
فاش نیوز - «... در ماجرای شهریور ۲۰ به رضاشاه گفته بودم که اعلیحضرت باید یکی از دوراه را انتخاب فرمایند: یکی آنکه اگر تصمیم به جنگ گرفتهاند و میخواهند در تاریخ زندگی سیاسی اعلیحضرت این نقطهضعف نباشد که در برابر دیگران سر تسلیم فرود آوردهاند. ستاد ارتش را به همدان ببرند و با لشکرهای کرمانشاه و کردستان، لرستان و خوزستان در برابر نیروی انگلیس بجنگند و مرا هم به آذربایجان بفرستند که با قوای موجود تا آخرین نفر در برابر قوای روس بجنگم. با اطمینان به اینکه غلبه با آنهاست و ما کشته میشویم... اما در آینده وقتی کتاب خدمات... اعلیحضرت را ورق بزنند، در ورق آخر این است که سر تسلیم در برابر بزرگترین نیروی نظامی جهان فرود نیاورد و ایستادگی کرد و مردانه جان داد و نامی بزرگ در تاریخ به یادگار خواهید گذاشت... اگر مصلحت نمیدانید که به چنین کاری دست بزنید، شق دوم این است که راه به آنها بدهید و (تسلیم شوید)...»
این جملات بخشی از خاطرات سپهبد امیراحمدی یکی از افسران ارشد رضاخان است که تأکید دارد پس از ورود ارتشهای بیگانه به ایران، راههای مختلفی که انجامش برای رضاخان ممکن بود را به شاه متذکر شد. از جمله اینکه پیشنهاد داد در برابر متجاوزان مقاومت کند تا نامش در تاریخ این مرزوبوم بهعنوان کسی که در مقابل بزرگترین نیروی نظامی جهان سر تسلیم فرود نیاورد، ثبت شود. ارتشبد بازنشسته حسین فردوست در خاطرات خود گفته است:
«... روز ششم شهریور منصورالملک آمد. انگلیسیها توسط او پیغام فرستاده بودند که: روسها گفتهاند اگر این دو لشکر مرخص نشوند و سربازها به دهاتشان نروند ما تهران را تصرف خواهیم کرد! به نظر میرسد که تعمداً مسئله را از قول روسها گفتند تا رضاخان بیشتر بترسد... [رضاخان] بلافاصله دستور داد اتومبیلش را بیاورند و شخصاً بهطرف سربازخانهها به راه افتاد. دو لشکر تهران پس از دستور ترک مخاصمه به پادگان آمده بودند. رضاخان وارد یک سربازخانه لشکر یک شد. برایش احترام نظامی به جا آوردند و او دستور داد که همه مرخص هستند و به خانههایشان بروند! سپس شخصاً به لشکر دو رفت و همین دستور را تکرار کرد...»
از روسها خیلی میترسید!
فردوست وضعیت ارتش رضاخانی و سربازخانهها بعد از دستور شاه را اینگونه توصیف نموده است:
«... دیدم که تفنگها و مسلسلهای سبکوسنگین که فکر میکنم حدود ۲۰ هزار سلاح مختلف بود، روی زمین ریخته شده، در میدان رهاست و جویهای آب پر است از اسلحه!... خلاصه منظره غریبی بود. جادهها و خیابانهای تهران مملو بود از سربازهایی که بدون پول و گرسنه، پیاده به سوی روستاهایشان میرفتند.»
رضاخان دستبهدامن محمدعلی فروغی (فراماسون ارشدی که او را در بزنگاههای دوران سلطنتش هدایت کرد) شد و فروغی به او توصیه کرد که اولاً دستور متفقین را موبهمو اجرا نماید تا روسها تهران را اشغال نکنند و ثانیاً حتماً از ایران برود. رضاخان را بسیار از روسها میترساندند تا سریعتر از کشور فرار کند.
