سنگ، وزن ندارند؛ اما گاهی از سنگ سنگینترند.
سنگ اگر به شیشه بخورد، صدای شکستن میآید؛ اما بعضی کلمات، شیشهای را درون آدم میشکنند و هیچ صدایی شنیده نمیشود. شاید باید بیشتر مراقب زبانمان باشیم.
نه اینکه همیشه ساکت باشیم. آدمها باید بتوانند حرف بزنند، اعتراض کنند، انتقاد کنند و حتی با هم اختلاف داشته باشند. اما میان انتقاد از رفتار یک انسان و تحقیر خود آن انسان فاصله زیادی است.
میتوان گفت: «این کارت درست نبود.» بدون اینکه بگوییم: «تو آدم درستی نیستی».
میتوان گفت: «این بار موفق نشدی.» بدون اینکه بگوییم: «تو هیچوقت موفق نمیشوی.»
یک جمله درباره یک اتفاق است؛ اما جمله دیگر، گاهی حکم تمام زندگی یک انسان را صادر میکند.
و چه کسی به ما اجازه داده است که با چند کلمه، تمام گذشته و آینده یک آدم را قضاوت کنیم؟
شاید زیباترین هنر در گفتوگو، فقط خوب حرف زدن نباشد؛ بدانیم کدام حرف را نباید بزنیم.
بعضی کلمات، حتی اگر راست باشند، ضرورتی برای گفته شدن ندارند. هر حقیقتی، مجوز بیرحمی نیست.
میتوان راست گفت و انسان ماند. میتوان مخالفت کرد و حرمت نگه داشت. میتوان ناراحت بود و دیگری را خرد نکرد. و شاید این همان چیزی باشد که جامعه امروز بیش از همیشه به آن نیاز دارد:
کمی مراقبت از زبان.
چون ما نمیدانیم آدم روبهرویمان، پیش از رسیدن به ما، چه روزی داشته است. نمیدانیم چند بار شکسته و دوباره خودش را جمع کرده. نمیدانیم چه کسی پیش از ما به او گفته «نمیتوانی».
شاید امروز فقط یک جمله دیگر لازم دارد تا دوباره باور کند که میتواند. پس بیایید کلماتمان را ارزان خرج نکنیم.بعضی کلمات را باید پیش از گفتن، لحظهای در دل خودمان نگه داریم و از خود بپرسیم:
اگر همین جمله را کسی به من میگفت، چه چیزی در درونم میشکست؟شاید همین مکث کوتاه، جلوی زخمی شدن یک انسان را بگیرد.
چون بعضی زخمها دیده نمیشوند. پزشک برایشان نسخهای نمینویسد. روی بدن جای کبودی ندارند. اما سالها بعد، وقتی آدمی تنهاست، ممکن است ناگهان همان جمله قدیمی را به یاد بیاورد و بفهمد چرا هنوز درد دارد.
کلمات کوچکاند؛ اما گاهی میتوانند در زندگی یک انسان، زخمهایی به بزرگی یک عمر بسازند.
و چه خوب است اگر سهم ما از کلمات، زخمی نباشد که کسی سالها بعد، هنوز جای آن را لمس کند.
|| داود گودرزی