تاریخ : 1405,دوشنبه 05 مرداد16:20
کد خبر : 126108 - سرویس خبری : شهدا

دختر چهارده ساله زیر شکنجه‌های رژیم پهلوی



فاش نیوز - مبارز دوران ستمشاهی گفت: تحمل فضای وحشتناک زندان‌های ساواک برای مرد‌های بالغ هم سخت بود. حالا فکر کنید منی که یک دختر نوجوان چشم و گوش بسته بودم، علاوه بر تحمل وحشت زندان و جدایی از خانواده، باید با زن‌هایی هم‌بند می‌شدم که نه تنها سنشان از من بیشتر بود بلکه بعضی‌شان دزد و جنایت‌کار بودند.

دفاع‌پرس- طاهره ساکی، نویسنده و پژوهشگر؛ از اواخر بهمن ۱۴۰۳ تا تیر۱۴۰۴ حدود شش ماه در خلال یک پروژه‌ی تاریخ شفاهی، توفیق شد با نیمی از راوی‌های کتاب «بانوان زینب نشان» در باغ موزه‌ی زندان قصر مصاحبه و معاشرت داشته باشم.

حمیده نانکلی

در طول کار، خاطرات تکان دهنده‌ای از بعضی سوژه‌ها شنیدم که بعد از گذشت بیش از چهل سال هنوز در سینه‌هاشان مکتوم بود، اما به حسب اعتماد و رفاقتی که بینمان شکل گرفت، برای من تعریف کردند.

پاره‌ای از این روایت‌ها، با وجود کسب اجازه برای انتشار، چنان تلخ و شخصی‌اند که راویان تنها به شرط نقلِ ناشناس در بستر داستان، اجازه ثبت آنها را داده‌اند. من هم قول دادم جای دیگری نقل نکنم. اما در نقل بعضی صاحب اختیارم.

در بین روایت‌هایی که آزاده‌ی عزیز خانم «حمیده نانکلی» خواهر «ـشهید امیرمراد نانکلی» شرح می‌کرد، یادآوری یک تصویر هنوز برای منِ شنونده دردآور و فراموش نشدنی‌ست.

این روز‌ها که کتاب «بانوان زینب نشان» را می‌خواندم، دوباره برایم یادآوری شد و تصمیم گرفتم آن را با شما به اشتراک بگذارم.

حمیده نانکلی می‌گفت: «فقط سیزده_چهارده سالم بود که بازداشت شدم. چند ماهی قبل از دستگیری برادرم، تازه قاطی فعالیت‌های انقلابی و سیاسی شده بودم (در حد پیک و خبررساندن به دوستان برادرم). به فاصله‌ی کوتاهی، بعد از امیر من رو هم دستگیر کردن.
مدتی تو بازداشتگاه کمیته مشترک تو انفرادی بودم. هر شب بساط شکنجه و بازجویی برقرار بود. بعد هم که چیزی عایدشون نشد، منتقلم کردن زندان قصر.

تحمل فضای وحشتناک زندان‌های ساواک برای مرد‌های بالغ هم سخت بود. حالا فکر کنید منی که یک دختر نوجوون چشم و گوش بسته بودم، علاوه بر تحمل وحشت زندان و جدایی از خانواده، باید با زن‌هایی هم‌بند می‌شدم که نه تنها سنشون ازم بیشتر بود بلکه بعضی‌شون دزد و جنایت‌کار بودن. چون ابتدا بند جداگانه‌ای برای زنان زندانی سیاسی تعیین نشده بود و با باقی زندانی‌ها همگی تو یک بند بودیم.

گاهی مواجهه با رفتار آزاردهنده‌ی اینها و تحمل ادبیات زننده‌شون از تحمل شکنجه‌ها سخت‌تر می‌شد. کافی بود ناخواسته به یکی‌شون خیره بشی و یا بهانه دستش داده باشی، دهن متعفنش رو باز می‌کرد و با داد و فریاد و الفاظ رکیکی که نقل و نباتشون بود روح و روانت رو زخمی می‌کرد.

غذا و خوراکمون هم که نگم. افتضاح بود. گاهی کرم‌های سفیدی که به حبوبات زده بود و به لطف آشپز، تو کاسه‌ی عدسی‌مون شناور بودن ما رو از خوردن همون جیره‌ی محدود هم پشیمون می‌کرد.

بهداشت و استحمام هم که معنای دیگه‌ای داشت. هر ده روز یک بار، فقط برای پنج دقیقه اجازه‌ی حمام کردن داشتیم. اونم کجا؟! تو زیرزمین تاریکی که همیشه بوی نم و لجن می‌داد. تو همون پنج دقیقه نگهبان‌های زن طول راهرو حمام رو بالا پایین می‌کردن و مدام با لگد به در آهنی اتاقک‌ها می‌کوبیدن. از همه بدتر دوش گرفتن زیر لوله‌های آب فشار قوی بود.

لوله‌هایی که سر دوش نداشت و تحمل شدت پرتاب آب به جمجمه، خودش یه‌جور شکنجه حساب می‌شد.

سر ده روز نگهبان بند یک سطل پر از خمیر نوره دست می‌گرفت و می‌آورد تو سالن که هرکس می‌خواد استفاده کنه. سطل رو میذاشت یه گوشه و می‌رفت پی کارش.

یکی از همین روزا، یه زندانی سیاسی که از لحاظ روانی حسابی به هم ریخته بود، تا چشم نگهبان رو دور دید بلند شد، یه کاسه برداشت و زد تو سطل. بعد نشست وسط بند و خمیر نوره رو خالی کرد روی سرش. دو سه نفر از خانوما که حواسشون بود سریع دویدن که مانع بشن. سعی کردن با لباسشون سر و صورت رو پاک کنن. کم‌کم کل بند جمع شدن. دورش حلقه زده بودن. یکی گریه می‌کرد، یکی ملامت می‌کرد که این چه کاریه؟! این وسط اون زن‌های بد دهن هم قهقهه می‌زدن و با دست زدن تشویقش می‌کردن.

مو‌های اون زن ریخت و پوست سر و صورتش دچار سوختگی شد. تا چند هفته سعی می‌کردم باش رو به رو نشم. یا اگر می‌دیدمش نگاهمو می‌دزدیدم که صحنه‌های اون روز تو ذهنم تکرار نشه.»