جعفر شریفامامی (دیگر فراماسون ارشد) در خاطرات خود نوشته است:
«دیدم میگویند که روسها از قزوین به سمت تهران حرکت کردهاند و... موضوع را به رئیس شهربانی با تلفن اطلاع میدهند و او موضوع را به هیئت وزیران و از آنجا به دربار و به اعلیحضرت خبر میدهند که روسها به سمت تهران سرازیر شدهاند. ایشان (رضاشاه) دستور میدهند که فوراً اتومبیلها را آماده کنند که بهطرف اصفهان حرکت کنند...»
دچار وحشت عجیبی شده بود
اشرف پهلوی نیز در خاطرات خود درباره فرار پدرش چنین نوشته است:
«اطلاع بر این جریانات برای پدرم بهقدری غیرمنتظره بود که یکباره قدرت مقاومتش را از دست داد و دچار چنان وحشتی شد که بدون توجه به عواقب کار و اثری که انتشار این خبر در مردم خواهد داشت، از تهران به اصفهان میرود و... بهخاطر ترس از روسها... وقتی دید ارتشی که آن همه برای ایجادش خوندل خورده و تمام اتکایش به آن بوده به این زودی و سادگی مضمحل شده و روسها بهطرف تهران حرکت کردهاند روحیه خود را بهشدت باخت.» دکتر محمدسجادی که در اواخر دوران رضاخان وزیر راه بود، در خاطرات خویش نوشته است که رضاخان از ترس حمله روسها به تهران، در یک شب پنج بار با او تماس گرفت و نامبرده را مأمور تحقیق در این باره ساخت! سجادی در این باره، در خاطرات خود نوشته است:
«... یک شب گویا شب ۲۲ شهریور بود که به شاه اطلاع رسیده بود روسها وارد کرج شده و بهسرعت بهطرف تهران در حرکت میباشند. شاه که خیلی ملاحظه روسها را میکرد، نمیتوانست به خواب برود و ازآنجهت، آن شب پنج بار شخصاً به منزلم تلفن نمودند و با من صحبت فرمودند! تلفن اولی در ساعت ۱۲ بود که از قضا شخصاً پای تلفن بوده و گوشی را برداشتم. از آن طرف سیم صدایی به گوش میرسید و گفت آیا منزل دکتر سجادی آنجا میباشد؟ گفتم بلی، جنابعالی چه کسی میباشید؟ گفت من رضا پهلوی هستم، میخواهم با آقای دکتر صحبت کنم. من تعجب کردم که رضا پهلوی کیست و چهکاره است؟ که ناگهان به فکرم رسید این صدای شاه مملکت است! بلافاصله خود را معرفی کردم و شاه نگرانی باطنیاش را برای من حکایت کرده و گفتند از شما میخواهم به هر وسیلهای که مقتضی بدانید، از ورود آنها به تهران برایم اطلاعی کسب نمایید... آنها همان نیروهای شوروی بودند که بهسرعت بهطرف تهران در حرکت بودند و شاه نگرانی عجیبی از آنها داشت. چون به ایشان الهام شده بود در صورت ورود نیروهای سرخ به تهران، جمعی از رجال اسیر خواهند شد. من به اعلیحضرت فقید اطلاع دادم نگرانی بیمورد است و آنها در برابر نیروی همپیمان خود یعنی نظامیان انگلیسی و همچنین مجلس و رجال قانونی حکومت ایران، جسارتی نمیکنند...»
تحقیر توسط انگلیسها
رضاخان ظهر سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ به فرمان دولت انگلیس، کشور اشغال شده ایران را در زیر چکمههای ارتشهای بیگانه رها ساخت و فرار کرد، ابتدا عازم اصفهان شد. پس از ۳ روز اقامت در اصفهان بهطرف کرمان حرکت نمود. شمس پهلوی که در تبعید پدرش را همراهی میکرد، در خرداد ۱۳۲۷ در مجله اطلاعات ماهانه بخشی از خاطراتش از این سفر اجباری را نوشت:
«... در کرمان بیماری و گوشدرد اعلیحضرت رو بهشدت نهاد و دکتر سرهنگ جلوه رئیس بهداری لشگر که از ایشان عیادت نمودند چند روز استراحت را تجویز کرده بودند؛ ولی نماینده کنسول انگلیس که به ملاقات اعلیحضرت آمده بود... اصرار داشت اعلیحضرت فوراً بهطرف بندرعباس عزیمت نمایند و این اصرار و تأکید چه بهوسیله کنسول و چه بهوسیله مأمورین کنسولخانه تکرار شد. بهطوری که یکبار موجب برآشفتگی خاطر شاه شد و بهشدت فرمودند: «کجا بروم پنج ریال پول توی جیب من نیست...»
