تاریخ : 1405,دوشنبه 12 مرداد16:01
کد خبر : 126230 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

سالمترین جای صورت علیرضا همان جای بخیه ها بود



فاش نیوز - پارسال اربعین علیرضا پشت موکبی که کار می‌کردیم زمین خورد و میله آهنی پشت چشمم را شکافت و حدود ۱۲ بخیه خورد. یک سال پمادهای مختلف زدم تا جای بخیه را روی صورت بچه درمان کردم. وقتی پیکر علیرضا را در معراج دیدم، سالم‌ترین جای صورتش همان جای بخیه‌ها بود.

صدف منفرد ۳۴ سال بیشتر ندارد ولی در یک‌لحظه هم همسر شهید شد هم مادر شهید و هم مادر جانباز. فیلم وداعش در معراج شهدا وقتی وایرال شد که به هیچ‌کس اجازه نمی‌داد برای همسر و پسرش گریه کند. چهارشنبه ۲۰ اسفند بود که پهپاد آمریکایی صهیونی به ایست بازرسی اتوبان ارتش اصابت کرد. در این حمله «رامین جعفری» و پسر ۱۱ ساله‌اش علیرضا به شهادت رسیدند و متین فرزند ۹ ساله‌اش جانباز شد.
رامین از سال ۸۸ هر سال مسافر اربعین بود و به‌عنوان پرستار در بخش خدمات درمانی به زائران امام حسین (ع) خدمت می‌کرد. در تمام این سال‌ها هم با کاروان‌های دانشجویی کهف، راهیان کربلا و عتبه به‌عنوان مسئول درمانی به کربلا می‌رفت و صدف به‌عنوان درمانگر با او همراهی می‌کرد.

درمانگاه اربعین به نام شهید رامین جعفری مزین شد

چند سال بعد رامین به‌عنوان درمانگر ثابت موکب امام حسن مجتبی (ع) به زائران امام حسین (ع) خدمت می‌کرد. این موکب ۲ درمانگاه بزرگ دارد که حتی خدمات دیالیز را برای زائران انجام می‌دهد. یکی از این درمانگاه‌ها پشت باب القبله است و دیگری پشت خیمه‌گاه که امسال این درمانگاه به نام «شهید رامین جعفری» تغییر نام پیدا کرد. فقط رامین و صدف نبودند که در ایام اربعین تمام‌قد به زائران امام حسین (ع) خدمت می‌کردند. از زمانی که علیرضا و متین در دستگاه امام حسین (ع) کنار دست مادر و پدر قد کشیدند و بزرگ شدند. هر کاری از دستشان بر می‌آمد انجام می‌دادند؛ از جابه‌جایی دارو و سرم برای پدر گرفته تا جمع‌کردن زباله‌های درمانگاه.

از اتاق عمل تا نجات جان زائران اربعین

از صدف می‌پرسم، از اربعین سال‌های گذشته مواردی از خدمات پزشکی همسرتان به یاد دارید؟ صدف کمی مکث می‌کند و می‌گوید: همسر من قدبلند بود و دست‌های قوی داشت. چندین سال در آی‌سی‌یو و اتاق عمل کار می‌کرد. به همین خاطر کار احیا بیمار را به‌خوبی انجام می‌داد. خانمی از شدت گرما و بدحالی سکته قلبی کرده بود. رامین و دوستانش سریع آن خانم را به درمانگاه منتقل کرده بودند. رامین آن خانم را احیا کرده و نجات داده بود.

دعای زائران، مزد شب‌های خدمت

یک سال دیگر هم در موکب آل یاسین بودیم. یک گروه از مشهد به موکب آمدند. من کادر درمان آن موکب بودم. همسرم هم بعد از کارش در موکب امام حسن مجتبی پیش من می‌آمد و در موکب آل یاسین کمک می‌کرد. سه مریض بدحال خانم بینشان بود که غش کرده بودند. یکی از این دخترها تشنج کرد و هیچ‌گونه واکنشی نداشت. من و همسرم درمان را شروع کردیم و آن دو نفر حالشان خوب شد ولی امکانات نداشتیم و دختری که تشنج کرده بود، حالش بهتر نمی‌شد. همسرم خودش رفت سریع گاری گرفت. دخترخانم را داخل پتو گذاشتیم و همسرم با گاری او را به بیمارستان انتقال داد. درمانش را پیگیری کرد تا توانست او را به مشهد منتقل کند. هنوز دعاهایی که بیماران در حقمان می‌کردند را یادم نمی‌رود.

