تاریخ : 1405,یکشنبه 25 مرداد17:09
کد خبر : 126446 - سرویس خبری : بین الملل

افغانستان؛ پنج سال پس از بازگشت طالبان

روایت سرزمینی میان ناامنی، محرومیت و رنج انباشته


روایت سرزمینی میان ناامنی، محرومیت و رنج انباشته

علی‌رضا رجائی

فاش نیوز - ۲۴ اسد ۱۴۰۵، پنجمین سالروز بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، تنها یک تاریخ سیاسی نیست؛ نقطه‌ای است که در آن می‌توان پنج سال تحولات این کشور را از منظر دیگری نیز بازخوانی کرد: نه فقط از زاویه اینکه چه کسی بر کابل حکومت می‌کند، بلکه از منظر اینکه بر زندگی مردم افغانستان چه گذشته است. در کابل، طالبان این روز را نماد «پیروزی، استقلال و تأمین امنیت» معرفی کردند و از کنترل سرزمینی، کاهش ناامنی‌های گسترده و اجرای برخی پروژه‌های عمرانی سخن گفتند. اما در سوی دیگر، مخالفان سیاسی طالبان این روز را «روز سیاه افغانستان» خواندند و از حذف سیاسی، محدودیت‌های اجتماعی، سرکوب مخالفان و محرومیت زنان سخن گفتند. میان این دو روایت، واقعیتی قرار دارد که شاید از همه مهم‌تر باشد: مردم افغانستان همچنان هزینه یکی از طولانی‌ترین بحران‌های سیاسی و اجتماعی منطقه را می‌پردازند. افغانستان؛ امنیت برای چه کسی و با چه هزینه‌ای؟
نمی‌توان انکار کرد که طالبان پس از بازگشت به قدرت توانسته‌اند سطحی از کنترل سرزمینی و نظم امنیتی را برقرار کنند که در مقایسه با سال‌های جنگ گسترده داخلی، برای بخش‌هایی از جامعه افغانستان آرامش نسبی ایجاد کرده است. اما امنیت صرفاً به معنای کاهش جنگ نیست. امنیت زمانی پایدار است که انسان بتواند بدون ترس از تبعیض، بازداشت خودسرانه، محرومیت، فشار اجتماعی یا حذف سیاسی زندگی کند؛ کودکان بتوانند تحصیل کنند؛ زنان بتوانند در جامعه حضور داشته باشند؛ اقوام و مذاهب مختلف احساس تعلق به کشور داشته باشند و اختلافات سیاسی از مسیر گفت‌وگو حل شود. از این منظر، افغانستان با یک تناقض بنیادین مواجه است: کاهش جنگ، الزاماً به معنای پایان بحران نیست. ممکن است صدای انفجار کمتر شده باشد، اما اگر نارضایتی‌های قومی، مذهبی، سیاسی و اجتماعی در زیر پوست جامعه انباشته شوند، بحران صرفاً از شکل نظامی به شکل اجتماعی و سیاسی منتقل شده است. زنان؛ نیمی از افغانستان که از آینده کنار گذاشته شده‌اند. یکی از تلخ‌ترین ابعاد وضعیت کنونی افغانستان، محدودیت شدید آموزش و اشتغال زنان و دختران است. نسلی از دختران افغانستان در شرایطی بزرگ می‌شود که دسترسی آنان به فرصت‌های آموزشی و اجتماعی به‌شدت محدود شده است. این مسئله فقط یک موضوع حقوق بشری نیست؛ یک بحران توسعه‌ای و حتی امنیتی است. کشوری که نیمی از جمعیت خود را از مشارکت کامل در ساختن آینده محروم کند، عملاً بخشی از سرمایه انسانی خود را از دست می‌دهد. محرومیت دختران از مدرسه و دانشگاه، علاوه بر آثار مستقیم بر زندگی آنان، در سال‌های آینده پیامدهایی برای اقتصاد، نظام سلامت، آموزش، خانواده و حتی ثبات اجتماعی افغانستان خواهد داشت.