انگلیس در تداوم تحقیرهای رضاخان، او را که سالها خدمتشان را نموده بود، بهصورت اسیر جنگی درآورده و به نهایت ذلت رساند چیزی که رضاخان اصلاً تصور آن را نمیکرد.
شمس در ادامه مطالبش در مجله اطلاعات ماهانه نوشت:
«... کسالت شاه کماکان باقی بود و یک درجه و نیم تب داشتند... کشتی که برای مسافرت ما تخصیص داده بودند یک کشتی محقر پستی کوچک بود به نام «بندرا» متعلق به کمپانی «بریتیش ایندیا»... از گرما در رنج بودیم و خیلی اشتیاق داشتیم که زودتر به بمبئی برسیم. پس از چهار روز ساحل بمبئی از دور نمایان شد... ولی ناگهان ملاحظه کردیم کشتی بهجای این که به ساحل نزدیک شود راه وسط دریا را پیش گرفته و از ساحل دور میشود... سه نفر انگلیسی که یکی از آنها آقای اسکرین بود وارد کشتی شدند و به حضور شاه رفتند. آقای اسکرین خود را نماینده نایبالسلطنه آن روز هند معرفی کرد و... سپس راجع به مأموریت خود اظهار کرد: «شما نمیتوانید در بمبئی پیاده شوید و باید پنجروز در همین کشتی به جزیره موریس که برای اقامت شما در نظر گرفته شده عزیمت نمایید. اعلیحضرت از شنیدن این سخنان سخت برآشفتند و فرمودند: «مگر من زندانیام!... جزیره موریس کجاست؟... چرا مانع میشوید که ما در بمبئی پیاده شویم؟ آقای اسکرین در پاسخ همه این حرفها فقط یک چیز میگفتند: «من اظهارات شما را تلگراف میکنم و شخصاً جز آنچه گفتم کاری نمیتوانم بکنم...»
مخفیانه دفن شد
رضاخان چند بار تقاضا کرد به کانادا یا کشور دیگری برود؛ ولی پاسخ مساعدی دریافت نکرد. به او و همراهانش اجازه داده نمیشد هیچ نامهای به خارج بفرستند و نامهای دریافت کنند. بهجای آن فقط میتوانستند رادیولندن و رادیوبرلین را بشنوند که هر دو به او دشنام میدادند! در ۲۹ ژانویه ۱۹۴۲ (۹ بهمن ۱۳۲۰) پیمان سهجانبه انگلیس، ایران و شوروی در تهران امضا شد، نامههای رسیده از تهران به رضاخان و اطرافیانش رسید و سپس مقامات انگلیسی موافقت کردند رضاخان و همراهانش به آفریقای جنوبی منتقل شوند. سرانجام رضاشاه به «ژوهانسبورگ» در آفریقای جنوبی فرستاده و در محیطی بسیار آلوده و بد آبوهوا نگهداری شد که به نوشته همراهانش از سختترین دورانهای زندگیش به شمار رفته است و ۳ سال بعد در چهارم مرداد ۱۳۲۳ در همانجا بر اثر سکته مرد. جنازه او را به مصر بردند و در آنجا بهصورت امانت گذاردند. سرانجام ۶ سال بعد و در اردیبهشت سال ۱۳۲۹ مخفیانه جسد او را به ایران آورده و دفن کردند.
|| دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان