تاریخ : 1405,چهارشنبه 14 مرداد15:52
کد خبر : 126263 - سرویس خبری : مقاله و یادداشت

صحبت‌ها و صلابت عمه نگذاشت تا صبح خوابم ببرد



فاش نیوز - روی تخته شاسی نوشته بود شهید حیدر صلاحی. زن با صدای بلند ناله می‌کرد: «من عمه این پسر قشنگم. داداشم چند ماهه شب‌ها، کنار قبر پسرش می‌خوابه. همهٔ موهاش سفید شده. بهم گفته روزی که مردم، روی سنگ قبرم بنویسید... نهم اسفند مرد. زن‌داداشم هم کلاً ازدست‌رفته.»

سعیده جوادی؛ هوای مصلی گرم و سنگین بود. گوشه‌ای از شبستان، خانمی قدبلند، با عکس بزرگی از یک پسربچه ایستاده بود. دورش پر بود از مرد و زن. نزدیکشان رفتم.

مدرسه میناب

روی تخته شاسی نوشته بود شهید حیدر صلاحی. زن با صدای بلند ناله می‌کرد: «من عمه این پسر قشنگم. داداشم چند ماهه شب‌ها، کنار قبر پسرش می‌خوابه. همهٔ موهاش سفید شده. بهم گفته روزی که مردم، روی سنگ قبرم بنویسید... نهم اسفند مرد. زن‌داداشم هم کلاً ازدست‌رفته.»

زن لحظه‌ای ساکت شد. نفس عمیقی کشید و گفت: «خانما من خودم تیکه پاره‌های برادرزاده‌ام رو جمع کردم. تیکه گوشت‌هاش، انگشت‌های له شدش. همش بوی گلاب می‌داد. ما همه‌مون اون روز فروریختیم.»

ناله خانم‌های اطراف بلند شد. مرد‌ها دست گذاشته بودند روی صورتشان و شانه‌هاشان می‌لرزید. صورتم بی‌اختیار گرم و خیس شد. زن بلندتر از ناله‌ها، فریاد زد: «امروز هم اومدم اینجا بگم ما ناراحت نیستیم که بچه دادیم.»

دست کشید روی عکس حیدر: «ما مکتب امام حسین رو داریم. تو این مکتب رقیه‌ها و سکینه‌ها رفتن. بچه‌های ما انتخاب شده بودن. فقط اومدم بگم مردم... نگذارید خون بچه‌های ما پایمال بشه.»

تمام شب، چهره جنوبی زن، چشم‌های درشت و قرمزش و بغض توی کلماتش مدام همراهم بود. درست مثل چهره مظلوم حیدر. صحبت‌ها و صلابت عمه نگذاشت تا صبح خوابم ببرد.

دائم می‌پرسیدم چه‌طور با این داغ می‌توانست این‌طور محکم و پرشور روایت بکند؟ چه کسی قلبش را قوی و آرام کرده؟ ما که فقط شنونده بودیم، آب می‌شدیم. فکر کردم حتماً دستی روی این قلب‌هاست، دستی از جنس همان مکتبی که خودش گفت.


منبع : دفاع پرس