اقلیت‌ها؛ زنگ خطر دیگری در افغانستان
افغانستان سرزمینی متکثر از نظر قومی، مذهبی و فرهنگی است. تجربه تاریخی این کشور نشان داده است که هرگاه یک گروه احساس کند از ساختار قدرت، منابع، آموزش یا امنیت کنار گذاشته شده است، بذر بحران برای سال‌های آینده کاشته می‌شود. گزارش‌های مربوط به فشار بر برخی جوامع مذهبی، محدود شدن مراکز عبادی و فرهنگی، فشار بر خانواده‌ها و تغییرات اجباری یا ناخواسته در سبک زندگی، صرف‌نظر از میزان صحت هر مورد، نشان‌دهنده یک مسئله اساسی است: افغانستان برای رسیدن به ثبات پایدار نیازمند احساس امنیت همه شهروندان خود است، نه فقط امنیت حاکمیت. به‌ویژه در مناطقی مانند بدخشان، هزاره‌جات و دیگر مناطق دارای تنوع قومی و مذهبی، هرگونه سیاستی که شائبه تبعیض ایجاد کند، می‌تواند آثار آن را برای نسل‌های آینده باقی بگذارد.
بدخشان؛ نشانه‌ای از پیچیدگی بحران، تحولات بدخشان نیز از همین منظر اهمیت دارد. درگیری میان نیروهای طالبان و برخی فرماندهان یا نیروهای ناراضی، اگرچه نباید بدون بررسی دقیق به‌عنوان «شکاف قطعی در طالبان» تعبیر شود، اما یک واقعیت مهم را یادآوری می‌کند: طالبان یک ساختار کاملاً یکدست و فاقد اختلاف نیستند. هرچه حکومت از مشارکت گروه‌های مختلف اجتماعی، قومی و سیاسی فاصله بیشتری بگیرد، احتمال تبدیل اختلافات درونی به منازعات محلی بیشتر می‌شود. بدخشان همچنین به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی خود اهمیت ویژه‌ای دارد؛ منطقه‌ای که افغانستان را به تاجیکستان، چین و آسیای مرکزی متصل می‌کند و هرگونه ناامنی در آن می‌تواند فراتر از مرزهای افغانستان پیامد داشته باشد. زمین؛ زخمی که ممکن است دیرتر اما عمیق‌تر باز شود. یکی از خطرناک‌ترین مسائل کمتر دیده‌شده افغانستان، منازعات مربوط به زمین و جابه‌جایی جمعیتی است. اگر ادعاهای مربوط به واگذاری یا تصرف زمین‌های جوامع محلی، فارغ از صحت هر مورد، به‌صورت گسترده در جامعه احساس شود، مسئله دیگر صرفاً اختلاف بر سر زمین نیست؛ بلکه می‌تواند به مسئله هویت، حافظه تاریخی و انتقام تبدیل شود. تجربه افغانستان نشان داده است که اختلافات امروز می‌توانند به منازعات نسل بعد تبدیل شوند. از همین رو، عدالت در مالکیت زمین و حل اختلافات محلی باید بخشی از سیاست صلح افغانستان باشد. صلحی که فقط سلاح را خاموش کند اما اختلافات ریشه‌ای را حل نکند، صلحی شکننده خواهد بود. اقتصاد؛ کشوری که هنوز با کمک‌های انسانی زندگی می‌کند، طالبان در افزایش جمع‌آوری درآمدهای داخلی و مدیریت برخی امور اقتصادی موفقیت‌هایی داشته‌اند، اما این موفقیت‌ها به معنای خروج افغانستان از بحران اقتصادی نیست. بخش قابل توجهی از جامعه همچنان به کمک‌های بشردوستانه نیازمند است. این وضعیت یک تناقض دیگر ایجاد کرده است: حکومت می‌تواند درآمد جمع‌آوری کند و پروژه اجرا کند، اما جامعه همچنان با فقر، بیکاری و آسیب‌پذیری اقتصادی مواجه باشد. افغانستان برای خروج از این چرخه نیازمند اقتصادی است که بتواند اشتغال، تولید، تجارت و درآمد پایدار برای مردم ایجاد کند؛ نه اقتصادی که بخش مهمی از منابع آن وابسته به کمک خارجی باشد. پاکستان؛ همسایه‌ای که بیشترین هزینه و بیشترین منفعت را در افغانستان دارد. هیچ کشوری به اندازه پاکستان از تحولات افغانستان تأثیر نمی‌پذیرد و بر آن تأثیر نمی‌گذارد. مسئله تحریک طالبان پاکستان، امنیت مرزها، مهاجرت میلیون‌ها افغان، تجارت مرزی و تحولات سیاسی افغانستان، همه به یکدیگر متصل‌اند. اسلام‌آباد از طالبان انتظار دارد خاک افغانستان علیه پاکستان استفاده نشود؛ طالبان نیز خواهان استقلال تصمیم‌گیری خود هستند. این اختلاف نشان می‌دهد که حتی میان بازیگرانی که در گذشته روابط نزدیکی داشته‌اند، منافع الزاماً یکسان نیست. ادامه ناامنی در امتداد مرز افغانستان و پاکستان می‌تواند هم افغانستان و هم پاکستان را وارد چرخه‌ای پرهزینه کند؛ چرخه‌ای که آثار آن بر بلوچستان و مسیرهای تجاری منطقه نیز قابل توجه خواهد بود.