عکسی که همه قابش شهید شدند؛ جز راوی

وقتی صدف از خدمات رامین به زائران امام حسین تعریف می‌کند، می‌پرسم: آخرین باری که با همسرتان به سفر اربعین رفته بودید، بعد از جنگ ۱۲ روزه بود. همسرتان در مورد شهادت چیزی نمی‌گفتند؟ صدف بدون مکث می‌گوید: من یک عکس از اربعین پارسال دارم که تمام کسانی که در آن عکس هستند به شهادت رسیده‌اند به جز من. می‌پرسم: چه کسانی در آن عکس بودند؟ صدف بغضش می‌ترکد و با گریه می‌گوید: از آدم‌های آن عکس فقط من زنده ماندم. همه‌شان در جنگ رمضان به شهادت رسیدند. روز دوم جنگ بود که دو موشک به منزل شهید حسین مرادی اصابت کرد. خودش و زن و بچه‌اش به شهادت رسیدند. بعد از اربعین که این عکس را انداختیم دوباره شهریورماه آن‌ها را در حرم دیدیم. من گفتم: حسین آقا چه حکمتی دارد که ما هر جا می‌رویم شما را می‌بینیم. شهید مرادی رو کرد به همسرم و گفت: رامین بیا کنارم عکس بیندازیم. بعد به من گفت: این عکس برای بعد از شهادت من و رامین. ما با هم شهید می‌شویم. دومین روز جنگ ایشان شهید شدند و روز شهادت امیرالمؤمنین رامین شهید شد.

وقتی سالم‌ترین جای صورت شهید، زخم اربعین بود

سؤال می‌کنم: شما شاید برای شهادت همسرتان آمادگی داشتید، ولی تصوری از شهادت پسرتان داشتید؟ صدف جواب می‌دهد: من هیچ‌وقت تصوری از شهادت پسرم نداشتم. پارسال اربعین علیرضا پشت موکبی که کار می‌کردیم زمین خورد و میله آهنی پشت چشمم را شکافت. من و رامین بچه را روی گاری گذاشتیم و راهی درمانگاه شدیم. عرب‌ها وقتی بچه را می‌دیدند که از چشمش خون می‌رود، دست‌وپایش را می‌بوسیدند. به درمانگاه که رسیدیم، پشت چشمش حدود ۱۲ بخیه خورد. نخ بخیه مناسب چشم آنجا نبود، با نخ کلفت‌تر بخیه کردیم و جایش ماند. می‌خواستیم برگردیم ایران که چشم عفونت نکند ولی با اصرار خود علیرضا ماندیم. یک سال خیلی زحمت کشیدم. پمادهای مختلف زدم تا جای بخیه روی صورت پسرم نماند ولی وقتی پیکر علیرضا را در معراج دیدم، سالم‌ترین جای صورتش همان جای بخیه‌ها بود.

پسرم تشنه شهید شد، من چطور آب بخورم؟

صدف به یاد صورت زخمی پسرش بعد از شهادت که می‌افتد، با گریه می‌گوید: من هر روز از خدا می‌خواهم که من را پیش پسرم ببرد. بچه من فقط ۱۱ سالش بود. هر وقت به او فکر می‌کنم، قلبم از جایش کنده می‌شود. علیرضا و رامین با زبان روزه و لب‌تشنه شهید شدند. من تا ۲۰ روز بعد شهادتشان وقتی بالاسر متین در بیمارستان بودم آب نمی‌خوردم. لب‌هایم از خشکی زخم شده بود و به‌زور در دهانم آب می‌ریختند ولی من می‌گفتم: رامین و پسرم با لب‌تشنه شهید شدند، من چطور آب بخورم.

منبع : خبرگزاری فارس