تاریخ : 1405,شنبه 17 مرداد16:29
کد خبر : 126301 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

«من عاشقت بودم...خداحافظ»



فاش نیوز - جنگ که شروع شد، همه برای خداحافظی با همسرشان به خانه آمدند جز علیرضا. بعد از شهادتش  مرتب گریه می‌کردم و می‌گفتم: تو من را دوست نداشتی وگرنه برای خداحافظی می‌آمدی. تا اینکه یک شب به خواب برادرم آمد و گفت: به بتول بگو من هم دوستت داشتم، هم دوستت دارم. ولی وقتی که آقا شهید شد، دیگر رویش را نداشتم به خانه برگردم.

در آپارتمانشان ۷ خانواده زندگی می‌کردند؛ خانواده بهنام عیدی، مجتبی شعبانی، محمدی، جواد باقری، بختیاری، دهقان‌نژاد و علیرضا عارفیان. جنگ که شروع شد، همه مردها برای خداحافظی با زن و بچه‌شان آمدند، به جز علیرضا. حتی زنگ هم نزد. موبایلش را همراه خودش نمی‌برد و می‌گفت: ممکن است ردیابی شود و بچه‌ها را شهید کنند. روز دوم جنگ بود. همه آن ۷ نفر به‌اضافه حدود ۳۵  نفر دیگر در تونل پای لانچر بودند که موشکی به ورودی تونل اصابت کرده و آن را مسدود کرد. دوستانشان تلاش می‌کردند تا ورودی تونل را باز کنند ولی آن‌ها را هم با پهپاد می‌زدند و چند نفر هم شهید شدند. ۴ روز طول کشید تا توانستند ورودی تونل را باز کنند ولی همه آن‌ها به شهادت رسیده بودند.
بتول سروش، همسر شهید علیرضا عارفیان است. خودش بچه سبزوار است و همسرش تویسرکانی. چند سالی است که به‌خاطر کار علیرضا در اشتهارد زندگی می‌کنند ولی مثل اکثر زنان شهدای گمنام هوافضا، بعد از شهادتش تازه متوجه شد که همسرش چه درجه‌ای دارد و چه‌کارهایی کرده است؛ آن هم جسته‌وگریخته از صحبت‌های دوستان علیرضا.

«حتی درست خداحافظی هم نکردم»

بزرگ‌ترین داغی که به دلش نشسته این است که چرا نتوانسته با علیرضا خداحافظی کند. بتول صحبت‌هایش را از آخرین دیدار با همسرش شروع می‌کند و می‌گوید: هفته قبل از شهادتش خیلی تو خودش بود. نذر داشتیم شب قدر آش درست کنیم ولی همسرم اصرار کرد که زودتر نذرمان را ادا کنیم. ماه رمضان بود. هم ضعیف شده بودم هم به‌شدت سرماخورده بودم. حالم اصلاً خوب نبود. وسایل آش را خریدیم و منزل خواهرشوهرم نذری‌مان را درست کردیم. خیلی بی‌قرار بود همه‌اش می‌رفت بیرون و می‌آمد. من آن‌قدر حالم بد بود که نپرسیدم چه مشکلی داری؟ نذری را که دادیم با اصرار من را دکتر برد و گفت: می‌خواهم خیالم راحت شود. سرم و آمپول زدم و کمی بهتر شدم. صبح جمعه قبل رفتن به شیفت با اصرار من را برد تا آمپول آخرم را بزنم. من آن‌قدر حالم بد بود که حتی درست حسابی خداحافظی نکردم و علیرضا رفت که رفت.

«همه داخل سوله شهید شدند»

می‌پرسم: خبر شهادت همسرتان را چطور شنیدید؟ بتول با بغض می‌گوید: روز یکشنبه که به شهادت رسید، همه می‌دانستند به جز من. دو روز بعد از شهادتش یکی از همسران شهدا به من زنگ زد و گفت: از شوهرت خبر داری؟ گفتم: مگر آقا علیرضا رو نمی‌شناسی؟ وقتی سرکار هست زنگ نمی‌زند. آن چند روز ما همه با هم در ارتباط بودیم و سؤال می‌کردیم از شوهرت خبر داری نداری؟ تا اینکه همسر شهید بهنام عیدی به من پیام داد: همه داخل سوله شهیدشدن. من بهش زنگ زدم. شوکه شده بودم آن لحظه باورم نمی‌شد. نمی‌دانستم دارم گریه می‌کنم، جیغ می‌زنم یا می‌خندم. اصلاً به شهادت علیرضا فکر نکرده بودم. به خودم می‌گفتم که امکان ندارد شوهرم شهید شده باشد. اگر می‌خواست شهید شود باید یک اشاره‌ای به من می‌کرد و می‌رفت. به برادر همسرم گفتم باید بیمارستان‌ها را بگردیم. همه بیمارستان‌ها را گشتیم ولی خبری نبود. یکشنبه تا چهارشنبه طول کشید تا بتوانند وارد تونل شوند و پیکرها را منتقل کنند ولی حتی اثری از پیکر علیرضا نبود.

تنها یادگار علیرضا؛ تکه‌ای استخوان برای وداع آخر

از پدر همسرم آزمایش دی‌ان‌ای گرفتند ولی با هیچ‌کدام از پیکرها مطابقت نمی‌کرد. دست آخر به ما گفتند: بروید ما به شما خبر می‌دهیم. ۲۷ روز چشم‌به‌راه بودیم. ۲۷ روزی که به‌اندازه سال‌ها طول کشید. در آن روزها نمی‌دانید من چه به سرم آمد. تک‌وتنها با ۳ تا بچه خانه برادرشوهرم بودم. روزی چند بار زنگ می‌زدم که علیرضای من پیدا شد  و می‌گفتند: نه. عید شد و من را به بردند سبزوار. بعضی‌ها به من می‌گفتند: حتماً آن تونل دری داشته و علیرضا رفته. حتماً علیرضا زنده است. چند روز که گذشت به من زنگ زدند و گفتند: همسرت پیکر ندارد و جاویدالاثر است. دنیا سرم خراب شد. دوستم راهی مشهد بود. التماسش کردم که از امام رضا بخواهد پیکر علیرضا پیدا شود. به عصر نکشیده تماس گرفتند و گفتند: تکه‌ای از استخوان همسرت پیدا شده است. ۸ فروردین بود که برای دفن علیرضا رفتیم. پیکری نمادین درست کردند تا وداع کنیم.

«عزیزم... سرت کجاست؟»

از بتول می‌پرسم: شما با همسرت فرصت خداحافظی نداشتید. موقع خداحافظی با پیکرش چه گفتید؟ بتول جواب می‌دهد: وقتی می‌خواستم خداحافظی کنم، دلم آتش گرفت. فقط با گریه می‌گفتم: عزیزم سرت کجاست؟ دستت کجاست؟ تو علیرضای منی؟

روز جشن ابوالفضل، روز وداع با پدر شد

تاریخ تدفین را نوشتند ۱۴۰۵/۱/۰۸. همه‌اش با خودم گفتم: خدایا چرا این تاریخ آن‌قدر آشناست؟ دستم را روی سنگ مزار کشیدم. یادم آمد که این تاریخی است که ابوالفضلم به سن تکلیف می‌رسد. فریاد زدم: علیرضا تو چقدر برای ۸ /۱ آرزو داشتی. از ۳ ماه قبل همه‌اش می‌گفت: ابوالفضل نمازت را بخوان داری به سن تکلیف می‌رسی. ابوالفضل می‌گفت: بابا من همان روز شروع می‌کنم نمازم را می‌خوانم. پدرش گفت:   ابوالفضل من، روزی که به سن تکلیف برسی برایت در سبزوار جشن بزرگی می‌گیرم. همه را دعوت می‌کنم. جشنی می‌گیرم که برای همیشه در یادت بماند.

بلد نیستم بدون علیرضا زندگی کنم

آن لحظه سر مزار فریاد زدم که آفرین علیرضا که به قولت عمل کردی. همه را دعوت کردی و آمدند. همان روز از پسرم قول گرفتم و گفتم ببین این روز چقدر برای بابا مهم بود. حواست به نمازت باشه ابوالفضل هم جا پای پدرش گذاشته است. واقعاً حواسش به نمازش هست و حالا با پسر بزرگم مهدی به نیابت از پدرشان به کربلا رفته‌اند. من مانده‌ام و محمد. محمدم هنوز ۵ سالش هم نشده و به‌شدت به پدرش وابسته است و هر شب بهانه‌اش را می‌گیرد. علیرضا من را هم خیلی نازپرورده بار آورده بود. همه کارهای من را انجام می‌داد و اجازه نمی‌داد در دلم آب تکان بخورد. من حتی بلد نیستم بدون او جایی بروم. خیابان‌ها را هم بلد نیستم چه برسد زندگی‌کردن بدون علیرضا را.

منبع : خبرگزاری فارس