افغانستان و خطر «فجایع انباشته»
فاجعه افغانستان را نباید فقط در شمار کشته‌شدگان یا تعداد حملات تروریستی جست‌وجو کرد. فاجعه می‌تواند شکل‌های دیگری نیز داشته باشد: دختری که پنج سال از مدرسه دور مانده است؛ خانواده‌ای که به دلیل فقر مهاجرت کرده است؛ کودکی که در شرایط جنگ و فقر بزرگ شده است؛ اقلیتی که احساس می‌کند آینده‌ای در سرزمین خود ندارد؛ کشاورزی که زمین خود را از دست داده است؛ نخبگانی که کشور را ترک کرده‌اند و نسلی که به جای تجربه توسعه، با مهاجرت، محرومیت و ترس بزرگ می‌شود. اینها «فجایع خاموش» افغانستان‌اند؛ فجایعی که ممکن است در آمارهای امنیتی دیده نشوند، اما آینده یک کشور را شکل می‌دهند.

خطر بزرگ‌تر؛ بازگشت افغانستان به چرخه انتقام
شاید مهم‌ترین نگرانی درباره آینده افغانستان همین باشد. اگر بحران‌های امروز حل نشوند، تغییر ناگهانی ساختار سیاسی می‌تواند به جای انتقال مسالمت‌آمیز قدرت، زمینه بازگشت به منطق انتقام را فراهم کند. افغانستان خاطره‌ای طولانی از جنگ، تصفیه، انتقام و رقابت‌های مسلحانه دارد. از این رو، جامعه بین‌المللی، کشورهای منطقه و خود طالبان باید یک واقعیت را درک کنند: فروپاشی ناگهانی افغانستان به سود هیچ‌کس نیست؛ همان‌گونه که تثبیت یک نظام سیاسی بدون مشارکت واقعی مردم نیز صلح پایدار ایجاد نمی‌کند. راه افغانستان نه در جنگ دوباره است و نه در نادیده گرفتن مطالبات جامعه.

ایران و افغانستان؛ یک مسئله همسایگی، تمدنی و انسانی
برای ایران، افغانستان صرفاً یک پرونده خارجی نیست. پیوندهای تاریخی، فرهنگی، زبانی، مذهبی و انسانی دو کشور، در کنار مرز مشترک، مسئله مهاجرت، آب، امنیت شرق کشور، تجارت و مبارزه با مواد مخدر، افغانستان را به یکی از مهم‌ترین پرونده‌های امنیت ملی ایران تبدیل کرده است. سیاست ایران در قبال افغانستان باید از دوگانه ساده «موافق طالبان ـ مخالف طالبان» عبور کند. ایران می‌تواند ضمن حفظ ارتباط رسمی و عملی با حاکمیت مستقر در کابل، همزمان از حقوق مشروع همه اقوام و مذاهب، آموزش دختران، امنیت اقلیت‌ها، مبارزه با تروریسم، توسعه اقتصادی و گفت‌وگوی ملی حمایت کند. ارتباط با حکومت به معنای نادیده گرفتن جامعه نیست؛ و دفاع از حقوق مردم افغانستان نیز الزاماً به معنای مداخله در امور داخلی این کشور نیست. افغانستان نیازمند «صلح جامع» است. صلح افغانستان نمی‌تواند فقط صلح میان طالبان و مخالفان مسلح باشد. صلح واقعی باید پنج مؤلفه داشته باشد: صلح امنیتی، صلح سیاسی، صلح اجتماعی، صلح اقتصادی و صلح میان اقوام و مذاهب. بدون این پنج مؤلفه، ممکن است افغانستان برای مدتی آرام باشد، اما آرامش آن شکننده باقی خواهد ماند. جامعه جهانی نیز باید میان «تعامل» و «مشروعیت‌بخشی بدون مطالبه» تفاوت قائل شود. تعامل با کابل برای حل مسائل امنیتی، اقتصادی و انسانی ضروری است؛ اما این تعامل می‌تواند با مطالبات روشن، تدریجی و قابل راستی‌آزمایی درباره حقوق زنان، آموزش، مبارزه با گروه‌های تروریستی، حقوق اقلیت‌ها و تشکیل ساختار سیاسی فراگیر همراه باشد.

سخن پایانی
پنج سال پس از بازگشت طالبان، افغانستان نه یک کشور شکست‌خورده است و نه کشوری که بحران‌هایش پایان یافته باشد. افغانستان امروز کشوری است که جنگ گسترده در آن کاهش یافته، اما بسیاری از ریشه‌های بحران همچنان پابرجاست. امنیت نسبی، اگر با عدالت همراه نشود، می‌تواند به سکوت موقت تبدیل شود. کنترل سرزمینی، اگر با مشارکت سیاسی همراه نباشد، الزاماً مشروعیت نمی‌آورد. رشد درآمدهای دولتی، اگر به بهبود زندگی مردم منجر نشود، توسعه محسوب نمی‌شود. و پایان جنگ، اگر با آشتی اجتماعی همراه نباشد، الزاماً پایان خشونت نیست. افغانستان امروز بیش از هر چیز به آشتی با خویشتن نیاز دارد؛ آشتی میان قومیت‌ها، مذاهب، نسل‌ها، زنان و مردان، حکومت و جامعه و در نهایت میان گذشته پرزخم و آینده‌ای که هنوز می‌توان آن را ساخت. فاجعه اصلی افغانستان شاید آن نباشد که یک گروه قدرت را در دست گرفته است؛ فاجعه بزرگ‌تر آن است که نسلی از افغان‌ها احساس کند آینده‌ای برای مشارکت، تحصیل، کار و زندگی در سرزمین خود ندارد و این همان نقطه‌ای است که افغانستان از یک مسئله داخلی فراتر می‌رود و به مسئله‌ای منطقه‌ای و انسانی تبدیل می‌شود؛ مسئله‌ای که راه‌حل آن نه جنگ دوباره، بلکه حکمرانی فراگیر، عدالت، توسعه، گفت‌وگو و صیانت از کرامت انسان افغان است.

|| علی‌رضا رجائی